تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





سلام
خوبین؟؟
من اومدم با فیکشن ..
این یکی ادامه داره
یعنی یه داستان 4 قسمتی برای 4 نفر..
بروید ادامه

قسمت اول را بخوانید... شوکه نشوید!!




ادامه دیگه!!




Shared Dream

Fiction for Mohadese, Melika, Kiana & Lieli
Episode 1: A view to a kill



محدثه:
من، یه دختر معمولیم! دوستای معمولی، خانواده ی معمولی. یه زندگی معمولی دارم با مشکلات معمولی خودش.
صبح میرم مدرسه و اونجا مثل همه ی مدرسه های معمولیه دیگه باید لباس فرم بپوشم، به موقع برم به موقع بیام.. نمره های خوب بگیرم و خب.. اگه گاهی واسه پرسش کلاسی درس نخونده باشم میشه از زیرش دررفت.
این، زندگی معمولی و روزمزه با فراز و نشیبای از نظر من زیاد و از نظر پدرو مادرم گذرا و ساده ادامه پیدا میکنه. تا موقعی که از من بخوان مثل یه دختر معمولی .. مثل بقیه ی دخترای دوروبرم یه زندگی معمولی با یه آدم معمولیه دیگه تشکیل بدم.
به همین سادگی! ( و به همین خوشمزگی.. هه.. هوس کیک کردم!)
من، میخوام که معمولی نباشم و آخرش اینجوری نشه ولی.. نمیدونم چرا نمیشه!
من.. میخوام حداقل بعد 23 یا 24 سال زندگی معمولی حداقل یه آدم غیرمعمولی رو ببینم. به صورت ساده و معمولی عروس نشم از خونه ی بابام برم.. خنده نداره!
حتی یه نفرم واسه خودم در نظر دارم!!
یه آدم غیر معمولی. مگه دخترای معمولی حق ندارن آرزوهای غیر معمولی داشته باشن؟!
دراز کشیدم روی تختم، چشمامو بستم و فرو رفتم تو رویاهام. رویای یه دختر ساده و مهربون که که عاشق یه پرنس شده.. مثل قصه هایی که واسه بچه ها میگن.. آخرشم اون پرنس سوار بر اسب سفید.. مگه داشتن رویای شاهزاده ی سوار بر اسب سفید جرمه؟؟
روی تخت چرخیدم و رو به دیوار دراز کشیدم. پتو رو کشیدم رو سرم تا یه خورده گرمم بشه و راحت بتونم رویا پردازی کنم. آدم باید گرمش باشه تا مغزش درست کار کنه خب!
ولی  خوابالودگی.. 5 دقیقه نشد چشمامو روی هم گذاشتم که خوابم برد. میدونم مثل همیشه اگه بخوام خوابشو نمیبینم. اگه ببینمم یه جور بدردبخوری نمی بینم!
هنوز 5 دقیقه بیشتر نخوابیده بودم که گوشیم زنگ خورد.
زیر لب غرولندی کردم و با چشم بسته  گوشیو از زیر بالشم برداشتم و به صفحه ش نگا کردم.
اول فکر کردم درست نمیبینم اما بعد از چندبار پلک زدنم هنوز همون چیزا روی صفحه نوشته شده بود.. ساعت 6 صبح ..باید از خواب بیدار شی!
چشمامو بستم و گوشیو کوبیدم به تخت: اهه.. به این زودی 6 شد!
به سختی بلند شدم نشستم روی تخت. چشمام هنوز بسته بودن. میخواستم بلند شم که دوباره گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن. با چشم بسته از روی تخت پیداش کردم و کلید قطعو زدم.
دوباره انداختمش یه گوشه و بلند شدم. زیر چشممو یکم باز کردم تا پام نره روی چیزی بیوفتم یه وقت.. آخه از دیشب اتاقم مثل شهرشامه. میخواستم یه کتابو پیدا کنم همه ی کمدامو ریختم بیرون.
با بدبختی رسیدم به در اتاق و میخواستم برم بیرون که دوباره زنگ خورد..
-اییی زهرمار دنگ دنگ.. مگه من قطعت نمیکنم که هی دوباره دنگ دنگ میکنی؟؟
اومدم برم سمت تخت که نمیدونم چی خودشو زیر پام جدا داد.  نیوفتادم ولی پام داغون شد، یک چیز تیزی بود!
لی لی رفتم روی تخت و دوباره گوشیو پیدا کردم.
اینبار درست حسابی چشمامو باز کردم و دقیق زدم روی دکمه ی قطع شدن زنگ.
-پووفف.. اگه یه بار دیگه زنگ بزنی خا..
حرفمو تموم نکرده بودم که صدای دنگ دنگش بلند شد. با عصبانیت گرفتمش بالا جلو صورتمو و گفتم: چه مرگته ها؟؟؟
-هیچی فقط زیادی گرسنگی کشیدم!
با تعجب به گوشی نگاه کردم : چ..چی؟؟ چی..گ..گفتی؟؟
-خله  مگه گوشی حرف میزنه؟؟
چندبار چشمامو باز و بسته کردم و گوشیو یواش یواش بردم پایین. یه دختره درست روبروم روی تخت نشسته بود. من نمی شناختمش!
موهای بلندش روی شونه ش ریخته بود و یه پیراهن صورتی آستین دار تنش بود. لبخندی میزد و اشاره میکرد به گوشی توی دستم: ببخشید دست کاریش کردم، نمیخواستم وقتی خوابی.. امم..
انگار زبونم به سقف دهنم چسبیده باشه و لبام به هم نمیتونستم حرف بزنم.
در حالی که دستاشو تو هوا تکون میداد گفت : نه دیگه اونو من دستکاری نکردم!
یکمی اومد جلوتر. منم ناخودآگاه رفتم عقب.
-ببین نترس بذار برات توضیح بدم.
سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم.
نفس عمیقی کشید: ببین.. وقتت تموم شده. امم..یعنی که دیگه نمیتونی اینجا باشی.
همینطوری بدون اینکه پلکم بزنم بهش خیره شده بودم. منظورشو از تموم شدن وقتو اینا نمیفهمیدم.
سرشو پایین انداختو ادامه داد: ببین یعنی باید بری اون دنیا.
با این حرفش ترس همه ی وجودمو گرفت. یعنی این دختره فرشته ی مرگه؟؟!!
-نه ..نه من اون نیستم. من ملیکام!
یکمی خیالم راحت شد. هنوز عزرائیل نیومده سراغم.. ولی این لعنتی چیه که نمیذاره حرف بزنم؟؟
ملیکا: نمیدونم ولی..من که میفهمم به چی فکر میکنی پس مشکلی نیست!
آره میفهمید تو ذهنم چی میگم. یکم با تردید نگاش کردم و تو ذهنم گفتم: گفتی کی ای؟؟
خندید: ملیکا! هیی.. تو وب سولی دهیونم!
سرمو تکون دادم. خب میشه بیشتر توضیح بدی حرفایی که زدی یعنی چی؟؟
ملیکا: آره، واسه همین اینجام. من.. یه جورایی مردم. تو هم میمیری.
بدون هیچ فکر و حرفی با ترس خیره شده بودم بهش.
-من اینجام تا ازت بخوام بهم کمک کنی. هم به من هم به خودت.. آخه تو هنوز زیاد فرصت داری ولی من..
میفهمیدم چی میگه ولی نمیدونستم چیکار باید بکنم!
پاهاشو از بالای تخت آویزون کرد. نگاهش به زمین بود : ببین تو.. تو نفر آخری. آخرین امید مایی.اگه تو موفق نشی هممون می میریم!
ترس همه ی وجودمو گرفته بود. یعنی زندگی چندین نفر به .. به کاری که من میکنم بستگی داره!
ملیکا: چهار نفریم. میدونی.. بهمون یه فرصت دیگه داده شده. به ما و اون دو نفر دیگه. ما این فرصتو از دست دادیم و حالا فقط تو موندی. اگه تو موفق بشی همه ی ما میتونیم فرصت کوتاه دیگه ای داشته باشیم اما اگه شکست بخوری.. نابود میشیم!
میخواستم بپرسم که باید چیکار کنم اما.. اون داشت شفاف می شد. داشت محو میشد. به وضوح وسایلی که پشت سرش بودن رو می تونستم ببینم.
نگاهی به خودش کرد: دارم محو میشم! من فرصت محدودی داشتم که بیام اینجا و اینارو بهت بگم.
من باید چیکار کنم؟
-از الان دو روز وقت داری. تا قبل از سپیده ی روز سوم. باید بتونی کاری کنی که کریس به احساساتش نسبت به تو مطمئن بشه و اونا را بیان کنه..
دیگه چیزی نشنیدم. داشت حرف میزد اما صداش اونقدر آروم شده بود که شنیده نمیشد.
آخرین کلماتی که با لبخونی تونستم بفهمم این بود: حالا چشماتو ببند!
ملیکا کاملا محو شد. انگار که تا اون لحظه اصلا اونجا نبوده. هیچ اثری ازش هیچ جای اتاق نبود.
شاید..
شاید واقعا داشتم خواب می دیدم...
چشمامو بستم. نفس عمیقی کشیدم و.......

-محدثه.. محدثه ؟؟
چشمامو باز کردم و به مردی که روبروم نشسته بود نگاه کردم: بله!
-حواست هست؟؟ قراردادو امضا میکنی دیگه؟؟
با چشم اشاره کرد به برگه ای که جلوم روی میز گذاشته شده بود.
روی اون برگه نوشته هایی به خط کره ای بود. می دونستم نمیتونم بخونمشون.
سرمو بالا گرفتم و دوباره به اون مرد نگاه کردم. چهره ش برام آشنا بود. زیادی آشنا..
-اا..من..
-هرمشکل دیگه ای هست می تونیم با هم درموردش صحبت کنیم.. هنوز می خوای چیزی توش عوض بشه؟؟
هرچی بیشتر نگاش می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که این چهره خیلی زیادی آشناست . ولی.. داشت در مورد چی حرف می زد: ببخشید من..
صدای تقه ی آرومی به در نذاشت حرفمو تموم کنم.
مرد نگاهشو از من گرفت و گفت: بیا تو!
مرد دیگه ای وارد اتاق شد. کت و شلوار طوسی و پیراهن سفیدی به تن داشت. کراوات مشکیش کمی شل شده بود.
درو پشت سرش بستو و تعظیم کرد:آقای لی، آلبوم کامل سونیوشیده. برای تایید نهایی!
جلو اومد و  بسته ای رو روی میز بین منو اون مرد گذاشت.
-البته. تغییری کوچیکی در رقص آهنگ اصلی داده شده که توی این ویدئو نیست. قراره تو موزیک ویدئوی اصلی اعمال بشه.
-ممنونم ته یانگ. می تونی بری!
مردی که اسمش ته یانگ بود تعظیم دیگه ای کرد و از اتاق خارج شد.
نگاهم رفت سمت آقای لی. چقدر آشنا..
-محدثه من واقعا خوش حال میشم که افرادی با توانایی تو رو تو کمپانی داشته باشم. این مدتی که به عنوان مربی رقص با اکسو کار کردی به این نتیجه رسیدیم که تواناییت خیلی بیشتر از اونیه که فکرشو می کردم. با این قرار داد من بهت تعهد میدم از حالا که آستانه ی تولدت به عنوان یه ستاره ست تا زمانی که خودت بخوای ازت حمایت کنم.
به برگه ی قرار داد نگاه کردم. بین خطوطی که فکر میکردم نمی تونم بخونمش درست حرفایی که اون مرد زد نوشته شده بود.
-امضاش میکنی؟؟
-آره، آره حتما!
خودمم نفهمیدم این حرفارو چه طور زدم. اما گفته بودمشون. گفته بودم که قرار دادو امضا می کنم.
-خیلی خوبه. مطمئنم که هیچ وقت از تصمیمی که گرفتی پشیمون نمیشی!
لبخند قشنگی به لب داشت.
اون لبخند. آره درسته اون..  لی سومانه. رئیس کمپانی اس ام و همین الان از من خواست تا زندگی حرفه ایمو حمایت کنه.
رویای قشنگیه!
خودکار کنار دستمو برداشتم و پایین برگه ی قراردادو امضا زدم.
ناخودآگاه لبخند میزدم. خودکارو کنار گذاشتمو بلند شدم.
اونم بلند شدم.
دستشو جلو آورد تا بهم دست بده. منم با تردید دستشو گرفتم. گرمای خاصی داشت، حس کردم دنیا رو تو دستم گرفتم!

از اتاق بیرون اومدم.
درو آروم پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم. چند قدم رفتم جلو و به اتفاقات چند لحظه پیش فکر کردم.
اومدن ناگهانی ملیکا و من.. حالا از اینجا سر در آوردم. با لی سومان قرار داد بستمو بهش دست دادم.. اون می خواد از من حمایت کنه. درسته من الان تو کمپانیم، آلبوم سونیوشیده.. مربی رقص اکسو!!!

-امضا کردی؟؟؟
برگشتم به سمت صدا. پاهای بلند تو شلوار لی آبی. سوئی شرت سفید. دستای توی جیب!
-کریس!!
با تعجب گفتم. باورم نمیشد اونی که تو قدمیم واستاده همونی باشه که ..
-امضاش کردی آره؟!
تو این لحظه فقط می تونستم نگاش کنم. نگاش کنم و از این نزدیکی لذت ببرم. اون کسی بود که با تمام وجودم آرزوی یه لحظه از نزدیک دیدنشو داشتم. کسی که قلبمو تسخیر کرده بود.
جلو اومد و دستمو گرفت: باهام بیا!
دنبالش رفتم. حس لمس دستاش داشت دیوونه م میکرد. دستم بین انگشتای کشیده ی اون گیر کرده بود. باورم نمیشد.
جلوی در آسانسور ایستادیم. کلیدو فشار داد و به در خیره شد.
فشاری که به دستم وارد می کرد هر لحظه بیشتر می شد. راستش یکمم ترسیدم، تا اون لحظه صورت کریسو اینجوری ندیده بودم.
در آسانسور باز شد کریس منو دنبال خودش داخل کشید و دکمه ی طبقه ی -1 رو زد!
در بسته شد و آسانسور به طرف پایین حرکت کرد.
دستم هنوز توی دستش بود. نمی تونستم چیزی بگم. شایدم نمیخواستم. می ترسیدم حرفی بزنم که این موقعیتو  بهم بزنه دوست داشتم بیشتر انگشتاشو لمس کنم.
بالاخره در باز شد.
بازم بدون هیچ حرفی بیرون رفت و منو دنبال خودش کشید.
کمی جلو رفتیم و بعد در بزرگی رو باز کرد. باهم داخل رفتیم. یه سالن بزرگ بود. شبیه سالن تمرین اکسو که قبلا دیده بودم.
بدون اینکه دستمو رها کنه به طرفم برگشتو و با خنده گفت: زبونتو موش خورده؟؟
با تعجب آبروهامو بالا انداختم و بهش نگاه کردم.
خنده ش بیشتر شد: از وقتی از اتاق لی سومان در اومدی یه کلمه م حرف نزدی!!
بهم نزدیک تر شد.
-آآآ..من...
-نه مثه اینکه زبونت سرجاشه. از ذوق قرار داد نخوردیش!
هلم داد به سمت دیوار کنار در. چون فاصله ی زیادی نداشتم با اولین قدم به عقب بهش برخورد کردم.
اون دستم که توی دستش گرفته بود رو بالا آوردم و زد به دیوار.
بهم نزدیک تر شد: محدثه باید یه چیزیو بهت بگم!
آب دهنمو به سختی قورت دادم: چی؟؟
-البته، فکر میکنم خودت بدونی!
-من..
-دوستت دارم.
تا اومدم به جمله ای که از زبون کریس شنیده بودم فکر کنم برخورد لباشو به لبای خودم حس کردم.
ذهنم تماما خالی شد..
چشمامو بستم و سعی کردم از آرامشی که توی فضای اتاق موج میزد استفاده کنم  و فقط به اون فکر کنم. به عشقی که تازه جوونه زده بود!







طبقه بندی: Fiction،
[ پنجشنبه 30 آبان 1392 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :