تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلام به همه....




اومممممممم حرفی ندارم جز اینکه همچنان درحال یخ زدنم و به شدت سرما خوردم:|




ادامه....
نظرم که چ بگم چ نگم نمیزارید پس چ کاریه والا :|



یوتاب

از رو تخت بلند شدم و نگاهی به اطراف کردم روی تخت کناریم دختری خوابیده بود.اروم به سمتش رفتم و ..قسمتی از گردنش با باند بسته شده بود اما مرکز باند خون الود بود مشخص بود که زخم همچنان خون ریزی میکنه همچنین به دستش سرم خون وصل بود تا خون از دست رفته جبران بشه.. با نوک انگشتام گونه شو لمس کردم به محض برورد انگشتام با گونه اش نیروی سیاهی کرو حس کردم.. و چشمام خود به خود بسته شد و قسمتی از دانش مادرم در برابر چشمام ظاهر شد..
.
.
.
-مادرررررررر!
اون خودش بود...اشکام ناخوداگاه فرو ریختند..دوان دوان به سمتش رفتم و مهم بغلش کرد..
اونم داشت گریه میکرد..
همونجور که موهامو نوازش میکرد گفت:یوتاب دخترم گریه نکن...وقت کمه و من باید چیزی بهت بگم..
اروم سرمو بالا اورد و تو چشمای ابیه مادرم زل زدم..
-یوتاب همه ی دانش من در وجود توئه فقط باید شکوفا بشه..راهشو بعدا میفهمی اما حالا فقط یک چیز اون دختر رو باید نجات بدی .باید این وظیفه ی توئه..
-اما چجوری؟مادر من ..
مادرم حرفمو قطع کرد و گفت:تو میتونی مطمئن باش فقط به ندای درونت گوش کن..
احساس کردم مادرم داره کم کم ناپدید میشه..
دوباره اشکام سرازیر شد..تنها صورتش باقی مونده بود و در لحظه ی اخر زمزمه شو شنیدم که میگفت:دوست دارم دخترم ..وظیفتو فراموش نکن..
.
.
.
با حرکت ناگهانی به صورت غیر ارادی به عقب پرت شد..
نمیدونستم اون چیزی که دیدم واقعیت داشت یا نه...ناخداگاه صورتمو لمس کردم ..
گونه هام خیس خیس بود...پس واقعیت داشت..
نگاهم دوباره به سمت دخترک رفتم..من باید نجاتش میدادم این خواست مادرم بود..
سریع به سمت در درمونگاه رفتم اما قبل از اینکه خارج بشم  دستم توسط کسی کشیده شد وقتی برگشتم با چهره ی عصبانی سوها(پرستار)مواجه شد..
با تعجب پرسیدم :چیزی شده؟؟
با عصبانیت گفت:کی به تو اجازه داد از تخت بیای بیرون؟؟برگرد سرجات..
-اما من حالم خوبه..
-همین که گفتم..
سعی کردم دستمو از دستش خلاص کنم اما محکم تر فشار داد..کم کم داشتم عصبانی میشدم با سردی گفتم:من باید عالیجناب و ببینم..لطفا ولم کن..
اما بی توجه به حرف من محکم تر دستمو کشید و منو به سمت تخت برد..
یکدفعه  دستمو ول کرد و روی زمین افتاد..
وقتی بهش نزدیک شدم متوجه شدم بیهوشه..لحظه به لحظه بیشتر سردرگم و گیج میشدم اما الان وقت این فکر ها نبود به سرعت به سمت طبقه ی بالا جایی که لوهان بود حرکت کردم اما این سوال ذهنمو مشغول کرده بود که من از کجا جای لوهان رو میدونم...


***

سهون

سرمو روی میز گذاشته بودم و اروم فکر میکردم که ناگهان در اتاق باز شد و بکهیون سراسیمه وارد شد..
با نگرانی گفتم:چی شده؟؟
در حالی که صداش از شدت عصبانیت میلرزید گفت:جاسوس ها و خون اشام هایی که تو مرز ساکنن خبر دادن که چند تا جسد انسان پیدا کردن و اینکه انسان های دارند یه گروه جست و جو به داخل جنگل میفرستند..
 



طبقه بندی: which one،
[ شنبه 2 آذر 1392 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ XiaùEleN ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :