تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلام عزیزانمم!!
ایشون قسمت 7 فیکشن و پارت سوم ...
هر دفعه باید اینارو بگم؟؟
خب..
این قسمتش هم خیلی غمناکه.. هم کمه.. هعیی..
آخه به خاطر غمش نمی شد بیشتر بنویسم..
کیانا مال توئه دیگه!
ببخشید خوشلم!!












Shared Dream

Fiction for Mohadese, Melika, Kiana & Lieli
Episode 3: Frozen heart



کیانا:
دستمو پس کشیدم: نمی خوام برم چرا نمی فهمی؟!
-احمق نباش! میخوای بمیری؟؟
اخمی کردم و بی تفاوت از کنارش رد شدم.
پاشو به زمین کوبید و با درموندگی گفت: کیانا اخه من به تو چی بگم؟؟ چرا اینجوری میکنی؟ فقط به فکر خودتی؟ فکر نمی کنی مرگت بقیه رو هم ناراحت میکنه.. حتی دی او رو!!
شنیدن اسمش از زبون لیلی باعث شد زانوهام سست بشن و تحکمی که تا چند لحظه پیش توی صدام بود از بین بره: اینا همش بازیه لیلی.. تموم که بشه هیچ نشونی از من تو خاطراتش نمی مونه!
لیلی با اشکایی که دیگه تاب موندن پشت پرده ی چشماشو نداشتن بهم نزدیک شد:  تو خاطر من که می مونه. نمیخوام تو رو از دست بدم!
-بهش عادت می کنی.. به نبودنم. مثه همه ی اونایی دیگه ای که رفتنو  به نبودشون عادت کردی!
-کیانا!
رد اشکارو از روی گونه ش پاک کردم: دی او نمی تونه منو دوست داشته باشه، منم مجبورش نمی کنم.. دیگه این کارو نمی کنم!!

**  **  **  **  **  **  **  **  **  **  **

فلش بک، دی او:

با هر کلمه ای که می گفت گرمای بیشتری رو توی قلب یخ زدم حس می کردم. این گرما داشت منو آتیش میزد.
نمی تونستم تحمل کنم. هنوز خیلی زود بود.. خیلی زود برای اینکه از حرارت حضور کسی غیر از اون گرم بشم. باید ازش دور می شدم. نمی خواستم دوباره بسوزم..
با اینکه داشت باهام حرف میزد اما بدون توجه از کنارش بلند شدمو با قدم های تند فاصله گرفتم.
صداشو دوباره توی گوشم پیچید:  اوپا، کجا میری؟؟
اون دوروبر جز منو اون کس دیگه ای نبود. باید تکلیفمو باهاش روشن میکردم. من تاب دوباره سوختن نداشتم..
برگشتم و با صدای خالی از احساسی پرسیدم: چه طور می تونی انقد راحت برخورد کنی؟
دیگه قدمی برنداشت. همونجایی که بود ایستاد و با چشمایی پر از سوال خیره شده بهم. حتی نگاهش داغ تر از حد تحملم بود.
رومو برگردوندم و گفتم : چند روز بیشتر نیست که همو می شناسیم. برام بیشتر از یه غریبه نیستی!
کم کم حالت چهره ش تغییر داشت تغییر میکرد. می دونستم حرفام ناراحتش می کنه اما باید تا تهشو می گفتم. باید می گفتم تا متوجه بشه نمی تونه بهم نزدیک بشه.. نه بیشتر از اینی که الان هست.
-میدونم چی میخوای کیانا. مثل بچه ها هرروز دنبالمی و میخوای بهم نزدیک تر بشی..
حس درد غریبی تو دلم بود. یه درد تازه. نگاهمو ازش گرفتم تا چشماش مانع بقیه ی حرفام نشن. نگاهش سوزاننده تر از هر آتیشی بود. شعله هارو می تونستم حس کنم.
-اوپا .. حالت.. حالت خوبه؟؟
جلو اومد. می خواست پیشونیمو لمس کنه اما مانعش شدم.
خیسی پیشونیم بهم می گفت که داره چه اتفاقی میوفته.. این آتیشی که منو احاطه کرده.. شعله ور تر از همیشه شده..
-احساس پوچی می کنم کیانا می فهمی؟؟ وگرنه خوبم..
-دی او
صداش می لرزید. تا حالا اسممو اینجوری صدا نزده بود.
-راستش هنوز دارم می سوزم.. اونی که ولم کردو رفت هنوز..
دستمو گذاشتم روی قلبم: هنوز اینجاست، داره منو از درون می سوزونه.. داره می سوزونه..
بغضمو قورت دادم. چند بار مشت زدم به سینه م: این خاکستر.. هنوزم دلتنگش میشه.. دلتنگش میشه..
-دی او..
-هیچی نگو!
واقعا نمی تونستم تحمل کنم. اینجا بودنش بیشتر عذابم می داد..
-از اینکه هرروز دوروبر من می چرخی خسته نشدی؟؟ از اینکه سرخوشانه بخندی و دنیای منو تاریک تر کنی؟؟
صدای خنده ی بلند و تلخی ناگهان فضا رو پر کرد. صدای خنده ی خودم..
-دنیای من از وقتی یادمه همینقدر تاریک بود. این شعله ها فقط می تونن منو بسوزونن .. هیچ.. هیچ روشنایی توشون نیست..
برق قطره های اشک روی گونه هاش جلوی فوران حرف ها و احساساتمو گرفت.
-لازم نیست برای من اشک بریزی کیانا من.. فقط یکم خسته م..
-باشه .. تمومش می کنم.. فقط یه خواهشی دارم.. .. فراموش نکن!
   
 





طبقه بندی: Fiction،
[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 06:47 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :