تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




و باز هم سلام.. هرچی بود گذاشتم دیگه!!
این آخریه برا امشب. یکی ندونه میگه این حتما ده بیست پارتی گذاشته همچی میگه!

قسمت اول رویا!!
امیدوارم دوستش داشته باشین، چون که من خودم بسی دوستش دارم.
خیییلییی!!
خب امم.. این مدلش با داستانای دیگه فرق میداره. اینجا اکسو وجود داره..!!

هی هی..
برید ادوومههه....

عههه راستی آیدا.. یه چیزی سفارش داده بودی من بنویسم، تو همین داستانه..بوخونشش!!



سهونی تو این عکساش خیلی معصوم و نازو مهربون بود نه؟؟






Dream-1




محدثه:

به محض اینکه پامو از هواپیما بیرون گذاشتم با تمام وجود هوای سئول رو توی ریه هام کشیدم. با اینکه قبلا هم اونجا اومده بودم اما این بار فرق داشت. این دفعه پا گذاشتنم توی سئول مساوی بود با تحقق رویام!
رویایی که از بچگی آرزوی به تحقق پیوستنشو داشتم، اینجا بود که به واقعیت نزدیک شد. اینجا بود که منو به چیزی که میخواستم رسوند. اینجا بود که برای اولین عشق رو تجربه کردم!
با پا گذاشتن توی محوطه ی فرود سرمای زمستون تنمو به لرزه درآورد. می دونستم زمستونا اینجا سردتره ولی ترجیح دادم این سرما با اولین قدم ها به وجودم رخنه کنه. میخواستم واقعا باورم بشه که اینجام. باور بشه که تا تحقق رویام چند قدم بیشتر فاصله نیست.
وقتی گذرنامه مو به خانمی که مسئولش بود نشون دادم اون با لبخند به همون لهجه  و زبون شیرینی که سال ها برای درست فهمیدن و بیان کردنش تمرین کرده بودم پرسید: تابعیت دوگانه داری؟؟
در جوابش فقط سرمو تکون دادم و یه لبخند کوچیکم چاشنیش کردم.
-چهره ت که نشون میده خارجی هستی، چه قصدی از اومدن به کره داری؟؟
تا اومدم جوابشو بدم پرسید: میتونی کره ای حرف بزنی؟؟
به پسر جوونی که پشت سرش ایستاده بود و با لبخند بهم خیره شده بود نگاه کوتاهی کردم و گفتم: بله میتونم، من کارآموز کمپانی اس امم!
اون خانم نگاه دیگه ای به گذرنامه م کردو و بعد اونو به طرفم گرفت: این روزا خارجی های زیادی برای خواننده شدن اینجا میان. موفق باشی دختر جون!!
گذرنامه رو ازش گرفتم و بعد از تشکر تعظیم کوتاهی کردم و به راهم ادامه دادم. تپش قلبم ناخوداگاه بالا رفته بود.
دستمو گذاشتم روی سینه م: هنوز که به جایی نرسیدی.. آروم باش محدثه !!
نفس عمیقی کشیدم و راهمو به سمت خروجی ادامه دادم. باید یه تاکسی می گرفتم و مستقیم می رفتم کمپانی.
خیلی کم میتونستم متوجه حرفایی که همهمه وار دوربرم شنیده میشد بشم. هنوز راه زیادی بود تا بتونم خوب به این زبون تسلط پیا کنم.
گوشیمو برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم. به وقت ایران 12:03 ظهر و به وقت کره 5:40 عصر  بود!!
بی اختیار لبخند زدم. میخواستم گوشیو برگردونم توی جیبم که شروع کرد زنگ خوردن.
-بله؟!
طنین صداش توی گوشم پیچید و تپش قلبمو شدید تر کرد: اگه بچرخی به سمت راست یه پسر خیلی خوش تیپ رو می بینی که با پالتوی قهوه ای و یه کپ مشکی سرش روی صندلی نشسته. سرشو انداخته پایین تا صورتش دیده نشه. پس سعی کن خودت پیداش کنی!!
سعی کردم جلوی لرزش زانوهامو بگیرم و برم اونجایی که گفته بود. دوسالی میشد که از نزدیک ندیده بودمش.
تماسو قطع کردم و بعد فرو دادن کلی اکسیژن به طرفش حرکت کردم.
رسیدم بهش. از گوشی سفید رنگی که توی دستش بود و کفشاش مشخص بود که خودشه. روبروش با فاصله ی کمی ایستادم تا بتونه منو ببینه. هنوز برای حرف زدن باهاش از این فاصله یکمی زمان لازم داشتم.
منتظر شدم تا بلند بشه و خودش اولین کلمه ها رو بگه. اما مثل مجسمه همچنان نشسته بود و تکون نمیخورد.
همه ی قدرتمو جمع کردم و یه لگد زدم به ساق پاش: اوه سهون.. عوضی!!
مثل برق گرفته ها از جاش پرید و درحالی که با آه و ناله ساق پاشو گرفته بود گفت: یااا.. چرا میزنی؟؟ چرا فووش میدی؟؟
جدا از کپش عینک دودی زده بود و یه شالگردنم پیچیده بود دور گردنش. تنها عضو قابل دیدن صورتش دماغش بود!!
با دیدنش تو این حالت نتونستم جلوی خنده مو بگیرم.
اونم وقتی خنده ی منو دید دست از آه و ناله برداشت و گفت: تو لحظه ی اول هم زدی..
یکی یکی انگشتاشو باز میکرد: هم فووش دادی، هم بهم خندیدی..
3تا انگشت باز شده رو به طرفم گرفت و گفت: فکر نمیکنم با این وضع چند هفته بیشتر دووم بیارم!!
اینجوری که خودشو پیچیده بود یه جورایی به نفعم شد چون ندیدن صورتش باعث میشد قلبم آروم بگیره و استرس روبرو شدن باهاش کم بشه.
خنده رو به یه لبخند کوچیک تبدیل کردم و گفتم: اوه سهون اینجوری که تو استتار کردی به جرم دزدی ای چیزی می گیرنمون!!
چند لحظه مکث کرد و بعد عینک دودیشو از روی چشمش برداشت. شالشم کمی پایین کشید و دوباره نگاهش اومد سمت من. چشماش همون درخشش قبل رو داشت. همون شادی ای رو  تو صورتش می دیدم که وقتی تو فرودگاه توکیو بهش قول دادم برمی گردم  دیده بودم.
اون هیچ عوض نشده بود. این صورت همون معصومیتی رو داشت که از دو سال پیش همیشه زیر گریم پنهانش میکردن.
یه قدم به طرفم اومد با لحنی جدی گفت: این چیه پوشیدی؟؟ مگه بهت نگفته بود اینجا سرده؟؟
یه نگاه به لباس نازکی که تنم بود کردم، نمیدونستم درسته که بگم میخواستم سرما بخورم تا باورم بشه تو سئولم یا نه.
 سرمو بلند کردم تا جوابشو بدم اما دیدن کاری که داشت میکرد، صدامو بست. جلوی پالتوشو باز کرد و اونو از تنش درآورد. رفت پشت سرم  و درحالی که یکی یکی دستامو داخل آستینای پالتو میبرد گفت: می دونم میخواستی سرمای سئولو درست حسابی حس کنی تا باورت بشه اینجایی، اما اگه سرما بخوری و صدات بگیره نمی تونی درست براشون بخونی و ممکنه از همین راهی که اومدی برت گردونن بری.
اومد جلوی پام نشست. یکی یکی دکمه های پالتو رو از پایین شروع کرد به بستن: راستش منم اصلا دلم نمیخواد بری، دو سال تموم منتظرت بودم.
جمله ی آخرو در حالی گفت که صورتش درست مقابل صورت من بود. نمی تونستم نگاهمو از چشمای مشتاقش بگیرم. اینا همون چشمایی بودن که اولین بار پشت پرده ی اشک دیدمشون. همون چشمای بارونی ای که تو این دوسال کم کم شادی بهشون برگشته بود.
یه لحظه به خودم اومدم و دیدم دیگه به چشمام نگاه نمیکنه. این بار رد نگاهش به جای دیگه ای از صورتم می رسید. همونطور که بهم نزدیک و نزدیک تر میشد نگاه منم ناخودآگاه رفت سمت لباش.
آرامشی که اون لحظه وجودمو دربرگرفته بود می تونست سختی همه ی این مدت دوری رو از بین ببره. انگار که همین دیروز ازش جدا شده بودم و امروز دوباره کنارشم. توی این دو سال من روز و شب بدون هیچ استراحتی تمرین کردم تا بتونم آزمون ورودی رو بدون هیچ دردسری قبول بشم. و در کنار این با مشکل بزرگ خانواده و کشورم جنگیدم. اگه اون نبود، اگه وقتی رفته بودم ژاپن اتفاقی سوار اون قطار نشده بودم امروز این جایی که الان هستم نبودم. اوه سهون یه ستاره ی دور میشد برام، ستاره ای که حتی اگه با تمام توان دستتو بلند میکردی رسیدن بهش امکان پذیر نمیشد. اما اون الان اینجا بود، درست روبروی من تو فاصله ای که هر قلبی رو به تپش می اندازه!
تو لحظه ای که حس میکردم دیگه فاصله ای بین لبامون نمونده سهون خیلی عادی سرشو کج کرد و کلاه پالتو رو روی سرم انداخت. عقب رفت و گفت: خب بریم دیگه!
با یه دستش دسته ی چمدونمو کشید و با دست دیگه بازومو گرفت.
همونطور که کنارش راه می رفتم نگاهی به صورت بیخیالش انداختم و بازومو از دستش بیرون کشیدم.
-چی شد؟؟
سرعتمو بیشتر کردم و جلوتر ازش به راه رفتن ادامه دادم.
صداشو از پشت سرم شنیدم با اینکه خیلی سعی میکرد جلوی خنده شو بگیره اما بازم می تونستم بین حرفاش خنده رو تشخیص بدم: تو که جایی رو بلد نیستی آخه واسه چی جلو میوفتی؟؟

*********************************************

کیمیا:

شالگردنمو بیشتر کشیدم بالا و پاهامو جمع تر کردم. آخه من چقده دیگه باید تو این هوای سرد منتظر بمونم؟؟ دقیقا یه ربع دیر کرده بود. به خودم قول دادم وقتی اومد یه دونه قشنگ بزنم تو سرش و بعدم قهر کنم تا دیگه هوس نکنه دیر بیاد!!
من بدبخت چه گناهی کردم که باید تو سرما بمونم و یخ بزنم!!
مثل همیشه قرارمون یه جای خیلی خیلی خلوت بود، جایی که بدون مزاحمت بتونیم چند لحظه کنار هم باشیم. با اینکه آرزوی اینو داشتم که مثل بقیه ی زوجا بتونیم بدون دغدغه اینور اونور بریم و ساعت های زیادی رو کنار هم بگذرونیم. اما از وضعیت الانمم ناراضی نبودم.
جایگاهی که من داشتمو دخترای زیادی آرزوشو داشتن. داشتن این موقعیت خطرناک بود هم برای خود من هم برای اون. کسایی که اونو به جایی که الان هست رسونده بودن همونایین که حاضر نیستن حتی یه لحظه بودن منو کنارش تحمل کنن.
-کیمیا!!
سرمو بلند کردم و دیدم روبروم ایستاده. لبخند روی لبش مثه همیشه شیرین و به یاد موندنی بود.
بلند شدم و خواستم سلام کنم که مثل همیشه با یه بوسه ی یهویی لبامو بست. بار ها با خودم کلنجار رفته بودم تا بتونم در جواب این بوسه ها حداقل چشمامو ببندم!!
اما هیچ وقت موفق نمیشدم و مثل یه مجسمه، خشک شده با چشمای  گرد بی حرکت می موندم!
راستش کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که اون از دستی برای اینکه منو تو این حالت ببینه اینکارو میکنه!
یهو یادم افتاد که می خواستم باهاش قهر کنم. دستامو گذاشتم روی سینه ش و هلش دادم عقب. خودمو عقب کشیدم و دوباره نشستم روی نیمکت!
اون که انتظار همچین کاریو نداشت چند لحظه همونطوری ایستاد و بعد بدون اینکه حرفی بزنه نشست کنارم.
یکم چرخیدم تا پشتم بهش باشه.
سرشو گذاشت روی شونه م و با همون صدایی که مدهوشم میکرد شروع کرد به حرف زدن، مهم نبود که چی میگه. فقط گرمای این صدای عمیق لازم بود تا همه ی دلخوریمو بذارم کنار.
-اومم.. میدونم چرا ناراحتی.. دیر کردم! ولی ببین.. الان اینجام دیگه.. دلمم برات..
دستشو آورد جلوم. کف دستش یه آبنبات دایره ای قرمز بود.
-اندازه ی این شده!!
یه نگاه به آبنبات کوچولو کردم و دوباره حالت قهر گرفتم.
دستشو تکون داد و آبنباته شروع کرد قل خوردن: ااا.. نیگا چقده کوچولوئه.. ببینش.. دل من..
شونه م رو از زیر سرش کشیدم: نمیخوام!!
آبنباته از روی دستش افتادو بین توده ی برف کوچیکی که زیر نیمکت بود گم شد.
دستشو عقب کشید و ازم فاصله گرفت: انگار این دفعه خیلی ازم ناراحتی..
لحن صداش عوض شده بود. ناراحتش کرده بودم!!
یکمی چرخیدم به طرفش و زیر چشمی نگاه کردم بهش. لحظه ی اول که دیدمش دقت نکرده بودم که با گریم اومده.
یعنی اونقد سریع بعد از اجرا راه افتاده که حتی فرصت نکرده بود گریمشو پاک کنه!
قلبم یه جوری شد. از خودم دلگیر شدم که چرا اینطوری رنجوندمش.
دستشو که روی پاش گذاشته بود گرفتم. یخ زده بود. دستایی که همیشه گرما رو به من هدیه می دادن حالا خودشون سرد سرد بودن!
-بکی ..
سرشو بالا آورد و نگاه کرد بهم. لبای خندونش به سمت پایین کشده شده بودنو چشماش پر از غم بود.
-ببخشید.. من..
دوباره نگاهشو گرفت ازم: این حرفو نزن.. تقصیر منه.. من باعث شدم اینجا تو سرما منتظر بمونی، همیشه همینجوریه..







طبقه بندی: Dream-The END،
[ چهارشنبه 18 دی 1392 ] [ 09:56 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :