تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هــای گایز..^^

خوب اینم اخرین پستم تا اخر امتحانا ..اخرین روزی بود که وقتم ازاده..

بقیه امتحانامون پشت سر همه..هــی :|

امیدوارم خوشتون بیاد..

اونی نیمچه ابقند ببر با خودت..



برین ادامه.

Echo.ep4

Hello, hello
anybody out there?
'cause I don't hear a sound


December – Korea  8

به تابلوی نقاشی خیره شده بود

نمی تونست نگاهش رو از اون نقاشی فوق العاده بگیره انگار در حال خیره شدن به یه تصویر واقعی بود..

همه چیز درست در جای خودش قرار داشت..به جز ...

خط سیاهی که درست از وسط نقاشی رد شده بود ...

اون خط سیاه صورت دخترک داخل نقاشی رو درست به دو نیمه تقسیم کرده بود ..

بغض گلوشو پر کرد..

اهسته دستش رو به روی صندلی قهوه ایی رنگ  کشیدتنها چیزی که عایدش شد یه لایه ی ضخیم خاک بود..

اون سالن ..هنوزم هم بعد از 3 سال دست نخورده باقی مونده بود..بدون ذره ایی تغیر و حتی این نقاشی هم درست همونجایی بود که اون به خاطر داشت..

صدای بلندی کل سالن رو پر کرد..

امید کمی وجودش رو پر کرد.. قدم بلندی به جلو برداشت

" کــریس ؟ "

" هـی کسی اونجا نیست ؟ "


صدایی توی سرش فریاد زد که انتظارش احمقانست..

چطور ممکنه اون بازم به این سالن طلسم شده برگرده ؟

اینجا پر بود از خاطرات...خاطراتی که کریس رو ازار میدادن..حتی اون نقاشی نابود شده هم باعث عذاب بود..

اعــتراف ... بــوسه... عشق بازی..همشون اینجا اتفاق افتاده بود..!

اون سالن محل تولد دوبارش بود...اونجا محل تولد دوبارش توسط کریس بود..

حق نداشت با وجودش خاطرات و ارزش اونجا رو پایین بیاره ..حق نداشت..

نه حالا که دیگه هیچی وجود نداشت..

نه حالا که دیگه هیچ صدایی نمیشنید..

چطور بود که صدای خنده و شادیشیون انقدر زود نیست و نابود شده بود ؟

قدمی به عقب برداشت..این اخرین باری بود که پاشو داخل اون سالن میـذاشت..

چــه پایان بدی..!

________________

December – Korea 8

Y-tab:

یورآ روی زانو هام نشسته بود و امیدوارانه و منتظر به در خیره شده بود

ساعت ها از وقت مقرری که باید دنبالش میومدن گذشته بود ولی هنوزم اثری چانیول نبود !

کم کم توی بغلم خوابش برد ..خودمم خسته بودم اما بیشتر از خستگی نگرانی روم فشارم میورد..

یعنی چی باعث شده بود انقدر دیر بیاد ؟!

توی همین فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد..

نمی دونم چغدر خوابیدم که با حس دستی روی گونم سریع از جا پریدم چانیول با لبخند بالای سرم ایستاده بود

نا خداگاه ضربان قلبم شدت گرفت همیشه همین میشد دیگه بهش عادت کرده بودم

_ : چـرا اینجا خوابیدین ؟ لاقل میرفتین داخل ..اینجوری مطمئنا هردوتون سرما میخورین !

همینطور که یورا رو به بغلش میدادم از روی سکو بلند شدم و گفتم :

یوتاب : منتظرت بود..اما نیومدی..خوابش برد..منم خسته بودم..

حرفمو قطع کرد و گفت :

_ : این کارت هم فقط برای انجام وظیفست ؟

سعی کردم از لرزش صدام جلوگیری کنم..انجام وظیفه..هه..!

یوتاب : مطمئن باش که فقط برای انجام وظیفست..

_ : مطمئنم..!

لبخند گرمی به روز زد و با کمی تردید انگشت اشارشو بالا اورد و روی صورتم کشید این کارش حس خوبی رو بهم منتقل میکرد..چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم..

_ : اوپـا ؟

با شنیدن صدای شخص سومی سریع چشمامو باز کردم دختر نسبتا جوونی توی چند قدمیمون ایستاده بود و با حرص بهمون خیره شده بود .

نگاهم بین چانیول و اون دختر میچرخید..چانیول با حرص دست ازادش رو توی موهاش کشید و گفت :

_ : مگه نگفتم توی ماشین بمون ؟

پوزخندی به چانیول زد و گفت :

_ : دیر کردی ..اومدم ببینم داری چیکار میکنی..مثل این که مشغولی !

حالم در عرض چند ثانیه کوتاه از این رو به اون رو شده بود کمی صدامو صاف کردم و با قیافه ی بیروحی به چانیول خیره شدم و با لحن رسمی بهش گفتم :

یوتاب : از این به بعد لطفا زودتر دنبال دخترتون بیاید..من بیکار نیستم که اینجا منتظر وایستم..!

سرم رو انداختم پایین و با سرعت ازشون دور شدم !

........................

Kiana:

_ : اه مـامان چرا نمیگی اون برای چی اومده اینجا ؟؟

چند روزی میشد که اون پسر عوضی داخل کوچه توی خونمون مستقل شده بود تا حالا ندیده بودمش و هیچ نظری نداشتم که اصلا کی هست.. مامان مدام از گفتن حقیقت طفره میرفت و منو سردرگم تر از قبل میکرد..

تنها چیزی که درموردش میدونستم اسمش بود.. دی او !

اسم مسخره ایی بود..البته به نظر اسم مستعارش بود..مامان فقط همین رو درموردش بهم گفته بود فقط اون اسم لعنتی که تازه مستعارم بود..!

بازم با التماس به مامان خیره شدم و گفتم :

_ : چرا چیزی نمیگی ؟

منتظر جواب مامان بودم اما در عوض صدای مردونه ی دی او توی گوشم پیچید

دی او : توی کار بزرگ ترا دخالت نکن..

با عصبانیت به طرفش برگشتم و خواستم چیزی بهش بگم که مامان دستم رو گرفت و مانعم شد..!

_ : کــیانا..برو تو اتاقت..من باید با دی او حرف بزنم..

خواستم اعتراض کنم اما با دستش به بیرون از اشپزخونه اشاره کرد و ازم خواست تا برم..

برای بار اخر نگاه پر از حرصی به دی او انداختم و از اشپزخونه بیرون رفتم و وارد اتاقم شدم..اعصابم خورد بود یه چیزی این وسط مشکوک میزد و من باید هرجور شده ازش سر درمیوردم..

اهسته لایه در رو باز کردم و سعی کردم چیزی از صحبتشون رو بشنوم میتونستم خیلی واظح صدای مامان رو بشنوم..

_ : به خاطر خدا یه ذره با ملایمت باهاش رفتار کن ..!

دی او : اون نباید دخالت کنه..!

_ : بهش حق بده ..تو بودی به چیزی شک نمیکردی ؟

دی او : من فقط اینجام تا مراقبتون باشم همین..وظیفه ایی ندارم تا دخترت رو درک کنم !

_ : دو کـیونگ سو ! من احمق نیستم..!

دی او : منظورت چیه ؟! نمی خوام دیگه دراین مورد بحث کنم..امیدوارم زود ابا از اسیاب بیفته و من گورمو از اینجا گم کنم..این هفته مثل 1 سال گذشت..!

_ : بحثو عوض نکن..تو میدونی منظورم چیه..

دی او که حالا میدونستم اسمش کیونگ سوئه حرف مامان رو با فریاد قطع کرد و گفت :

دی او : این تویی که داری موضوعو میپیچونی..نه من..این بحث مسخررو تمومش کن می خواییم به چی برسیم؟





طبقه بندی: Echo.The END،
[ یکشنبه 15 دی 1392 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :