تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلام خب..

این منم که دارم داستان الن رو میذارم!!
یوتاب بزرگ.. احترام بگذارید!!

خب آفرین به دخترای گلم!! این قستو خودم هنوز نخوندم. ولی وقتی خوندین سهونو نزنین!!
آخه این سهون پوکرک بدبخت گوناه داره.
تازه اگه بزنینش باید جواب حورا رو هم بدین بعدا!!
من که حوصله شو ندارم!

حالا سخنی از طراح پوستر بشنوین::

این هم فن آرت سهون عوضی و ایونا بیچ و اون ریمای مظلوم از اونور گوشه :\

یعنی من پوکیدم خوندم حرفشو....
راستی اگه نمی دونستین بدونین که طراح پوستر همون ریماست...





حالا تا توسط الن قطعه قطعه و سرخ نشدم برین ادومه!!





سرشو به شیشه ی اتوبوس تکیه داده بود..
ذهنش خسته بود از این همه فکر کردن..میخواست ذهنشو خالی کنه،از اون همه فکر..
با توقف اتوبوس ،از اتوبوس پیاده شد..
نفس عمیقی کشید،پاهاش خودبه خود جلو میرفت اصلا حواسش به مسیر حرکت نبود،فقط میرفت..ناگهان با برخورد شی سفتی سرشو بالا اورد..
-آخخخخ..
اخماش تو هم رفت..همونجور که سرشو میمالید،نگاهی به دور و اطرافش انداخت..
ناخداگاه لبخند به لبش اومد.. بدو بدو به سمت خونه ی چوبی ک مقابلش بود رفت و درشو باز کرد و بلند فریاد زد :
-مادر بزرگگگگ..من اومدم..
نگاه جستوجو گرش جای جای خونه ای رو ک پرازخاطرات بود رو جست و جو میکرد.
-ری..ریما..واقعا خودتی؟؟
با خوشحالی سرشو برگردوند با دیدن چهره ی چروکیده و مهربون مادربزرگ ناخداگاه ارامشی تو وجودش جای گرفت..و تمام احساسات بدش از بین رفت..
با شوق و اشتیاق به سمت اغوش مادربزرگش رفت..
اغوشش بو و خاطره ی مادرشو داشت..اروم گونه ی مادربزرگو بوسید ..
-دخترم،خیلی خوش اومدی..خسته ای،برو یکم استراحت کن..میدونم دلت واسه اتاقت تنگ شده..
ریما خنده ای کرد و با عجله به سمت اتاقش رفت..
.
.
.
وارد اتاقش شد..
عاشقه این اتاق بود،تک تک وسایلش رو خودش خریده بود..دیوارایی که با کاغذ دیواری های نارنجی و مشکی پوشیده شده بود،تخت مشکی که گوشه اتاق بود،پنجره ی بزرگ رو به منظره ی خونه که با پرده ی نارنجی پوشیده شده بود،محکم خودشو رو تخت پرت کرد..چقدر خوشحال بود که برگشته بود خونه..خونه،چه واژه ی قشنگی..اینجا جایی بود که میدونست همیشه مادربزرگ،تنهاخانوادش منتظرشه..همیشه بهش محبت میکنه..اینجا همیشه آروم بود دیگه خبری از دغدغه های ذهنی ومشکلات نبود فقط خودش بود و دنیای کوچیکش..

تو همین فکرا بود که کم کم چشماش سنگین شدو خوابش برد..

***

دقایق پایانی کلاس بود..
همه از دیدن ایونا کنار سهون شگفت زده شده بودن..اونم ایونایی که حالا خیلی تغییر کرده بود!!
سهون رو کرد به تاو و گفت:چان رو ندیدی؟!
-نه،بعد زنگ ناهار دیگه ندیدمش سرکلاسم که نیومد..
یونهی یکی از دخترای کلاس رو کرد به ایونا و با لبخند تصنعی گفت:ایونا خیلی دلم واست تنگ شده بود،گجا بودی تو دختر؟!
با پرسیدن این سوال همه ناخداگاه ساکت شدند،ایونا لبخند ملیحی زدو گفت:واسه یکسری کارا رفته بودم کانادا میخواستم تا اخر همونجا بمونم اما بخاطر سهون اوپا برگشتم.
سهون خنده ای کرد و گفت:باعث افتخاره که یک همچین لیدی زیبایی بخاطر من قید زندگی تو کانادا رو بزنه..
ایونا لبخندی زد و با حرفای سهون ذهنش به سمت گذشته های دور رفت::

*فلش بک*

ایونا با چشمای سیاه شده و پر از اشک به سهون نگاه کرد و دستشو گرفت و با بغض گفت:اوپا..م.منظورت چیه که جدا بشیم..
سهون با صورتی بی احساس دستشو از دست هیونا دراورد و مستقیم تو چشمای ایونا نگاه کرد و با سردی گفت:واضحه..نیست؟!
-اخه چرا؟!
نگاه سهون لغزید و روی شخصی متمرکز شد..ایونا رد نگاهشو دنبال کرد و به یک دختر رسید،یک دانش اموز جدید.. یک دختر که از انگلیس اومده بود..جینی کلاون..
فهمید..فهمیده بود که چرا سهون میخواستم بهم بزنه..از اولشم میدونست که اخرش بالاخره ی روزی سهون عین اشغال دورش می اندازه اما گوشه ای از قلبش امیدوار بود که این اتفاق نیفته..

*پایان فلش بک*

همه ی اینها در عرض چند ثانیه از ذهن ایونا گذشت،از فردای اون روز رفت..رفت تا یکی بشه که واسه سهون کم نباشه..تا دیگه سهون نتونه نگاهشو رو شخص دیگه ای ببره..
با تکون شخضی به خودش اومد..
-حالت خوبه؟چیشد یهو؟!
نگاهی به دور و برش کرد،همه رفته بودن..
فقط سهون بود که بغل دستش نشسته بود.
-اره خوبم..
-پاشو بریم میرسونمت خونه..
-نه مرسی خودم میرم اوپا..
-گفتم میرسونمت..
سهون اینو گفت و دست ایونا رو گرفت و به دنبال خودش کشید..
.
.
.
خونه ی ایونا خیلی نزدیک به خونه ی خودش بود..جلو ی در ساختمان ترمز زد و هردو پیاده شدن،سهون با لبخندی به سمت ایونا برگشت..
-خیلی خوشحالم که بعد دوسال برگشتی،واقعا دلم واست تنگ شده بود..
-اوپا مرسی که رسوندیم..منم خیلی دلم واست تنگ شده بود..خوشحالم که برگشتم..تا فردا خداحافظ.
ایونا درحال رفتن بود که با صدای سهون، به سمت سهون برگشت که ناگهان لبهای سهون روی لب هاش قرار گرفت..چشماش گشاد شد..نفسش بند اومد..تمام خاطرات تو ذهنش زنده شد..
روزی که دوست شدند..روزی که به سهون گفت دوسش داره و سهون خندید..روزی که سهون بهش گفت دوست دارم..اولین بوسه شون..گردش ها و تفریحاشون..
خاطراتی که تو این دوسال تلاش کرد تا نابودشون کنه اما احساسش این اجازه رو بهش نداد..
همه و همه مثل فیلمی از جلو ی چشمش رد شد..
پس از چندین ثانیه لبای سهون از لباش جدا شد .. و زمزمه ی اروم سهون تو گوشش پیچید:فردا منتظرتم..

***

چانیول ماشین رو جلوی خونه ی بکهیون نگه داشت..
-چانی مرسی که منو رسوندی..
چانی لبخندی زد و گفت:باید اینکارو میکردم..
-بیا تو..
-نه باید برم..
همون موقع صدای زنونه ای بکهیون رو صدا زد..
-إإإ..سلام مادر..
مادر بک بود که از سرکار برمیگشت..
-بکی چرا جلو در وایستادی؟!
نگاه مادر بکی به چانی افتاد با کنجکاوی به چانی نگاه میکرد.
چانی با لبخند از ماشین پیاده شد و تعظیم کرد و گفت:سلام خانم بیون،من پارک چانیول هستم..دوست بکهیون..
صورت مادر بک به لبخند عمیقی باز شد..
-اوه..خوشبختم پسرم ..چرا نمیای داخل؟بیا تو.. بیا تو..نمیخواد بری..
بک دوستتو راهنمایی کن..
لبخند گرم مادر بک حسی رو ک سال ها ازش محروم بود رو تو وجودش جاری کرد..حسی ک باعث شد دست بکی رو محکم بگیره و باهم داخل خونه برن..!!






طبقه بندی: Fanfics،
[ شنبه 14 دی 1392 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ XiaùEleN ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :