تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

ســلام..

اینم داستان جدید...اسم داستانم عشق ممنوعه..بــهله..

فقط چیزه الن منو نکش.....برین ادامه..امیدوارم خوشتون بیاد..




برین ادامه.

Forbidden Love.EP1

* الــن*

ساعت از 9 هم گذشته بود ولی من همینطور  منتظر به در خیره بود تا بلکه اون در طلسم شده از هم باز بشه و اون بالاخره بیاد..بهم گفته بود نمیاد اما..


چیزی ته دلم میگفت که میاد اون روز مال من بود روز من بود اون باید میومد

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که در سالن با صدای بلندی باز شد ناخداگاه لبخندی روی لبم به وجود اومد با این که اون عملا سر کارم گذاشته بود و انقدر دیر اومده بود اما اون لحظه هیچی برام مهم نبود فقط این که اون الان اینجا بود اهمیت داشت..!

با سرعت از روی مبل بلند شدم و به طرف در سالن دویدم ولی با دیدن کسی که اونجا انتظارم رو میکشید به کل امیدم نابود شده..

نمی تونستم جلوی جمع شدن قطرات درشت اشک رو داخل چشمام بگیرم ...

محدثه : چانیول گفت که بیام پیشت..!

سرم رو انداختم پایین و محکم لبم رو گاز گرفتم..نمی خواستم بشنوم بدون توجه به صورت درهم رفته ی من ادامه داد..

محدثه : الهه..وضع حمل کرده ..گفت باید بره بیمارستان..!

دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم محدثه یه قدم به سمتم برداشت ولی نزاشتم نزدیک تر بیاد و گفتم :

_ : حالم خوبه..میتونی بری من..من به مراقبت تو نیازی ندارم..

بدون گفتن حرف دیگه ایی به سمت اتاقم دویدم و در رو محکم پشت سرم بستم ...سرم رو به در تکیه دادم و اهسته روی زمین نشستم...

مسخرست..چرا پسر چانی باید درست روز تولد من به دنیا بیاد ؟

این حال فــفط و فــفط تفصیر خودم بود ..من خودم خواسته بودم

و حالا تنها کاری که از دستم برمیومد تحمل کردن بود..!


_______________

2 سال بعد :

* کـریس *

سه هون وارد تراس شد و اهسته کنارم نشست پاکت کرم رنگ رو روی میز گذاشت و بهم خیره شد..

_ : خوب ؟

سه هون : عکس و مشخصات همون دخترست که با چانیول رابطه داره !

با عصبانیت دندونامو روی هم فشار دادم پس حقیقت داشت..با تردید دستم رو به سمت پاکت دراز کردم و درش رو باز کردم ..با دیدن دختر جوونی داخل عکسا ته دلم خالی شد دلم نمی خواست سه هون چیزی از حالم بفهمه برای همین به سمت لبه تراس حرکت کردم و سعی کردم نفس عمیق بکشم ..

_ : مطمئنی همینه سه هون ؟

سه هون : مطمئنم خودم این عکسارو هفته ی پیش گرفتم..خودشه..!

الینا..! ..چطور ممکنه که اون باشه...یعنی برای انتقام از من اینکارو با خواهرم میکنه ؟

چرا باید بین این همه ادم..اون با چانیول رابطه داشته باشه...با شدت دستم رو روی موهام کشیدم سعی میکردم فقط کمی افکارمو مرتب کنم..اما انگاری نمیشد..!!

_ : الهه میدونه ؟

سه هون : نـه..اون چیزی نمیدونه..

_ : خوبه..گفتی..اخر این هفته الهه میاد ژاپن درسته ؟

سه هون : برای کارای نمایشگاهش میاد اینجا..

_ : کارارو اینجا درست کن..من باهاش برمیگردم کره..نمیتونم نابود شدن خواهرمو ببینم..!

_____________

* چانیول *

نمیدونم چم شده بود فقط مدام دلشوره داشتم و نمیتونستم یه گوشه اروم بشینم..مامان با تردید بهم خیره شد و بعد از چند ثانیه کوتاه گفت :

_ : چـیزی شده چانیول ؟

نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

چانیول : نگران کارای مناقصه فردام..!

اه لعنتی..بازم یه دروغ دیگه..این روزا تنها کاری که میکردم دروغ گفتن بود و بس..

به نظر حرفم قانعش کرد لبخندی بهم زد و گفت :

_ : خوبه که انقدر نگران شرکتی پدرت برای سرپا کردن دوباره این شرکت خیلی زحمت کشید باید خیلی مراقب باشی..

جوابی بهش ندادم فقط به الهه و لئو خیره شدم ..لئو نقاشی میکشید و الهه هم ایراد کارش رو میگرفت..ناگهانی صورت الن توی ذهنم نقش بست ..با وحشت سرم رو تکون دادم و از روی مبل بلند شدم و به سمت اشپزخونه حرکت کردم ..این درست نبود من نباید...

الن جز خانواده  ی من نبود...اون قرار بود خیلی زود بره..2 سال شده..من نباید اینجوری باشم..چرا باید اصلا به اون فکر کنم ؟!

کتم رو از روی صندلی برداشتم و بعد از خدافظی کوتاهی از خونه بیرون زدم..باید یه چیزی رو ثابت میکردم..

نیم ساعت بعد درست جلوی اون درب سفید رنگ ایستاده بودم ..با تردید از ماشین پیاده شدم و با کلید در رو باز کردم و وارد خونه شدم..صدای بلند تلویزیون به گوشم میرسید پس حالش خوب بود !

اون همیشه از تنهایی میترسید..در سالن رو باز کردم و وارد حال شدم به محض وارد شدنم تونستم الن رو ببینم که روی مبل نشسته..با دیدنم پوزخند واظحی روی لبش به وجود اومد و با صدای پر از طعنه ایی بهم گفت :

_ : چه عجب..پارک چانیول اینجا هم اومدی..همسر و پسرت خوبن ؟؟

­_______________

* سه هون *

_ : حداق تا 3 ما دیگه زندست سه هون..!

با ناباوری به چهره ی زنی که 14 سال بزرگم کرده بود خیره شدم دستش رو اهسته به طرفم دراز کرد و بغلم کرد..

سه هون : نــه..هنوز خیلی زوده..!

میتونستم صدای هق هق ضعیفش رو بشنوم..منو محکم تر بغل کرد و گفت :

_ : اون تومور از پا درش اورد ..ولی بیشتر از هرچیز دیگه ایی اون تحمل دوری از الن رو نداشت..دکتر میگفت..اون حتی افسردگی هم پیدا کرده..!

سه هون : من پیداش میکنم...قول میدم...فقط بهش بگو تحمل کنه

_ : برو و بیارش اینجا اون باید از ما معذرت بخواد..اون دختر با رفتنش زندگیمونو نابود کرد..!

درسته پسر واقعیشون نبودم اما..اونا بهتر از هر کس دیگه ایی ازم مراقبت کرده بودن و حالا پیدا کردن دخترشون تنها کاری بود که میتونستم در قبال جبران محبتاشون انجام بدم..

اونا سالهاست که منتظرن تا برگرده...حالا که اون برنمیگرده

من برش میگردونم...


هربار با یاد اور شدن اون خاطره توی تصمیماتم مصمم تر میشدم..من باید الن رو برمیگردوندم خونه حالا به هرقیمتیم که شده..من اینکارو میکنم..

باز هم به اون عکسا خیره شدم..

الینا تو از خونه فرار کردی تا زندگی بهتری داشته باشی..این بود اون زندگی که می خواستی ؟

این که زندگی همرو خراب کنی تا خودت خوش حال باشی؟

این خواسته ی تو بود...تو همیشه اینکارو میکنی..فرار کردی تا بهتر زندگی کنی و با فرار کردنت زندگی منو پدرم مادرتو نابود کردی..

و حالا برای خوش حال بودن با چانیول حاظری زندگی الهه و پسرش رو نابود کنی ؟

تو حتی به نحوی زندگی کریس رو هم خراب کردی..!

نمیزارم برای بار دوم زندگی کسی رو نابود کنی..

از روی میز تلفن رو برداشتم و شماره ی محدثه رو گرفتم بعد از چند تا بوق برداشت

_ : الـو ؟

سه هون : من دارم میام کره..می خوام ببینمت..!




طبقه بندی: Forbidden Love،
[ جمعه 6 دی 1392 ] [ 02:31 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :