تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلام علیکم...

 

واسه غیبت کبری ام عذر میخوام..دارم داستانارو تغییر میدم....

"در دست تعمیر است"

لیدیز اند جنتلمن تا اطلاع ثانوی با وان شات در خدمتتون هستیم!

 

خب اول ایام جانسوز امتحانارو به همه تسلیت عرض میکنم

خوب درساتونو بخونین..آرزوی موفقیت واسه همه میکنم...

 

خب این یه وان شات هستش به اسم معجزه ی کریسمس(نه معجزه ای در دسامبر)

 

تقدیم به مبینا جون!

امیدوارم خوشت بیاد...

 

بدک نیست...شب امتحانیه دیگه!

امیدوارم خوشتون بیاد!

 

اینم عکس حجمشو میهن قبول نمیکرد از اونجایی مصررم(درس نوشتم؟؟)

همین عکس باشه برید ببینینش... اینم لینکش!

http://www.merlins-world.com/seiten/specials/wolkenreise%20pics/miracle%20of%20christmas.gif

خب بفرمایید ادامه:

فلش بک:

مبینا:

لبخند تلخشو حس کردم:

-واقعا اینو میخوای؟؟

فقط با سکوت سرمو پایین انداختم...

سرمو بالا گرفتو و پیشونیمو آروم بوسید:

-قول میدی ترکم نکنی؟؟

یه مکث بلند کرد...تردید داشت..اون به عشقم اعتماد نداشت!

با تردید:

-ق..قول میدی اینا همه حوس نباشه؟؟

اینو خیلی آروم گفت...نمیخواست باور کنه...

جا خوردم:آ..آره...دوست دارم

معلوم بود قانع نشده...لبخند زدو اروم از اتاق رفت بیرون...

 

پایان فلش بک:

با صدای گوشیم از افکارم بیرون اومدم:

-بله؟؟

صدای گرم و کمی با اضطرابی توی گوشم پیچید..لوهان بود دوست سهون:

-سلام..خوبی؟؟؟

-مرسی..

سکوت بینمون برقرار شد..صدامو صاف کردم:

-خبری از سهون نداری؟2 ماهه خبری ازش ندارم...

-نه!اتفاقا میخواستم سراغشو ازت بگیرم...

با صدای یه نفر که صداش میزد حرفشو قطع کرد:ببخشیئ!باید برم...اومدم...

صدای بوق تو گوشم پیچید...

احساس نا امنی میکردم...دلم میخواست توی این سرما بغلم میکرد و تمام عشقشو به پام میریخت!بهش احتیاج داشتم..

به دستای گرمش...بوسه های شیرینش..اون منو همینطور که بودم قبول کرده بود...

آخه چرا من؟؟؟

سرمو بین دستام گرفتمو دوباره مثل دیوونه ها گریه کردم...من حتی از اینکه یه بار تو چشمای کسی که براش جون

میدادم نگاه کنم محروم بودم!!!فکر نبودنش داشت دیونه ام میکرد...

 

با صدای زنگ خونه از جام پریدم...هه...اونجارو حفظ بودم..خودش کمکم کرد...سریع درو باز کردم...

همسایه پایینیم بود..خانوم خوبی بود..دوسش داشتم

-دخترم یه آقایی اومد گفت فردا بری بیمارستان...

-فردا؟؟بیمارستان؟؟اتفاقی افتاده؟؟ا..اما فردا شب کریسمسه...

-آره...گفت یکی به اسم...

متفکرانه دستشو به چونش زدو یه کم فک کرد:

-اسمش..لو..لوهان..آره اسمش"لوهان" بود..گفت میاد دنبالت...

قلبم با شدت شروع به تپیدن کرد..خودش بود..اما چرا تو نیومد؟؟

انقدر تو افکارم غرق شده بودم که متوجه رفتن خانوم جانگ نشدم...درو بستمو رفتم روی کاناپه نشستم

و به اتفاقی که قرار بود بیوفته فک کردم!

 

صبح روز با لوهان به بیمارستان رفتیم...

شادیه مردمو حس میکردم...حتی سرود کریسمس که بچه ها میخوندن...صدای خنده ی مردم حس خوبی بهم میداد

اما من چی؟؟کی میتونستم مثل بقیه باشم؟؟؟اصلا امکان داشت؟؟

از اینا بگذریم.اون همیشه با بهترین کادو ها کریسمسو بهم تبریک میگم اما امشب کریسمسه و هنوز حتی یه

زنگم بهم نزده...

آهی کشیدم:نرسیدیم؟؟؟

لوهان ماشینو پارک کرد:چرا...

درو برام باز کرد...سوز سردی توی صورتم خورد...

دستمو گرفت:بریم تو سرده...

آخرین چیزایی که یادم میاد اینه که از خوشحالی پریدم بغل لوهان...اونم خوشحال به نظر میومد!

 

20 روز بعد:

دل تو دلم نبود!

دکتر:خب...حالا آروم چشماتو باز کن!همه چی رو به راهه...خیلی اروم...

چشمامو باز کردم..هنوز درد داشت..همه چی تار بود...

دکتر:آروم..اصلا نمیخواد به خودت فشار بیاری...

نوری که یهو به سمت چشمم هجوم میاورد اذیتم میکرد...

بلاخره موفق شدم...دکترو دیدم و دوتا پرستار..یه پسره با لبخند خیلی آرامش بخشی جلوم وایستاده بود...

از خوشحال نمیدونستم بخندم یا گریه کنم...

اومد سمتمو بغلم کرد..نمیتونستم چیزی بگم..فقط دستامو دور کمرش حلقه کردم و گریه کردم...سهون کجاست؟؟

اون کجاست تا منو ببینه؟؟

صدای لوهان رشته ی افکارمو پاره کرد:آها!صبر کن...

حرفشو قطع کردم:میشه اول پرده هارو کنار بزنی؟؟

با لبخند قشنگش رفتو پرده هارو کنار زد...

از خوشحالی دستامو جلوی دهنم گرفت:واوووووووو...برف؟؟؟اینقدر زیباست؟؟؟

لوهان اومد طرفم:خب...ممممممم...فردا کریسمسه؛میخوای یه جشن کوچیک بگیریم؟؟

خیلی ذوق کردم:ا..البته!!!

با خوشحالی خندید:خب من همچیو آماده کردم!

محو خنده اش شدم!چه پسر خوش قلبی...نمیدونم..لبخندش بهم زندگی میداد..

خیلی خوشحال بودم..خیلی...بغض کردم:

مرسی....!مرسی که کنارمی

-هی هی هی..بسه دیگه...دستمو گرفت:الان فقط باید خوشحال باشیم...ممم..."جشن"

با شیطنت چشمک کرد:نظرت چیه؟؟

خنده ی بلندی کردم...

شب عالی ای بود!زندگیه دوباره..

 

 

چند هفته میگذشت...دیگه بدون اون زندگیم معنا نداشت!اگه روزی یه بار صداشو نمیشنیدم دیگه قادر نبودم شبمو صبح

کنم!کم کم همه چیزم شد!

 

زنگ خونه به صدا دراومد..میدونستم کی پشت دره!

با سرعت درو باز کردمو پریدم توی بغلش...

لوهان:سلام عزیزم!میتونم بیام تو؟؟

از جلوی در کنار رفتم تا بیاد تو!کتشو گرفتم و آویزون کردم:بشین برات قهوه بیارم!

روی کاناپه ی جلوی پنجره نشسته بود با دوتا قهوه کنارش نشستم:داغه داغه!بخور گرم بشی...

دستشو باز کرد تا تو بغلش برم!

سرمو روی شونه اش گذاشتم..دوباره بوی تنش منو مست کرد..موهامو از صورتم کنار زدو حلقه ی دستاشو تنگ تر

کرد...وقتی کنار اون بودم زمان معنی نداشت...هیچی معنا نداشت ..فقط"من و اون"

-لوهان؟؟...

-بله؟؟

-منو دوست داری؟؟؟

منو بالا کشید و با چشمای خوشگلش بهم خیره شد..لبخند گرم روی لباش منو دیوونه میکرد!

میدونستم بعدش چه اتفاقی میوفته..یه سکوت و در آخر یه بوسه ی عاشقانه!

حالا میتونستم مطمئن بشم که فقط توی جشماش خودمو میبینم!اما ایندفعه فرق داشت..فاصله ی ما به میلی مترم

نمیرسید اما میخواستم بهش نزدیک تر باشم...چشمای اونم حالت طبیعی نداشت...اونم مثل من توی دام یه عشق تموم

نشدنی افتاده بود!دوباره لبامو بین لباش گرفت و با تمام وجود عشقشو بهم هدیه کرد!

................................

چشمامو باز کردم..داشت موهامو نوازش میکرد:بیدار شدی؟؟

لبخند زدمو خودمو کشیدم..خودمو تو بغلش پرت کردم و خندیدم...نمیخواستم تموم بشه..من"عاشقش"بودم!

خندید:صبحانه حاضره...

-ای شیطون!

منو رو دستاش بلند کرد و برد سمت میز صبحانه...

بعد اینکه صبحانه امونو خوردیم...کاراشو کرد رفت...منم باید میرفتم پیش یکی از دوستام!

آماده شدم..ساعت 11 بود...درو باز کردم...

 

فلش بک دیشب:

سهون:

صدای خنده هاشو با لوهان میشنیدم..اشک توی چشمام حلقه زد..یعنی اینقدر زود؟؟؟

بغض داشت خفه ام میکرد:اینقدر زود قولشو فراموش کرد؟؟اشکام دیگه..نه روی اون لعنتیا کنترلی نداشتم...

به سختی از پله ها پایین رفتم..صدای تق تق عصا قطع شد..!

خودمو روی زمین انداختم ..دیگه توان راه رفتن نداشتم...!

 

پایان فلش بک:

درو باز کردم...یه نامه بین در بود!با تعجب کردمش تو جیبم و درو قفل کردم:ووییی چه سرده...

دستامو کردم تو جیبمو پالتومو نامه ارو بیرون اوردم...

نمیتونستم درست بخونم..چرا اینجوری نوشته شده بود؟؟خیلی ناخوانا بود...یاد دفترای خودم افتادم که سهون کمکم

کرد بنویسم همینطور ناخوانا بودن...کی اینو نوشته؟؟

همین طور که تو برفا قدم میزدم سعی کردم بخونمش...میشد یه چیزایی ازش فهمید:

"ببخشید اینقدر دیر بهت تبریک میگم...نترس هدیه ی کریسمستو یادم نرفته...برو تو آینه نگاه کن میبینیشون...

مواظب چشمام باش...

با اونا به غیر از لوهان نگاه نکن....

دوست دارم
سهون!




طبقه بندی: One Shot،
[ سه شنبه 3 دی 1392 ] [ 03:08 ب.ظ ] [ DaeYun ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :