تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلام به همه دوستان گلم

اینم از اولین داستان واسه آجی عاطی خودم

قرار بود این داستان جمعه آپ شه که نشد شرمنده.

هفته بعد الن و مینا منتظر باشن....

در ضمن من اینو تو گوشیم تایپ کردم و ریختم تو کامپیوتر یه ذره فونتش بهم ریخته ببخشید عجله دارم نمیتونم درستش کنم.شرمنده....

شروع آشنایی ما شروع رومانتیکی نبود،داستانی بودکه میتونست پایانش تموم شدن عمرمن باشه.

......................

اون روز مثل همیشه واسه تمرین به اسب دوانی رفته بودم اما مثل همیشه نبود... نمیدونستم چرا ولی دلشوره داشت.

جواب دلشورمو موقعی گرفتم که یک ماه بعد توی بیمارستان بهوش اومدم.

الن بهم توضیح داد که اسبم رم کرده و من رو از پشت خودش انداخته بود.

دیدن صورت شاد خانواده ام خوشحالم میکرد اما کابوسم موقعی شروع شد که متوجه شدم پاهام رو حس نمیکنم.

فهمیدن این موضوع وبی قراریای بعد از شوکش باعث دیدار اول ماشد.

.....

دکترکیم;کسی که وقتی بیدار شدم بالا سرم دیدمش.

میخواستم مثل بقیه اون روهم از اتاق بیرون کنم،طاقت دیدن هیچ کسی رونداشتم ولی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم دستشو به نشانه سکوت روی لب هاش گذاشت

تو نگاهش چیزی بود که باعث شد منی که به لجباز و سرسخت بودنم شناخته میشم ساکت بشم.

چند ثانیه ای سکوت بود تا اینکه صندلی کنار تختم رو کنار کشید و روش نشست.

-میدونم شوک بزرگی برات بوده،ولی قبل از اینکه دوباره دادوبیدادکنی بزار برات توضیح بدم ،وضعیت تو میتونست بدتره از این باشه

وقتی که آوردنت بیمارستان تقریبا مرده بودی،ولی الان اینجایی....زنده.

این زنده بودن نیستش،زندگی که روی ویلچر باشه زندگی نیست.-

کلماتم آروم آروم محو میشدن و کلمه آخر همراه شد با صدای هق هق گریه ام.

سرم رو به طرفی دیگه ای برگردوندم،

احساس ضعف میکردم.احساسی که برام ناآشنا بود

بهت گفتم بزار برات توضیح بدم-

-چه توضیحی؟اینکه قراره دیگه نتونم راه برم؟!؟-

صدام میلرزید هم از گریه و هم از عصبانیت.سرم رو دوباره به سمت دکتربرگردونده بودم وبهش خیره شده بودم،منتظر بودم عصبانی بشه و از اتاق بیرون بره.چیزی که من میخواستم،اینکه تنهاباشم.

اما برخلاف تصور من نفس عمیقی کشید و به همون آرومی قبل گفت:

نه!دقیقا برعکس حرفای تورو میخواستم بزنم.نخاع کمرتو قطع نشده بلکه فقط آسیب شدید دیده.بعداز دوره های درمانی میتونی دوباره راه بری-

داری دروغ میگی!-

لحنم نا مطمئن بود. باور حرفاش برام سخت بود.

. از صبح داشتم با این مسئله کلنجار میرفتم که زندگیم نابودشده،باید قهرمانی مسابقه اسب دوانی رو توخواب ببینم...منی که یه لحظه آروم نمیگرفتم حالاباید روی دوتاچرخ باشم

صدای خندش توی اتاق پیچید

خیلی دوست داری حرف خودتو بزنی؟-

لبخند میزد و لبخندش بهم میگفت که دروغ نمیگه.

دوباره صدای خنده تو اتاق پیچید ولی اینبار خنده خودم بود که با اشکاهام همراه شده بود.

.....

توی افکار خودم غرق بودم که صدای باز و بسته شدن در اومد..

عاطی کجایی؟-

.تو اتاقم،الان میام-

وقتی بلند شدم نگاهم توی آینه افتاد.چند قطره اشک روی گونه هام رد انداخته بود.

یاد آوری خاطرات اون دوره و سختی هاش هنوز هم تلخ بود

نمیخوای بیای و به همسرت خوش آمد بگی؟-

باسر آستینم اشک هام رو خیلی سریع پاک کردمو با لبخند به سمت در برگشتم ،سوهو توچارچوب در اتاق خواب ایستاده بود.

جلو رفتمو بو3ای کوتاه روی لبهاش نشوندم

اینم از خوش آمد گویی دیگه چی؟-

آها یادم اومد،گشنمه شام چی داریم؟-

به شوخی هلش دادمو به سمت آشپزخونه رفتم و اونم پشت سرم اومد.

!بو کن!به نظرت غذا چیه-

بینیشو چند با تکون دادو گفت:

.....من که هیچ بوی غذایی حس نمیکنم.یابینی من گرفته یا اینکه-

فنجون های قهوه رو روی جزیره گذاشتمو با خنده گفتم:

یا اینکه؟!؟-

دستاشو دوطرف پهلوهاش گذاشت و گفت:

.یا اینکه..بازم باید از بیرون سفارش بدم-

!آفرین! به این میگن هوش زیاد-

کی قراره ما دوباره غذای خونگی بخوریم؟-

-دقیقا دوهفته و سه روز دیگه که مسابقه تموم می شه.قول میدم.

کنارم اومد ودستاشو به دور کمرم انداخت وگفت:

.به خودت فشار نیار ممکنه آسیب ببینی-

توی چشماش نگرانی رو میدم نه نگرانی دکتر برای مریضش بلکه نگرانی یه عاشق بودش.

.حواسم هستش.به خودم فشار نمیارم قول میدم-

!تا الان دوتا قول دادی و بایدم سر هر دوتاش بمونی چون هرکدومشو بشکنی من میمیرم-

!میمیری؟!؟-

.آره اولی از زخم معده و گشنگی دومیم دق میکنم-

صداش لحن شوخی داشت اما چشماش چیز دیگه ای میگفت.

-ای به چشم برای نمردن شما هم که شده سر قولم میمونم.

بو3ه ای به روی پیشونیم زد و فنجان قهوه اش رو برداشت و رفت تا غذا سفارش بده بدون حرفی

..........

هرچی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که اون فرشته زندگی منه.

دوسال از اون اتفاق میگذره .

یک سال،یک سالی که هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه طول کشید تا دوباره مثل قبل بتونم راه برم.

تلخ بود.هر بار که می خواستم خودمو بلند کنم و راه برم و به زمین میخوردم تلخ تر میشدم.

نا امید و سر خورده بودم و گه گاهی فکر اینکه اگه مرده بودم چه بهتر بود به سرم برمیگشت.

اما شیرین هم بود چون هر بار که زمین میخوردم کنارم کسی رو داشتم که امید رو بهم بر میگردوند.

تو تموم اون یک سال کنارم بود و منو هر لحظه به خودش وابسته تر میکرد که فکر اینکه وقتی خوب بشم دیگه نمیبینمش اذیتم میکرد.

خنده داره ولی تو اینجور مواقع بود که ترجیح میدادم هیچ وقت خوب نشم و گریه ها ودعا هایی که واسه دوباره راه رفتنم میکردم فراموشم میشد.

تا اینکه اون روز تونستم رو پاهام بایستم و با عصا حرکت کنم.وقتی رو نیمکت حیاط بیمارستان نشسته بودم حضور کس دیگه ای رو کنارم احساس کردم.

دکتر کیم بود یا کسی که حالا من سوهو صدا میکردم کنارم نشسته بود.

میخواستم ازش تشکر کنم ولی قبل از اینکه چیزی بتونم بگم دستمو گرفت بعد از گذاشتن چیزی داخلش دوباره مشتمو بست و سرشو کنار گوشم آورد و گفت:

-زود زود بهتر شو و به جوابی که به من میخوای بدی هم فکر کن.

همونجور که اومد همونجور هم سریع بلند شد و رفت.

گیج شده بودم یعنی جواب چی رو باید میدادم.مشتمو باز کردم ،داخلش یه حلقه طلا بود که کاغذی کوچک لوله شده درونش بود.

کاغذی که درخواست ازدواج توش نوشته شده بود.خنده ام گرفته بود فکر نمیکردم که اینقدر خجالتی باشه.

فرای اون روز که برای چکاپ به همراه پرستار به اتاقم اومد و حلقه رو تو دستم دید، مثل همیشه خیلی عادی رفتار کرد،

ولی میتونستم برقی رو تو نگاهش احساس کنم.از همون روز اول انگار بیشتر از کلامش چشم هاش باهام حرف میزد .

با پرستار بیرون رفت ولی دوباره به داخل برگشت و بو3ه ای به لبهام زد و گفت:

-قول میدم نزارم هیچ وقت از جوابی که دادی پشیمون بشی.

............

وقتی که از اسب پیاده شدم ،خودم تو آغوش سوهو انداختم و اونم با خوشحالی بغلم کرده بود و توی گوشم تکرار میکرد که ایمان داشت که من برنده میشم.

تنها چیزی که که اون موقع تو ذهنم میگذشت این بود که تمام زندگیم مدیون فرشته هستم که که منو تو آغوشش داره.

ممنونم فرشته محافظ من........




طبقه بندی: One Shot،
[ دوشنبه 25 آذر 1392 ] [ 09:02 ب.ظ ] [ Hany D.O.nut ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :