تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر







سلام به همه ی دوسه تان!!
 قسمت ششم فیکشن و البته پارت دوم اون یکی مشترکه!!


قسمت قبلش که همش محدثه بود این یکی همش ملیکاست!!
خب برین بخونین!
حرف دیگه ای هم بزنم؟؟ آآم.. باید بزنم! احتمالا فردا یا پس فردا یه پست مهم میذارم!
پس همه ی نویسنده های محترم بیان چک کنن !

خب تموم شد!





ااا نگا داشت یادم میرفت!!
این آهنگ خیلی واسه این قسمت خوبه، کلا اگه نشنیدینش حتما گوش بدین چون خیلی قشنگه!

8eight - The End Is Coming





Shared Dream

Fiction for Mohadese, Melika, Kiana & Lieli
Episode 2: Let me bring life back to you



ملیکا:
خیلی دیره. خیلی دیر، دیگه فرصتی برام نمونده باید زودتر از اینا می فهمیدی..
سه هون مقابلم ایستاده بود و با چشمای خیس از اشک بهم نگاه میکرد: دوستت دارم!
بغض راه گلومو بسته بود، صدام به سختی حتی به گوش خودم میر سید: دوستت دارم!
بدون مکث گفت: پس ترکم نکن، مگه نمیخواستی همینو بشنوی؟
-متاسفم، دیگه دیر شده..
-بدون تو من..
نمیخواستم حرفشو بشنوم: حتی بدون من تو..
-هیچی نیستم!
قطرات اشک بدون وقفه روی صورتش سر میخوردن.
لبخند زدم: اشکالی نداره!
-دوستت دارم!
-دوستت دارم!
-خواهش می کنم باهام این کارو نکن، چه طور می تونی ترکم کنی؟؟

***   ***

سه هون:

فلش بک؛ 2 ساعت قبل.
چشمامو بستم. سرمو روی شونه ش گذاشتم و موهاشو بوسیدم.
-دوستت دارم!
دوباره این جمله رو تکرار کرد. دستاشو حس کردم که دور کمرم حلقه شدن. به هیچ عنوان نمی خواستم رهاش کنم، دختری رو که از اول آشناییمون تنها کاری که میکرد عاشق تر کردن من بود، بدون اینکه بخوام.. بدون اینکه بفهمم هر روز بیشتر از روز  قبل بهش علاقه مند شدم!
بوسه ی دیگه ای روی موهاش گذاشتم و بیشتر تو بغلم فشارش دادم.
-سه هون..
-همم؟؟
ازم فاصله گرفت و با چشمای قشنگش نگاه کرد بهم: تو منو دوست نداری؟؟
بازم سکوت کردم.
دستشو گرفتم و آروم روی تک تک انگشتاش بوسه گذاشتم. قلبم با هر تپش فریاد میزد که عاشقشه اما خودم.. فقط سکوت!
سرخی شرم گین صورتش منو به خنده وامیداشت.
بی صدا خندیدم و اون مثل همیشه اخم کرد: اوه سه هون.. داری به من میخندی؟؟
موهاشو دادم پشت گوشش: آخه کی دیگه به اندازه ی تو بامزه ست که بتونه منو به خنده بندازه؟!
مثل همیشه نتونستم جلوی شیطنتمو بگیرم. صورتمو بهش نزدیک کردم، نگاهمو بردم سمت لباش، دستمو گذاشتم پشت گردنش..
انتظار داشتم بترسه و عقب بکشه اما، چشماشو بست.
برای چند لحظه خودمو تو زمان و مکان دیگه ای تصور کردم. تو یه دنیای دیگه، جایی که من و اون می تونیم بدون هیچ دردسری و تا ابد کنار هم باشیم.. یعنی میشه؟؟
نگاهم رو لبای قشنگش قفل شد بود اما فکرم تا دوردست پرواز میکرد..
تصور داشتن اون برای همیشه ناخودگاه لبخند به صورتم می آورد. جلوتر رفتمو شیرینی لباشو لمس کردم.
کم کم چشمام بسته شدن. خودمو رها کردم تا سقوط کنم، سقوطی از بلندای موج روون موهاش تا دریای آبی و عمیق چشم هاش..
من اسیری عشقی بودم که بی صدا شکل گرفته بود، بدون هیچ کلمه ای؛ بدون حتی یه جمله ی " دوستت دارم"
اما دیگه وقتش رسیده بود.. وقتش شده بود تا این عشقو فریاد بزنم!
-سه هون تو..
فقط چند ثانیه طول کشید تا هردو صاف بایستم و انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده تو صورت کسی که جلوی در ایستاده بود نگه کنیم.
آب دهنمو قورت دادم و با لحن کاملا معمولی گفتم: بله هیونگ!
لوهان هیونگ داشت با انگشت به پشت سرش اشاره میکرد، انگار میخواست بگه من میرم بعدا میام اما منصرف شد.
همونطور که نگاهش بین من و ملیکا جا به جل میشد دستشو پایین آورد و چند قدم به طرفمون اومد.
زیر چشمی به ملیکا نگاه کردم که سر به زیر انداخته بود و با انگشتاش بازی میکرد.
-سه هون!
دوباره نگاهمو بردم سمت لوهان: بله هیونگ؟؟
-مننجیر کیم باهات کار داره. زود برو پیشش و .. سوهو گفت بری و وسایلی که از دیروز وسط اتاق پخش شدن جمع کنی!
بین حرف زدن لباش به طور عجیبی تکون میخوردن، مثل اینکه سعی میکرد جلوی خنده شو بگیره.
ملیکا ساکت ایستاده بود و حرفی نمی زد.
-باشه هیونگ، ممنون که خبرم کردی!
بدون حرف دیگه ای راهمو کشیدم به سمت درو حرکت کردم، اما همینکه خواستم از اتاق بیرون برم دوباره صدام زد.
برگشتم به طرفش: بله هیونگ!
ملیکا سرشو بالا آورده بود و با لبخند بهم نگاه میکرد. ولی حس کردم یه جای لبخندش ایراد داره.
لوهان بازم با همون حرکات عجیب لب هاش گفت: قبلش اون..
انگشت اشاره شو بالا آورد و به طرفم نشونه رفت: او.. رژ لب نارنجی رو از روی لبت پاک کن!
با این حرف یه  دفعه صدای خنده ی ملیکا بلند شدن.
من که هنوز متوجه نبودم چه خبره انگشتمو روی لبم کشیدم و بعد به رنگ نارنجی روش خیره شدم. لوهانم دیگه طاقت نیوورد همراه ملیکا شروع کرد به خندیدن.
دست به سینه ایستادم وبا همون قیافه ی معروف پوکرم زل زدم به دوتاشون.
ملیکا همون اولین لحظه ای که چشمش بهم افتاد خودشو جمع جور کرد و صاف ایستاد. اما لوهان.. خنده ش شدن پیدا کرد، معاوم نیست اون به چی قیافه ی پوکر من میخنده آخه..
همونطور که میخندید جلو اومد و از اتاق هلم داد بیرون. در همون حین گفت: برو، برو دیگه منیجر منتظره!

***   ***

پایان فلش بک؛

سه هون:

با اینکه بغض راه گلومو بسته بود با اینکه اشکا و هق هق دیوونه کننده جلوی حرف زدنمو میگرفت. با همه ی اینا هنوزم می تونستم اون سه کلمه رو فریاد بزنم. کلماتی که خیلی وقت پیش باید از زبون من می شنید: دوستت دارم..
ناله کردم: مگه همین نیست.. همین نیست که باید بشنوی تا بتونی بمونی ؟؟
صدای ملیکا با این که فاصله ی کمی داشتیم خیلی ضعیف به گوش می رسید: متاسفم،  سعی نکن منو برگردونی!
-دوستت دارم، بدون تو من می میرم..
قطره های اشک لبخندشو خیس کرد: حتی بدون من باید بتونی..
دیگه حتی نیروی بلند گریه کردم نداشتم: بدون تو ..
-خوش بخت باش سه هون!
با چشمای پر از اشک و صورت .. اما هنوز امیدوار بهش نگاه کردم: من بدون تو هیچی نیستم!
تصویرش هر لحطه محو تر و صداش هر لحظه ضعیف تر میشد، با این حال می تونستم لرزششو بشنوم:  متاسفم!
به سختی از روی زمین بلند شدم و با قدم های لرزون به طرفش رفتم، اشکارو از روی صورم پاک کردم.روبروش ایستادم و لبخند زدم. دستمو بردم جلو تا برای بار آخر لمسش کنم اما.. اون دیگه قابل لمس نبود..
لبخندمو نگه داشتم و برای آخرین تلاش دوباره اون کلماتو تکرار کردم : دوستت دارم!
دیگه اونقدر محو شده بود که حتی دیدنش برام سخت بود، اونم لبخند میزد: خواهش می کنم یه دختر خوبو ملاقات کن سه هون !
با این چند قطره روی صورتم سر خورد. سریع سرمو پایین گرفتم تا اجازه ندم اشکامو ببینه.
-من ترسناک رو فراموش کن..
لبمو گاز گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشه.
- دوستت دارم!
همچنان سرم رو پایین نگه داشتمو چشمامو بسته. می ترسیدم، از چیزی که وقتی چشمامو باز میکنم می بینم.. سرمای دردناکی فضای اطرافمو دربر گرفته بود.. آرامش  عجیبی حکم فرما شده بود،تنها سکوت بود که ملودی سرد و سوزناک تنهاییمو می نواخت..
نفس عمیقی کشیدم، سرمو بالا آوردم و چشمامو باز کردم.  نه  حرکتی، نه هیچ نشونی از زندگی..
اون اونجا نبود، انگار که هیچ وقت نبوده.. مثل رویای گرم یه شب سرد زمستونی، ملیکا گرمای زندگی سرد یخ زده ی من بود..
و مثل هر رویای دیگه ای  فقط برای مدت کوتاهی همراهم بود و ... رفت!

***   ***

ملیکا:

اون موفق شد!
محدثه موفق شد قبل از اینکه فرصتش تموم بشه اون جمله رو بشنوه.. نه تنها قبل از تموم شدن فرصتش بلکه درست در دقیقه های اول..و به من ، این فرصت داده شد تا دوباره برگردم.
***   ***
زمینو دونه های قشنگ برف سفید پوش کرده بودن، برف روی شاخه های لخت درختا زیر نور چراغ می درخشید.
دستمو جلو بردم و گذاشتم دونه ها روی انگشتام بیشینن، اینکه بعد از چند روز می تونستم سرما رو حس کنم بهترین هدیه ای بود که تمام عمرم گرفته بودم و بهتر از اون، پسری بود که با فاصله ی کمی از من روی نیمکت نشسته بود.
آرنجاشو روی زانوهاش گذاشته بود به جلو خم شده و سرشو بین دستاش گرفته بود. موهای طلایی رنگش بهم ریخته بودن و دکمه های کت قهوه ایش باز بود.
جلو رفتم. چتر و بستم و کنارش روی نیمکت نشستم.
-هوا خیلی سرد شده ها!
با پنجه ی پاش روی زمین ضرب گرفته بود. بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت: مگه بهم قول ندادی دیگه نیای تا بتونم فراموشت کنم؟
یه چیزی درونم شکست. یعنی اون این چند روز با تصور من حرف زده و زندگی کرده.
-این بار اومدم که دیگه نرم!
سرشو بلند کرد و با چشمای خالی از احساس و همون قیافه ی پوکر معروفش نگاه کرد بهم: مگه نگفتی اگه باهات حرف بزنم مردم فکر میکنن دیوونه م؟؟ مگه نگفتی نمیشه با کسی که نمیشه لمسش کرد زندگی کنم؟؟
لبخند زدم. لبخندی که تبدیل به خنده ی آرومی شد تا جلوی ریزش اشکامو بگیره. دستشمو جلو بردم و موهای روی پیشونیشو کنار زدم. صورتش لمس کردم، نزدیک تر شدم و پیشونیشو بوسیدم.
حالت چهره ش تغییر کرد. اما به نظر میومد انتظارشو داشت، مثل اینکه همچنان امیدوار بود به برگشتن من..
چشماشو چند لحظه بست و دوباره بازشون کرد.
لبخند روی لباش نشست: دوستت دارم!







طبقه بندی: Fiction،
[ چهارشنبه 20 آذر 1392 ] [ 03:13 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :