تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

ســلام دوزدان..

اینم قسمت دوم این داستان..

امیدوارم که مورد پسند واقع بشه..

حالم خوش نی خو :| گیر ندین به من :|

یه نکته کوشولو بگم پارت اول قسمت قبل که نامعلوم بود برای شخص شخیص محدثه بودش

این پارتم باید حدس بزنید خودتون بعله..



برین ادومه..




Echo.ep2

My shadow, shadow
is the only friend that I have.


December – Korea 5

صدای فریاد های بلند اون دختر جوون تن هر شنونده ایی رو به لرزه می انداخت..

هرکس به یه نحوی با شنیدن اون فریاد ها احساس خاصی در وجودش شکل میگرفت..

ترحم ... ؟  دلسوزی... ؟

_ : خ..خواهش میکنم ..یه نفر چراغارو روشن کنه...چــرا همه جا تاریکه ؟؟!!

تنها بیننده ایی که تاب دیدن همچین صحنه ایی رو داشت اهسته و بدون گفتن حتی یک کلمه گوشه ی اون اتاق سفید رنگ ایستاده بود..اشک ریختن تنها کاری بود که اون لحظه توان انجام دادنش رو داشت..

_: من می خوام از اینجا بیام بیرون..خواهش میکنم..من باید برم ..باید..!!

در اخر حتی اون بیننده  هم تاب و تحمل اون فریاد هارو از دست داد و خودش رو از اون اتاق که به نحوی اتاق شکنجش محصوب میشد به سمت بیرون پرتاب کرد ..!!

کم کم فریاد ها تموم شدن و باز هم همه جا توی سکوت ترسناکی فرو رفت حتی ترسناک تر از اون فریاد ها..

کسی نمی دونست چی باعث شده بود تا اون فریاد ها تموم بشن..

ببیننده ی سیاه پوش..اهسته به دیوار تکیه داد..دلش می خواست برای چند لحظه هم که شده سنگینی این بار رو به دوش کس دیگه ایی بندازه اما مطلقا کسی وجود نداشت..پس چه کسی بهتر از یه دیوار میتونست این سنگینی رو به دوش بکشه ؟

راهرو های بیمارستان خالی از هر موجود زنده ایی به تاریکی میزد..

سایه ی بلند خودش رو به خوبی میدید..

حالا اون سایه تنها دوستی بود که داشت..تنها کسی که داشت..


اهسته روی زمین زانو زد و زانو هاش رو در اغوش گرفت..

اون لحظه واقع اهتیاج داشت تا توسط کسی در اغوش گرفته بشه..!

اما باز هم کسی نبود..پس چاره ایی جز در اغوش گرفتن خودش نداشت...

________________

 1 Year Later- Korea

U-Tab:

به صورتش خیره شدم سرش رو پایین انداخته بود تا از نگاه کردن بهم خود داری کنه اهی کشیدم و به بستن دستش ادامه دادم ...چند دقیقه بیشتر طول نکشید که کارم تموم شد..

اما اون بیشتر از اینا توی فکر بود اهسته صداش کردم

_ : چانیول ؟

با شندین اسمش از دهنم با سرعت سرش رو بالا اورد نگاهمون برای چند لحظه توی هم گره خورد..

اما اون مثل همیشه با سرعت سرش رو به طرف دیگه ایی برگردوند ..از روی صندلی قهوه ایی رنگ داخل اتاقم بلند شد و گفت :

چانیول : ممنونم یوتاب..

_ : کاری نکردم..فقط به وظیفم عمل کردم..

لبخند محوی روی لبش به وجود اومد و گفت :

چانیول : وظیفه ؟ یه معلم مهد وظیفه داره به والدین دانش اموزاش کمک کنه ؟

تک تک حرفاش ..درست مثل این بود که یه خنجرو محکم توی قلبم فرو میکردن ..اه کشیدم این روزا تنها کاری که میکنم اه کشیدنه..!

تنها کاری که اون لحظه میتونستم انجام بدم سکوت کردن بود حس کردم دستش درست روی شونم قرار گرفت حتی با یه تماس ساده هم تمام وجودم به اتیش کشیده میشد..!

سعی کردم لرزش دستامو مخفی کنم با تردید سرم رو بلند کردم و به صورتش خیره شدم..

چانیول : به هر حال ممنونم..از تمام کمک هات...

به سمت مبل حرکت کرد و یورآ رو توی بغلش گرفت و به سمت در خروجی حرکت کرد پای چپش میلنگید دلم می خواست به طرفش بدوم و نزارم از اون در خارج بشه..نه تا وقتی خیالم از سالم بودن پاش راحت بشه..اما..

نتونستم..بازم نشد..

..........................

Elahe:

_ : لـوسمی حاد..

با وحشت به دهنش خیره شدم.. به سرعت پلک میزدم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم..

_ : الهه..اینجوری ادامه بدی دیگه چیزی ازت باقی نمی مونه..

اروم سرم رو کج کردم و به تصویرم که داخل اینه افتاده بود خیره شدم..

یه نیشخند اعصاب خورد کن روی لبش بود انگاری بهم میگفت.. حــقته..

تو بیشتر از اینا حقته..!

الهه : راهی هست تا از خونریزی اعضای بدنم جلوگیری کنم ؟

_: چــی؟ تو نمی خوای درمان بشی ؟

الهه : بهم بگو راهی هست یا نه..باید دووم بیارم حداقل این 2 ماهو باید دووم بیارم..

_ : الهه ..میفهمی چی میگم ؟ تو سرطان داری ..هرچی بیشتر لفت بدی سرطان پیشرفت میکنه

الهه : اینجا کسای زیادی هستن که بهم احتیاج دارن..من..نمیمرم !

_ : پس خودت چی ؟ کل زندگیت همیشه دیگران برات مهم بودن پس خودت چی ؟

نمی دونستم چی جوابش رو بدم..

اصلا هیچ نظری نداشتم ...درسته من خودمم جواب رو نمیدونستم...

اما حالا وقت این نبود که با واقعیت روبر رو بشم ..فعلا نباید از خواب بیدار میشدم !

..........................

Mohadese:

_ : محدثه..

به طرف سه هون حرکت کردم روی مبل وسط حال نشسته بود و پاکت نامه ایی دستش بود با بیخیالی بهش خیره شدم و گفتم :

محدثه : کاری داشتی ؟

پاکت نامه رو به طرفم گرفت و گفت :

_ : این برای توئه..

با تردید پاکت رو ازش گرفتم و بدون خوندن نوشته ی روش درش رو باز کردم یه دعوت نامه بود یه دعوت نامه برای افتتاحیه ی یه گالری .. گالری ملودی

با دیدن اسم اون گالری برای چند لحظه فراموش کردم که حتی باید نفس بکشم ..!

با تکون های شدید سه هون به خودم اومدم و بالاخره نفس عمیقی کشیدم ..چرا الان ؟

چرا بعد از یه مدت طولانی حالا باید سرو کلت پیدا بشه ؟

حالا که حتی من خودم رو به سختی توی اینه میشناسم..

من حالا مایل ها با خودم فاصله دارم انقدر ازش دورم که دیگه راه برگشت رو فراموش کردم

با قرار گرفت داخل اغوش گرم سه هون از خلسه خارج شدم ..

محدثه : حالم خوبه سه هون..خوبم..

کمی منو از خودش جدا کرد و پیشونیشو به مال من چسبوند و گفت :

_ : یهو چت شد ؟ دیگه منو اینجوری نگران نکن..ده دقیقه است که دارم صدات میکنم !

در مقابل اون چشما هیچ جوابی نداشتم که بدم یادم نمیاد اخرین بار کی انقدر درمونده شده بودم اما اون لحظه دلم نمی خواست دروغی بگم..!

محدثه : یه دوست ..یه دوست قدیمی..برام این نامه رو فرستاده ..

سه هون چیزی نگفت و فقط به چشمام خیره شد انگاری با نگاهش بهم میفهموند که همه چیز رو میدونه ...

اما من حاظر نبودم به هیچ عنوان افکاری رو که توی ذهنش داشت تایید کنم..

حداقل در این مورد خودم رو بهش مدیون حساب میکردم..!





طبقه بندی: Echo.The END،
[ پنجشنبه 14 آذر 1392 ] [ 11:00 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :