تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر


در افرینش هرکس یه راز نهفته وجودداره...
سعی نکن بفهمیش...چون دیگه اسمش راز نمیشه...
اگه به دنیااومدی...اگه تاالان نفس کشیدی...اگه زنده ای...پس بدونم خدا هنوز بهت امید داره...امید داره که تا الان نگهت داشته...
تو هستی چون خدا میخواد...چون دنیای من مثل یه پازله...بدون تو ناقصه...بدون تو زشته...
ارزش رو یه ادم نمیتونه تشخیص بده.پس اگه کسی بهت گفت بی ارزش به حرفش بها نده.

ادمی که بقیه رو بی ارزش بدونه خودش بی ارزش ترینه...

 



صبح بخیر خدا...صبح بخیر اسمون ابی...صبح بخیر قلب کوچولوی من...
از تخت خوابم بلند شدم و به سمت حموم رفتم.دوش مختصری گرفتم تا سرحال بشم.
از پله های خونه با متانت و وقار پایین رفتم...قراره واسه ی زندگیم صبحانه اماده کنم...ینی الان داره چه خوابی میبینه؟؟؟
شاید خواب منوببینه؟؟؟

خنده ی ریزی کردم ومشغول چیدن میز شدم...همه چیز رو همونطور که خودش دوست داشت حاضرکردم و سرجاش قراردادم...
صدای قدم های یه نفر به گوش میرسید...سرجای خودم وایسادم وتکون نخوردم...
امی:سلام قربان...صبحتون بخیر...
کریس:صبح بخیر...
امی:صبحانه رو روی میز گذاشتم...بفرمایید...
باکریس به سمت اتاق غذاخوری رفتیم...یه میز کامل فقط برای یه نفر...
امی:امیدوارم خوشتون بیاد...
یه ذره از غذاهای روی میز رو امتحان کرد و چشماشو بست.
کریس:مثل همیشه س.واقعاعالیه...چه جوری انقدر خوب اشپزی میکنی؟؟؟
خواستم بگم باعشق ولی بهتره نگم.
امی:بادقت اشپزی میکنم...
کریس:این فقط دقت نیست...تو واقعا هنرمندی...
خواستم بگم هنرمندنیستم...عاشقم.ولی بازم نگفتم.

امی:مرسی قربان...شمالطف دارین...

کریس:لطف نیست.واقعیته امی...وقتی غذاهای تو رو میخورم انگار از نو جون میگیرم...دوباره زنده میشم...تو با اشپزیت به من روح میبخشی...

فقط بااشپزیم؟؟؟بااحساسم چی؟؟؟با نگاهم چطور؟؟؟
امی:خوشحالم که خوشتون میاد...
کریس:مرسی بابت غذاهات.کت وکیف منو بیار...
کت وکیف رو به سمت کریس گرفتم...
کریس:راستی امی...امشب یه مهمونیه کوچیک سه نفره داریم...
امی:چشم...فقط مناسبتش؟؟؟

کریس:برای تولد تو
امی:تولدمن؟؟؟
کریس:یادت نره یه مهمون هم داریم...زیاد به خودت سخت نگیر...خداحافظ امی
امی:واقعاممنونم ازتون...خداحافظ...
کریس واسه من داره تولدمیگیره؟؟؟واسه خودم؟؟؟امکان نداره...ینی اون روز تولد منو یادشه؟؟؟
ازخوشحالی نمیدونستم بایدچی کارکنم.جیغ بزنم؟؟؟داد بزنم؟؟؟اصلا نظرتون چیه خودکشی کنم؟؟؟باورم نمیشههههههههه...جیغ
نفهمیدم عقربه های ساعت چه جوری فاصله ی بین اعداد رو طی کردن...

حالادیگه شب شده...یه دست به سر وصورتم کشیدم ومنتظر اومدن کریس ومهمونش شدم...

باصدای زنگ به خودم اومدم...به طرف دررفتم.بادیدن کریس و اون دختر جوون تو قاب در جا خوردم.مهمونش یه دختره؟؟؟بهترنبودبگه واس خودش مهمون دعوت کرده نه من؟؟؟
نذاشتم متوجه تغییرحالت چهرم بشن...لبخند ارومی به روی لبام اوردم...
امی:خوش اومدین...
کریس:تولد خانوم خونه ی من مبارک...
امی:مرسیییی قربان...
کریس:ایشون دوست من هستن...سارا...
درحالی که دستش رو شونه ی دختر کناریش بود به من اشاره کرد وگفت:وایشون هم هنرمند خونه ما...راستی امی این پاکت ها واسه توئه...برو ببین میپسندی...
4تاپاکت رنگی بودن.ازش گرفتم و باتعجب بهش نگاه کردم...
امی:چشم...
با ذوق وشوق به سمت اتاقم رفتم.بااینکه از تنهاگذاشتن اون دوتا ترس زیادی داشتم.
در اتاق رو بستم وپاکت هارو بازکردم...
واسم لباس خریدههههههههه بود...یه پیراهن مجلسی سفید بلند که فکرکنم اندازم میشد...با یه کفش نقره ای...
امروز قشنگترین روزه خدا...مرسییییییییییییی که به یادمه...
لباسمو تنم کردم و ازپله هاپایین اومدم...
باپایین اومدن من چشای کریس کپیه دی او شد...ینی انقدر خوشگل شدم؟؟؟
امی:بابت لباسا مرسی...نمیدونم چه جوری میتونم جبرانشون کنم...
کریس:امی توواقعا زیبایی...مثل یه ستاره ی چشمک زن که همه ی توجه هارو به خودت جلب میکنی...هم بانگاهت...هم با چهره ی زیبات و هم قلب مهربونت...
اروم سرموپایین انداختم تا چشام تو چشاش نیفته...
امی:خجالتم میدین...مرسیییییییییی...ببخشید من یه لحظه برم...
داشت گریه م میگرفت.تاحالا انقدر احساس خوشبختی نداشتم...نمیخوام این ماموریت تموم شه.هیچوقت...نمیخوام ترکش کنم...نمیخوام ولش کنم...
اشک های چشامو پاک کردم وپیش کریس وسارا برگشتم...
بعد ازخوردن غذا منتظر رفتن سارا بودم...ولی انگار نمیخواست بره...

به اتاق کریس رفت ولباس خوابشوپوشید...منم به اشپزخونه رفتم ولی حرکاتشونو زیرنظر گرفته بودم...
کریس:سارا چرالباستو عوض کردی؟؟؟
سارا:بااون لباسا که نمیشه خوابید...
کریس:مگه قراره بخوابی؟؟؟فقط واسه مهمونی اومدی اینجا...الانم خودم میرسونمت...
کریس باچهره ی عصبانی به سمت دررفت ولی باحرکت دست سارا به طرفش برگشت...
سارا:فقط امشب.همین امشب...دیگه نمیام...
اروم سرشوبه صورت کریس نزدیک کرد...
کریس:فقط همین یه شب...
از اشپزخونه بیرون اومدم.
امی:من میرم بخوابم...مرسی به خاطر تولد قشنگی که واسم گرفتین...شبتون بخیر
کریس:ارزشت بیشتر ازاینه...شبت بخیر
یک به یک پله هاروبالارفتم...دیگه بیشتر ازاین نمیتونستم...
روی تختم خوابیدم وشروع کردم به گریه...
سه سال تموم به خاطر کریس اینجابودم...به خاطر اینکه بتونم بخندونمش...بتونم خوشحالش کنم...بتونم زنده ش کنم...حالادیگه وقت رفتنه...
درسته.من یه ادم نیستم...نتونستم برای کریس چیزی باشم که میخواست...فقط براش یه هنرمند بودم...همین.
سرنوشت عشق اینه...
عشق یه قصه س...یه داستانه...داستان من وتو...داستان یه احساس زیبا که با یه لبخند شروع و بایه قطره اشک تموم میشه...
قصه ی عشق ما هم در این نقطه از زمان تموم شد...ولی من هنوزعاشقتم...
به ساعتم نگاه کردم...دیگه داشت دیر میشد...
سه سال پیش که اومدم اینجا میدونستم که عاشقش میشم...میدونستم که قراره یه روز بهش دل ببندم...میدونستم قراره یه روز ازش دل بکنم...میدونستم و موندم...حالا امشب شبه دل کندنه...
با یه نوشته ی کوتاه عشقمو به اتمام رسوندم...
ورقه رو رویه تخت خودم گذاشتم تاسریع بتونه پیداش کنه...

خداحافظ خونه ی من...
خداحافظ لبخند من...
خداحافظ تنها دلیل زندگیم...
خداحافظ زمین...
خداحافظ کریس...

                                   به نام خدا
              
                سکوتت,جهان کوچکم را مجروح کرده...
                            روزی خواهم رفت
                    تا یادت بماند..بادبان هاهم میشکنند
                     اگر باد دل به امواج دریا بسپرد

                    امیدوارم همیشه خوشحال بمونی...
  وظیفه ی من خوشحال کردن تو بود تو این سه سال حالا انگار خوشحالی.
           دیگه زمین جایی واسه من نداره.دیگه نیازی به من نیس   
                       
                                                                 
Emi                  

به این دلتنگی عادت دارم هرروز...
به قلبی که یه تیکه چوب میشه
به زخمایی که امشب میزنی و...
تاقبل دیدنت زود خوب میشه
به این دلتنگی عادت دارم هرروز

به اینکه ساده دارم میرم از یاد
به چشمایی که بستم یادمیدی
همونی که دلش اغوش میخواد
با بی محلی هاتم لحظه به لحظه باهاتم
همیشه چشم به راهم
کی برمیگردی؟؟؟
همیشه پا به پاتم
شریک گریه هاتم
کی برمیگردی؟؟؟
اینوخیلی دوست داشتم...گفتم بذار اخر داستان بذارمش
محدثه تولدت مبارک...بابت دوستیی که بهم دادی ممنونم...مرسی که بدون منت کنارم بودی...تولدت مبارک


درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :