تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هــای بچه ها..

خوب دیروقته زیاد حرف نمیزنم برین برای قسمت دوم

دارم میمیرم از خواب....امیدوارم خوشتون بیاد..



برین ادامه.

Forbidden Love.Ep2

* یـوتاب *

به تیکه های شکسته ی ایینه خیره شدم و با تردید وارد اتاق شدم

به دیوار تکیه داده بود و قفسه ی سینش با شدت بالا و پایین میرفت..پوزخندی زدم و سرنگ رو از روی زمین برداشتم و با یه حرکت سریع توی سطل انداختمش

_ : به اون دوست لعنتیت بگو خودشو نشون بده تا کی می خواد از دستم فرار کنه ؟؟

شونمو با بیخیالی انداختم پایین و گفتم :

یوتاب :  ایدا جاش خوبه و تا هروقت که لازم باشه اینورا افتابی نمیشه دیگه اینجا نیا و دادو فریاد راه ننداز از اینکارا چیزی عایدت نمیشه !

با عصبانیت از روی زمین بلند شد و به طرفم اومد و سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت :

_ : شماها نمیدونین چه کاریایی از دستم برمیاد..منو دست کم نگیر ..

یوتاب : من ازت نمیترسم بیون بک هیون

صورتش قرمز شده بود و هر لحظه امکان داشت منفجر بشه با عصبانیت مشتشو به دیوار پشت سرم کبوند و با سرعت از اتاق بیرون رفت..!!

اون لحظه تنها حسی که داشتم تاسف بود و بس به سمت کمد حرکت کردم و درش رو باز کردم ایدا با صورت رنگ پریدش انتظارم رو میکشید یکی از ابروهامو بالا انداختم و گفتم :

یوتاب : اونقدارم بد نبود نه ؟

______________

* مـهرسا *

کتابم رو اروم بستم و به ساعت نگاهی انداختم سنگینی نگاه کسی رو روی خودم حس میکردم اهسته سرم رو بالا اوردم و به اطرافم نگاه کردم پسر سیاه پوشی درست روبروی من نشسته بود و بهم خیره شده بود اهمیتی بهش ندادم و از مشغول جمع کردن وسایلم شدم ..!

هنوز هم میتونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم با سرعت بیشتر مشغول جمع کردن وسایلم شدم و بعد از چند ثانیه کیفم رو روی شونم انداختم و از در کتابخونه خارج شدم

هنوز چند قدم بیشتر از کتابخونه دور نشده بودم که کفش مردونه ایی رو درست در چند قدمیم دیدم با سرعت سرم رو بلند کردم و با پسر نسبتا قد بلندی روبرور شدم با کمی دقت متوجه شدم که اون سه هونه..!

_ : تــو..!

با سرعت به پشت سرم نگاه کردم همون پسر سیاه پوش داخل کتابخونه درست پشت سرم وایستاده بود و راهم رو سد میکرد ..اه لعنتی..نگو اونم دوست سه هونه..!

سه هون : 8 سالیه که میگذره مهرسا..اصلا عوض نشدی..!

_ : کریس بهم گفت که دیگه کاری باهام نداره..گفت میزاره برم...اون بهم قول داد..

پوزخندی بهم زد و گفت :

سه هون : من کریس نیستم هستم ؟!

میدونستم بیشتر حرف زدن باهاش هیچ فایده ایی نداره و باعث میشه فقط وقتم تلف بشه برای همین کیفم رو به خودم چسبوندم و از سمت چپم شروع کردم به دویدن میدونستم دارم الکی تلاش میکنم اونا 2 نفر بودن و من فقط 1 نفر ولی هنوزم احمقانه برای خلاصی از دستشون میدویدم...

چیزی نگذشت که حس کردم دست سه هون به کیفم رسید و محکم کشیدش..!

______________

* محـدثه *

با گیجی به صورت الهه خیره شدم دهنش مدام تکون میخورد ولی من صدایی نمیشنیدم فکر مشغول تر از اونی بود که بتونم به حرفاش گوش کنم ...

_ : هـی..حواست کجاست ؟؟!

با حالت مبهمی به صورتش خیره شدم و به خودمو مجبور کردم تا لبخند بزنم..

محدثه : ببخشید...یه ذره فکرم مشغوله میشه دوباره بگی ؟

_ : برای کارای نمایشگاه فردا میرم ژاپن..3 روز نیستم..و این اولین باره لئو و چانی تنها میمونن..به نظرت طوری نمیشه ؟؟!

عذاب وجدان تمام وجودم رو پر کرد..3 روز..هه..الن از این 3 روز نهایت استفاده رو میکرد و معلوم نبود اصلا لئو قرار بود کجا بمونه..دلم می خواست دهنم رو باز کنم و همه چیز رو بگم..اما در عوض سرم رو تکون دادم و با اطمینان بهش گفتم :

محدثه : چیزی نمیشه..چانی که غریبه نیست پدرشه..میتونه مراقبش باشه..!

سرش رو با کلافگی نشون داد و گفت :

_ : نمی دونم چرا دلشوره دارم..حس میکنم اتفاق خوبی نمیوفته..!

با بیرون اومد هر کلمه از دهنش بیشتر..اعصابم بهم میریخت..صدای گریه ی بلند لئو از طبقه ی بالا به گوشمون رسید الهه لبخندی بهم زد و گفت :

_ : اینجا بمون من میرم ارومش کنم و میام..

اهسته سرم رو تکون دادم خوش حال بودم که برای چند لحظه هم که شده خلاص شدم ..چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که در اتاق باز شد و خدمتکار وارد اتاق شد پاکت سفید رنگی توی دستش بود با کنجکاوی به پاکت خیره شدم خدمتکار پاکت رو روی میز گذاشت و بعد از تعظیم کوتاهی از اتاق بیرون رفت

با تردید به پاکت نگاه کردم و اخر طاقت نیوردم و از روی میز برش داشتم نه اسم فرستنده ایی و نه ادرسی روی پاکت نوشته نشده بود حس خوبی به این پاکت نداشتم

با سرعت درش رو باز کردم و به محتویات داخلش خیره شدم ..با دیدن اون عکسا و سی دی فیلم ته دلم خالی شد کیفم رو باز کردم و پاکت رو داخلش گذاشتم الهه نباید به هیچ وجه اون عکسارو میدید چه برسه به یه فیلم..

با عصبانیت موهامو بهم ریختم اوه سه هون...داری چه غلطی میکنی اینکار چه معنی میده ؟!!

_____________

فلش بک 9 سال پیش

ساعت ها از نیمه شب گذشته بود

پسرک 16 ساله با اضطراب به اطرافش خیره بود پلیس ها همه جا حضور داشتند

_: سه هون برو تو اتاقت همین الان..

با شنیدن اسمش به ارومی سرش رو بالا گرفت اون زن با نگاهش بهش دستور میداد تا همین الان اونجارو ترک کنه و به اتاقش بره اهی کشید و برای اخرین بار به تخت خالی خواهرش خیره شد

افسر کوتاه قد پلیس به طرف خانم و اقای چو حرکت کرد و با صدای محکمی گفت :

_ : قربان عکسی از دخترتون دارین ؟ این خیلی واظحه که ای یه اقدام به فرار بوده نگران نباشید ما خیلی زود پیداش میکنیم..!

اقای چو به سمت میز بزرگ حاظر در اتاق حرکت کرد و عکس کوچکی از دخترش رو از کشوی میز بیرون اورد و به دست افسر کوتاه قد داد

هردو در از ته دل امیدوار بودند که دختر سرکششون هرچه زودتر پیدا بشه..

.......

مایل ها اونور تر دختر جوونی در حال دویدن توی کوچه های تاریک شهر بود با تمام توانش میدوید تا از اون خونه ی کذایی دور بشه..

کم کم خستگی بهش غلبه کرد و مجبورش کرد تا کمی استراحت کنه داخل یکی از کوچه های تاریک شد و سعی کرد تا کمی استراحت کنه هنوز چند ثانیه از توقفش نگذشته بود که چند تا مرد مست وارد کوچه شدن با وحشت سرش رو بلند کرد خودش رو برای توقف توی اون کوچه ی تاریک سرزنش لعنت کرد..

کارش احمقانه بود ..به سمت انتهای کوچه دوید تماشا خونه ی متروکه ایی انتهای کوچه قرار داشت با ناامیدی چند بار با دستش محکم به در تماشا خونه ضربه زد اما خودش هم میدونست که فایده ایی نداره..

اونا هر لحظه بیشتر بهش نزدیک میشدن..

خودش رو بیشتر به در تماشاخونه چسبوند...حالا با تمام وجود اروز میکرد به جای این کوچه ی سرد و تاریک توی خونه باشه..!

چشماشو بست و پلکاشو با شدت روی هم دیگه فشار داد حالا اون همه چیز رو تموم شده تصور میکرد

هنوز چند قدم کوتاه باهاش فاصله داشتن که در تماشا خونه به سرعت باز شد و دستی اون رو به داخل کشید در با همون سرعت پشت سرش بسته شد

با وحشت پلکای سنگینش رو از هم باز کرد و به شخصی که نجاتش داده بود خیره شد پسر جوونی روبروش ایستاده بود

_ : تو دیوونه ایی نه ؟

الن : م..ممنونم..

اخرین چیزی که دید پوزخند مسخره ی اون پسر بود و بعد تاریکی مطلق..




طبقه بندی: Forbidden Love،
[ دوشنبه 9 دی 1392 ] [ 10:37 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :