تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر







سلامیوو..
قسمت هشتم فیکشن برای لیلی عزیزم. ببخشید انقدر دیر شدش!!


این قسمت آخر فیکشن مشترک بود دیگه.. از دفعه ی بعد موضوع آزاد است.. هه هه!!!
قسمت  بعد فیکشن برای میریامه!!
میریام نیستی اصلا نه؟؟
من شماره شو ندارم یکی بهش بگه لطفا!!!





بپرید ادامهههه...



  


Shared Dream

Fiction for Mohadese, Melika, Kiana & Lieli
Episode 4: Regret



لوهان:
برعکس همیشه تو این اتاق بزرگ تنهام. تصاویر تو، تصویر مبهمی از حرکاتت.. سایه های حضورت هنوز همین حوالی پرسه میزنن. انعکاسی از وجود تو داخل آینه به من لبخند میزنه اما هیچ چیز قابل لمسی وجود نداره..
تصویر تو کنار من، سر روی شونه م میذاره و چشم ها بسته میشن هوا پر از عطر نفس هات میشه. این تویی که توی این تصویر روبروی من میشینی و موهامو از روی پیشونیم کنار میزنی. نگاهت روی چشم هام قفل میکنی..
رد لب هات روی پیشونیم جا مونده..
اما من.. دیگه به آخر خط رسیدم. این رد ها و تصویر ها به من قدرت ایستادگی تا آخر این مسیرو نمیدن. من به چشم های تو نیاز دارم تا گهگاه خیره بشن به نگاه خسته ی من. من به صدای افسانه ایت احتیاج دارم تا گوش هام رو پر کنه از آهنگ عشق.. من بهت نیاز دارم!
عشق ما یه افسانه بود.. می تونست مثل هر داستان عاشقانه ی دیگه ای پایانی پر از شادی داشته باشه، مثل پایان قصه ی بچه ها " .. و تا آخر عمر، در کنار هم با خوشبختی زندگی کردند ".
افسانه ی ما بدون اینکه جایی ثبت بشه، به پایان دردناکی  رسیده. باورش برام سخته که به این سادگی همدیگه رو ترک کردیم. یک اشتباه ، باعث میشه که من تا آخر عمرم حسرت بخورم. حسرت لحظه ای که قدرشو ندونستم. حسرت نگاهی که دریغ کردم ازت. حسرت جمله ای که به زبون نیاوردم.
 هیچ کس کامل نیست. هیچکس نمی تونه آینده رو پیش بینی کنه، هیچ کس نمی تونه بفهمه که اگه قدمی به جلو برداره چی اونجا انتظارشو میکشه. گذشته رو ، نمیشه تغییر داد.. حتی اگه تمام تلاشمو برای برگردوندنت بکنم. تو همونجا می مونی و با گذشت زمان دور تر و دورتر میشی..  قلب زخم خورده ی من دیگه هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه.
همین حالا ، اگه می تونستم زمان رو به عقب برگردونم. اگه می تونستم بیام ببینمت. بدون اینکه لحظه ای تامل کنم. احساسی رو که دیگه بهش هیچ شکی نیست برات می گفتم. دستاتو می گرفتم نمی ذاشتم ازم دور بشی. تو این لحظه غیر از این خواسته ی دیگه ای ندارم. برای من.. بودن تو، تنها دلیل زنده بودنم،  فقط بودن تو برای ادامه دادن کافیه.. فقط تو!
 قبل از اینکه خاطره ها دور بشن و تصویرت از پرده ی ذهنم پاک بشه... باید بتونم دوباره ببینمت. باید بتونم کلماتی که جا افتادن رو بهت بگم. باید بتونم...
 وقتی کنارم بودی، زمان اونقدر سریع گذشت که حتی نتوستم اونقدر نگاهت کنم تا جزء به جزء چهره ی شیرینت تو خاطرم بمونه. اما حالا که با خودم تنهام، زمان به کندی حرکت میکنه. مجازات من اینه که هر لحظه ی بی تو بودنم به اندازه ی همه ی لحظه ی بودن تو باشه.. تا اونقدر نبودت قلبم رو خراش بده که هیچی ازش باقی نمونه. تا دیگه عاشق نشم. چون بدون تو، عشق هیچ معنایی نداره..
آخرین کلماتی  که به من گفتی .. صدات هنوز توی گوشم می پیچه، حتی با اینکه تو ازم خواستی، نمی تونم خوشحال باشم. نمی تونم فکرت رو از سرم بیرون کنم. نمی تونم قلبم رو از تو خالی کنم . حتی نمی تونم زمان رو متوقف کنم تا جلوی محو تر شدن تصویرت توی ذهنم رو بگیرم. نمیخوام بذارم یادت بره. نمی خوام عشقت منو ترک کنه. میخوام ترک های قلبم باقی بمونن.
با اینکه اشتباه از من بود، من هنوز هم تو رو خودخواهانه دوست دارم. می خوام برت گردونم تا کنارم باشی. میخوام ببینمت با وجود اینکه زمان و مکانش گذشته. راهشو بهم نشون بده.. من تو رو اینجا کنار خودم میخوام..

******************************************

لیلی:

عجیب ترین خوابی که تا اون روز دیده بودم!
یه جور پیچیده ای بود. وقتی بیدار شدم حس کردم چند روز خواب بودم. به همون اندازه که بهم فرصت داده بودن. ولی پایان شیرینی داشت. وقتی بعد از چند روز برگشتم پیش لوهان..
هنوزم می تونستم گرمای آغوششو حس کنم. اون به طرفم دوید و منو تو بغلش گرفت. اشکا بی توقف از چشم هاش بیرون می چکیدن. اونقدر هیجان زده شده بود که نمی تونست درست حرف بزنه..
اما تونست اون جمله رو بهم بگه. بهم گفت که تمام مدتی که کنارش بودم منو دوست داشته.. ولی آرزو کردم که کاش بیشتر ادامه داشت. تا بتونم حسش کنم. بیشتر عطر تنشو نفس بکشم.
اما بعد از اولین برخورد لب هامون بهم از خواب بیدار شدم. نور خورشید صاف زد توی چشمام و نذاشت لباشو بیشتر از چند ثانیه لمس کنم.
اما هنوز داغیشون روی لبام بود. همونطور که گرمای بدنش هنوزم تنمو داغ نگه داشته بود. این خواب.. بیش از حد واقعی بود..
نشسته بودم روی تخت و سعی میکردم نذارم گرمای بازوهاش از تنم دور بشه. اما اینم مثل بقیه ی خوابا لحظه به لحظه بیشتر ازم فاصله می گرفت.
یهو یه پی ام اومد برام.
کیانا: لیلی دیشب خوابتو دیدم..
-خواب منو؟؟
-آره.. میخواستم بمیرم اجازه نمیدادی!!!
لیلی:جدی؟؟؟؟
لیلی: منم یه خواب همینجوری دیدم.
لیلی: قرار بود برگردی پیش دی او اما نمی خواستی
لیلی: چون دوست نداشت!
لیلی: کیانا؟
لیلی: رفتی؟؟؟
کیانا: الان محدثه پی ام داده میگه همین خوابو دیده!!!!
کیانا: میگه چون کریس بهش گفته دوسش داره
لیلی: همون خوابه دقیقا!!
کیانا: ما تونستیم برگردیم. نمیریم!
لیلی: آره..
میکا: ببعی ببعی.. حدس بزن دیشب خواب کیو دیدمم..







طبقه بندی: Fiction،
[ جمعه 20 دی 1392 ] [ 01:04 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :