تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

خبببب بازم پنج شنبه نوبت منه که داستان بذارمممم!

اینم از قسمت 2! خواهشا هرکم و کاستی ای داره بهم بگین که رفع کنم!

زیاد حرف نمیزنم بفرمایین ادامهههههههه....

 

ژیومین :

آخرین شاگردم هم کلاسو ترک کرد... کاغذ ها و چند تا خرت و پرت دیگه رو توی کیفم چپوندم و راهی شدم ...

"فردا آخر هفتس... قراره با بچه ها تو پاتوق همیشگی جمع شیم" ... تو همین فکرا بودم که صدای "سویا" منو از افکارم خارج کرد : ژیومین شی ... شما اینجا چیکار میکنین؟! مگه شنبه ها هم میاین آموزشگاه ؟

لبخندی زدم و گفتم :  اوه... بله... امروز با چند نفر کلاس داشتم.. لازم بود ...

- اوه ... من قصد جسارت نداشتم...

- نه اصلا... داشتین جایی میرفتین؟من میرسونمتون ...

- نه ... پیاده میرم... راه طولانی نیس...

- خواهش میکنم ... با من تعارف نکنین... در رو باز کردم و اشاره کردم که بینه.. تشکری کرد و نشست... پشت فرمون نشستم و راه افتادیم ...

- خب... چه خبر؟ درسهای جلسه پیش رو تمرین کردین ؟..

- اوه... بله تا حدودی...

- تا حدودی ؟!

خنده بامزه ای کرد و گفت : درسهای ایدفعه یک کمی سخت بودن ... باید حسابی تمرین کنم ...

- اگه کمکی از دستم بر بیاد خوشحال میشم انجام بدم ...

- ممنون .. اگه به مشکل برخوردم حتما میگم ...

 

- خوبه ...

همین طور که حرف میزدیم ادرس رو هم میگفت ... جلوی در خونشون پارک کردم و گفتم : سر کلاس میبینمتون ...

- واقعا ممنونم ژیومین شی ...

 

- خواهش میکنم ... مواظب خودتون باشین ... خداحافظ..

دستی تکون داد و رفت ... چند دیقه در همون حالت به در خونشون خیره شدم ... خدایا چی تو این دختر وجود داشت که منو جذب خودش میکرد ؟.. سری تکون دادم ... حدودا 1 ربعی میشد که همون طور به در خونشون ...

***

 

دستامو بهم مالیدم ... سرمو بیشتر تو کاپشنم فرو کردم و وارد شدم ... سه هون دستی برام تکون داد و گفت : هیونگ از این طرف ...

به سمت میزشون رفتم و 1 صندلی برا خودم عقب کشیدم : چه خبرتونه ؟! صداتون کل بارو برداشته ...

کایی کمی مش.روب برام ریخت و گفت : بخور ...

لیوان رو برداشتم و کمی ازش خوردم ...

چشمکی به دی او زدم و اشاره کردم که بیاد و پیشم بشینه ... دستی روی شونش گذاشتم و گفتم : چیکار میکنی رفیق؟؟!

خندید و گفت : خوبم ...

 

توی جمع 12 نفریمون از همه بیشتر با دی او میجوشیدم ... مثل برادر بود باهام ... تنها کسی که در مورد "سویا" باهاش حرف زده بودم دی او بود ... سه هون و لوهان با هم مسابقه گذاشته بودند .. دو تا برادر مثل چی مش.روب میخوردن... رو به کایی کردم و گفتم : چه خبرشونه ؟

- ولشون کن ...بذار ببینیم کی میبره ...

سری از روی تاسف تکون دادم و به سه هون و لوهان خیره شدم ... سرو صدا ها بالاتر رفت... چند نفری هم دور میز جمع شده بودن و تشویقشون میمردن .. بالاخره لوهان بالا آورد و سه هون برنده شد...

انگار نه انگار که از همه ی ما کوچیکتره ...

چانیول با خنده کنارم نشست و گفت : سامتی ژیومین شی ...

- تو پیدات نیس ...چه خبر؟.. می خوام برا کریسمس چند تا عکس بندازم ... 1 روز وقت داری؟

دستی روی شونم گذاشت و گفت : البته... هر وقت خواستی بیا ...

سری تکون دادم و شیشه ی مش.روب رو جلوتر کشیدم... کم برا خودم ریختم و کمی هم برای دی او...

شب حدودای ساعت 11 بود که تصمیم گرفتیم برگردیم... کایی زیر بغل سه هون رو گرفته بود و تا و لی هم لوهانو داشتن میاوردن ... اونا رو به خونشون رسوندیم...با دی او و بقیه خداحافظی کردم و راهی خونه شدم ... مسواک زدم و زیر پتو خزیدم ...گوشیمو برداشتم و روی شماره ی سویا مکث کردم...

 

بچه ها توی بار گفتن کریس امشب با ته یونه... کریس هم بالاخره احساسشو به ته یون گفت... چرا من جرئت نمیکنم؟.. تا نیمه های شب فقط به سویا فک کردم ... شاید من هم بتونم احساسمو بهش بیان کنم...

پتو رو بالاتر کشیدم و چشمامو روی هم گذاشتم ...

امروز روز سه شنبس.. با سویا کلاس دارم... نگاه سرسری به ساعتم انداختم ... هنوز 1 ساعت مونده ... بازم این طپش قلب لعنتی... هر بار که میبینمش احساس میکنم بیشتر از قبل دوسش دارم...

***

جلوی آینه ایستادم و کتمو روی تنم مرتب کردم و دستی به موهام کشیدم ... بالاخره صدای تقه ی در بلند شد ...

- بفرمایین...

سویا وارد شد و در رو آروم بست...

- سلام استاد...  دلم برای این استاد گفتناش ضعف میره ...خاک تو سرت ژیومین..جمع کن خودتو بابا...

- سلام... بفمایین...   روی صندلی پت پیانو نشست و کاغذای نتشو در آورد.. کنارش نشستم و گفتم :خب ... خوب تمرین کردین ؟

- بله.. اما این قسمتو نتونستم خوب یاد بگیرم..

چند بار آروم و شمرده باش اون قسمتو زدم... بعد گفتم :بعد از من تکرار کن...

حدود 30 دیقه بعد همه ی نت هارو یاد گرفت... دختر باهوشی بود..این هم یکی دیگه از نقاط مثبتش!!

نت های قبلی رو هم با هم تمرین کردیم...آخرین کلاسم با سویا بود... همیشه همین طور بود...

ازش خواستم برسونمش اما گفت مه قراره با خواهرش برن خرید... ازش خداحافظی کردم و راهی مغازه عطرفروشی شدم...شاید وقتش بود 1 تکونی به خودم بدم ... 1 عطر ملایم و دخترونه خریدم...

***

 با هیجان وارد خونه شدم و کتمو آویزون کردم... خیلی با سلیقه کاغذ و خودکار رنگی و پاکت و ... رو که خریده بودم روی میز چیدم ... 30 دیقه گذشت... کلافه دستی توی موهام فرو کردم... دوروبرم پر از کاغذای مچاله شده بود... هر طور مینوشتم به دلم نمی نشست...بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و کلی کاغذ پاره کردن بالاخره مشغول نوشتن شدم...

آخر نامه اسممو نوشتم و با احتیاط تاش کردم و توی پاکت قرمز و سفیدی مه روش 1 عکس خیلی قشنگ از 2 تا درخت کریسمس بود گذاشتم...اون رو توی کشوی میزم گذاشتم..باید 1 فکری برای خودم و قلبم که برای سویا می تپید می کردم...

 




[ پنجشنبه 28 آذر 1392 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ SeP!dEh! ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :