تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلام بچه ها

عصر همگی بخیر..خوب اینم فسمت سوم..

امیدوارم خوشتون بیادش..

خوب بخش اول قسمت قبلم مربوط به " الینا و مهرسا بود "



برین ادامه..


Echo.ep3

I'm out on the edge and I'm screaming my name
like a fool at the top of my lungs


5 December – Korea  

_: 28-29-30..اومـــــدم..

دختر بچه در حالی که لبخند زیبایی به لب داشت به طرف اتاق دوید و مشغول گشتن شد اما بعد از چند دقیقه خسته از گشتن اهسته لب های کوچکش رو از هم باز کرد و گفت :

_ : مآمان ؟ مامان کجایی ؟

سکوت تنها پاسخی بود دخترک دریافت کرد

کم کم احساس ترس تمام وجودش رو در برگرفت با قدم هاییی لرزون از اتاق بیرون رفت و بار دیگر مادرش رو صدا کرد..

اما تلاشش باز هم بی فایده بود با شنیدن صدای بلند شکستن چیزی به طرف اشپزخونه حرکت کرد سایه ی مرد درشت هیکلی روی زمین شکل گرفته بود و دخترک رو در رفتن به اون سمت دچار تردید میکرد اما با شنیدن صدای مادرش جون تازه ایی گرفت

_ : الهه رو از خونه ببر بیرون ..بعد..باهم حرف میزنیم..خواهش میکنم..

_ : خفه شو..

صدای جیغ بلند و پیا پی مادرش تنها چیزی بود که میشنید..قدمی به جلو برداشت دلش می خواست همه ی این اتفاقات فقط جزئی از بازی مقرر شده بین اون و مادرش باشه

اما با دیدن صحنه ی روبروش مطمئن شد که هیچکدوم از اینا بازی نبوده !..هیچوقت نبوده..و اون تازه اینو درک میکرد..!!

"الــــــــــــــــــــــــــــــــهه "

دستش رو به نرده گرفته بود و مدام اسم خودش رو فریاد میزد سعی میکرد هم اون خاطرات ازار دهنده رو از خودش دور کنه و هم حقیقتی که چند ساعت پیش موفق به فهمیدنش شده بود..

اما حتی خودش هم نمیدونست قسطش از این کار چی بود ؟ دلش می خواست چی رو ثابت کنه ؟ اینکار چی رو درست میکرد ؟

انقدر فریاد زد تا اخر دیگه نــای برای فریاد زدن نداشت..

اون روی مرز ایستاده بود مرز میان مرگ و زندگی و حالا تنها کاری که میکرد فریاد زدن بود

درست مثل یه احمق


اما این حماقت تا کی میتونست ادامه پیدا کنه ؟ تا زمان مرگ ؟ بهتر نبود این حماقت رو الان و برای همیشه تموم میکرد ؟

________________

A few days later

Baek Hyun:

نفس عمیقی کشیدم و جرعه ی کوچکی از قهوه ی تلخ داخل دستم رو نوشیدم..

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که در اتاقم با شدت باز شد و الهه توی چهارچوب در ظاهر شد ..صورتش از عصبانیت برافروخته شده بود و پاکت کوچیکی رو توی دستش حمل میکرد ..

_ : این چیه ؟؟!!

یکی از ابروهامو بالا انداختم و با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :

بک هیون : من از کجا باید بدونم ؟؟

با عصبانیت پاک رو به طرفم پرت کرد و گفت :

_ : لعنت به تو..

دلم نمی خواست انکار کنم پوزخندی زدم و گفتم :

بک هیون : من به کریس مدیونم و الان فقط دارم دینمو نسبت بهش ادا میکنم !

_ : اه..خدایا تو حتی انکارم نمیکنی..

بک هیون : من ازت نمیترسم که بخوام انکار کنم...تازه..بهتر نیست دیگه بکشی کنار الهه؟

با تعجبی که حتی از صداشم معلوم بود گفت :

_: چــــی؟؟

جرعه ی دیگه ایی از قهوم نوشیدم و گفتم :

بک هیون : مریضیتو میگم..بهتر نیست بری و استراحت کنی ؟ به زودی از پا درمیای این ماجراها..بهتره تمومش کنی..

سوزش زیادی رو سمت چپ صورتم حس کردم و بعد کچ شدن سرم به همون سمت..دستم رو به سمت صورتم دراز کردم..حتما کبود میشد !!

_ : تـــو..تـــو از کجا ؟؟!!

بک هیون : تو هنوزم منو نشناختی..هیچوقت نمیشناسیم...

نگاهش رو ازم گرفت و با چهره ی خونسردی گفت :

_: خــوبه که میدونی..پس دیگه لازم نیست توضیحی بدم..در ضمن..دلم نمی خواد توی این چندوقت دیگه ایی که زندم چشمم بهت بخوره..

بک هیون : بالاخره بعد از یه مدت طولانی هردومون یه چیزو می خوایم..قبوله..

بدون گفتن حرف دیگه ایی از اتاق بیرون رفت..با خارج شدنش از اتاق لبخند تلخی روی لبم نشست..

اهسته با دستم صندلی چرخ دارمو به سمت پنجره حرکت دادم و به اسمون تیره اون شب خیره شدم...

نشستن پشت اون پنجره و خیره شدن به بیرون..باعث تولد حس عجیبی توی وجودم میشد..

نمیدونم اسمشو باید چی بزارم..اخه این حس توی دنیای بیون بک هیون خیلی غریبست..

حسرت؟..

........................

Elina:

 

میتونستم صدای نفس های پشت سر هم و کشیدش رو حس کنم...

حتی نفس کشیدنش هم متفاوته..

حس میکردم قبلا هم این صدارو شنیدم..هرکسی اینجوری نفس نمیکشه.. اما این صدا جز اون دسته از خاطرات مه گرفته داخل مغرمه..هرچی بیشتر درموردش فکر میکنم..بیشتر از جواب دور میشم..

مثل یه محافظ پشت سرم حرکت میکرد..به خیال خودش جوری حرکت میکرد تا من چیزی نفهمم..حتی به خودش زحمت زیاد دور شدن ازم رو هم نمیداد..

نفس عمیقی کشیدم و سریع برگشتم به محض برگشتنم باهاش برخورد کردم کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم :

الینا : برای چی تعقیبم میکنی ؟!

_ : من فقط دارم قدم میزنم..!!

الینا : تو درست پشت سر من راه میری..من اسم اینو تعقیب کردن میزارم !

_ : ببین من تعقیبت نمیکردم..فقط..می خواستم مواظبت باشم..!

مواظبت از من ؟..چون نمی تونم ببینم دلیل نمیشه که علیل باشم..حرفاش بیشتر از اونی که فکرش رو میکرد اعصابم رو متشنج کرد

الینا : من به مواظبت تو احتیاجی ندارم..!!

دلم نمی خواست وقتم رو بیشتر از این هدر بدم دستم رو به دیوار گرفتم تا دوباره راه خونه رو پیدا کنم و ازش دور شدم..

_: اه..بازم گند زدی سوهو..

میتونستم صداشو بشنوم همینطور صدای قدم های سریعشو که به سمتم میدوید..چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دستم توسط اون کشیده شد..

_: ببین..م..من فقط ازت خوشم اومده همین..

به وظوح از شندین حرفش جا خوردم..از من ؟ اما من نمی تونم ببینم..و دیگه هیچوقت نخواهم تونست !

_ : الینا ؟

اسم من ؟ اون اسم منو از کجا میدونه ..؟

" الــکس الینارو از ماشین بیار بیرون..همین الان.."

سرم رو محکم گرفتم و بین دستام فشار داد این صدا...چرا چیزی از این صدا به خاطر ندارم ؟
چرا باید بعد از شنیدن اسمم از زبون این پسر همچین اتفاقی بیفته ؟ چرا




طبقه بندی: Echo.The END،
[ جمعه 22 آذر 1392 ] [ 04:09 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :