تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

قسمت اول معجزه در دسامبر!

بفرمایین ادامهههههه!

 

سوهو :

دونه های برف آروم آروم روی زمین میشینن... پشت پنجره ایستادم و دارم باریدن برفو تماشا میکنم...

این اولین برف ساله ... "اولین برف سال"... چقدر آشناست... وقتی به دونه های برف خیره میشم یاد 5 سال پیش می افتم... 5 سال پیش تو 1 همچین روزی همه چی خوب و خوش بود...

اما حیف که این خوشی زیاد دووم نیاورد... ادما بعضی وقتا یادشون میره که زندگی همیشه بی دغدغه و آروم نیست....

 

من هم 5 سال پیش جزو همین آدما بودم؛ اما زندگی به ما یاد داد که قدر لحظه هامونو بدونیم و هوای هم رو داشته باشیم...

من و 11 نفر دیگه....

*فلش بک* 5 سال پیش *

قدم هامو سریعتر کردم.. نگاهی به دی او که گردنشو تو کاپشنش فرو کرده بود کردم و گفتم : بجنب دیگه دی او... چقدر لفتش میدی ...

- خیلی سرده سوهو ....دارم یخ میزنم...

- تند تر راه بری گرم میشی ... زود باش نمیخوام دیر کنیم ...

5 دیقه بعد جلوی در خونه ی کایی و لی بودیم ...زنگ رو زدم و منتظر ایستادیم ... بعد از حدود 5 دیقه کایی در رو باز کرد و گفت : بیاید بالا ...

رفتیم تو ... کایی در حالیکه چشم هاشو می مالید از آشپزخونه خارج شد و گفت : سلام ... چقدر زود اومدین ..

- ساعت خواب... امروز اولین کلاسمونه .. نباید دیر کنیم ..

دی او وارد آشپزخونه شد و با کایی مشغول شدند ... همون طور که به سمت اتاق "لی" میرفتم پرسیدم :  لی هنوز بیدار نشده؟!

- نه ... دیشب تا3 صبح داشت فیلم می دید ...

در رو باز کردم و رفتم تو ... 1 لحظه خندم گرفت ... خرس گنده نیگا چطوری خوابیده ...پتوشو محکم بغل کرده بود و دهنشم اندازه ی اسب آبی باز بود ... رفتم جلو و با صدای نسبتا بلندی گفتم : هووی... اونی که بغل کردی دوست دخترت نیست ... پاشو دیگه بسه .. نباید دیر کنیم ...

- اه... بذار بخوابم سوهو ... همش 3 ساعته خوابیدم ...

- به من چه ؟! میخواستی فیلم نبینی ...

با چشمای گشاد شده نگاهم ک رد و گفت : باز کایی بی.بی.سی شده ؟!

خندیدم و دستشو گرفتم تا بلند شه ... کایی و دی او همجنان داشتن میخوردن !! 1 پس گردنی به دی او زدم و گفتم : پاشو جکع کن ... مگه تو خونه میل نکردی؟؟!

- به تو چه ؟! من الآن تو سن رشدم ... باید بخورم!

کایی حین اینکه داشت شیر میخورد (!!!) به سرفه افتاد ... رفتم 1 دوه محکم از پشتش زدم ...

- هووی ... چته چرا میزنی ؟!

- خوبی هم بت نیومده ... خواستم کمکت کنم ...

سری تکون دادم .. دی او هنوز دز حال کوفت کردن بود ...لقمه رو از دستش قاپیدم و گفتم : 1 تعارفم نکنا.. نا سلامتی برادر بزرگترتم !

- ول کن بابا سوهو ... بذار بخوریم ...

15 دیقه بعد همه حاضر بودن ... لی خودشو مثل چی پوشونده بود ! این اولین برفه سال بود ولی اونقدری نبود که بخواد اینهمه شال و کلاه کنه ... بعد از اینکه حسابی دستش انداختیم راهی شدیم ...وقتی رسیدیم بکی و چن  هم اونجا بودن ...

پرسیدم : تاو نیومده ؟!

چن : (( نه بابا مثل همیشه .. ))

تاو همیشه دیر میکرد ... پس تعجبی نداشت که هنوز نیومده باشه !

هر کس جایی برای خودش انتخاب کرد... تاو هم بعد چند دیقه به ما ملحق شد .. ما چند نفر پارسال تو امتحان ورودی دانشگاه هنر سئول شرکت کردیم و قبول شدیم ... حالا شروع دومین سال تحصیل تو دانشگاهه ... 2 سالی میشه که همدیگه رو میشناسیم ... حالا تصمیم گرفتیم بازیگوشی رو کنار بذاریم و درس بخونیم ... بکب و چن و لوهان صدای خیلی قشنگی دارن و تصمیم دارن خواننده بشن ... بقیه هم مثل من میخوان تحصیل کنن و بعدشم 1 فکری میکنیم...

کلاس اول تموم شد و سه هون و لوهان هم به ما ملحق شدند ...

بین کلاسا 30 دیقه وقت ازاد داشتیم .. 9 نفری تصمیم گرفتیم 1 قهوه نوش جان کنیم ...

رفتم پیش کایی نشستم و دستمو رو شونش گذاشتم ... لبخندی زد و پرسید : از کریس خبری نداری ؟!

- ... اگه خواستی عصر میریم 1 سری بهش میزنیم ... سری تکون داد و گفت : باشه ...

کریس از همه ی ما بزرگتر بود ... پارسال فارغ التحصیل شد و از اونجایی که به نقاشی علاقه ی زیادی داشت 1 مفازه اجاره کرد و مشغول شد ...

ژیومین هم تو1 آموزشگاه استخدام شد و قرار شد به صورت قراردادی 1 سال پیانو درس بده تا بعد ...

دی او هم بطور نیمه وقت تو 1 رستوران کار میکرد...

می مونه چانیول که اونم با 1 نفر دیگه شریک شد و با هم 1 مغازه ی عکاسی باز کردن و مشغول شدن...

ما 12 نفر آخر هر هفته تو 1 بار جمع میشدیم و گپ می زدیم ...

.

.

.

 

عصر با بکیو کایی و لوهان به آتولیه کریس رفتیم ... کریس قهوه ها رو روی میز گذاشت و با هون صدای مردونش گفت : خوب ، روز اول چطور بود ؟!خوش گذشت ؟!

لوهان : ای ... بد نبود ... تو چیکار میکنب ؟! از دوست دخترتون چه خبر ؟؟!!

کریس 1 پس گردنی به لوهان زد و گفت : تو به دوست دختر من چیکار داری ؟؟؟

و به سمت میزش رفت و از کنار اون 1 تابلو در آورد و پیش ما برگشت و گفت : نظرتون چیه؟

عکس " ته یون " دوست دخترش بود ! خیلی قشنگ کشیده بود!1 عکس فقط از صورت ته یون!

کایی سوت کشداری کشید و گفت : اوووووه .. باباااااااااا !!!

کریس خندید و گق فت : منو آخر این هفته معاف کنین ... می خوام تمومش کنم ... ته یون و من مشکلی با هم نداریم ... می خوام براش حلقه ببرم و بعدم ازدواج ...

لوهان گفت : مبارکه داداش !اما آخر هفته ی بعدی همه مهمون تو!باید شیرنی بدی!

کمی گپ زدیم والبته کریس هم گفت که قراره به زودی 1 نمایشگاه نقاشی با موضوع کریسمس برگزار کنه و چنتا از کاراشم نشونمون داد ...

شب حدودای ساعت 10 بود که دی او هم رسید... بعد از 1 شام مختصر شب بخیری گفتم و توی رختخوابم خزیدم ... چشمام به بالش نرسیده گرم شدند ...

 




طبقه بندی: Mirecals in December،
[ پنجشنبه 21 آذر 1392 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ SeP!dEh! ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :