تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام علیکم..

به سلامتی امتحانا تموم شده..منم خدمت رسیدم باز..

ببخشید دیر شد ..بیرون بودم تا الان..

نظر بدین جان مادتون..وگــرنه..منم خبیث میشم..والله..

محدثه ابقند ببر..



برین ادامه.



Echo.ep5

You could come and save me

December – Korea 10

بی حرکت روی پل ایستاده بود و با وزش هر نسیم بی جون صبحگاهی بیشتر مچاله میشد اما هنوزم مصرانه سر جاش ایستاده بود و حاظر نبود قدمی به عقب یا جلو برداره..

چشمای قهوه ایی رنگش به دوردست ها خیره شده بود نگاهش ثابت بود اما افکارش مدام در حال پرواز بودن ..بالاخره بعد از چند ساعت ایستادن رضایت داد تا قدمی به عقب برداره..سرش رو کج کرد و قدمی به سمت چپ برداشت کمی بعد دومین قدم و بعد سومین...

دستش رو با تردید بالا اورد و روی نرده های اهنی پل قرار داد ..صحنه ی دلخراش تصادف جلوی چشماش ظاهر شد ..باز هم تنها کاری که قادر به انجام دادنش بود اه کشیدن بود و بس..

" ایــی کاش من رو هم همراه خودتون میبردین.. "

نمیدونست دفعه چندمه که داره این ارزو رو میکنه فقط اینو میدونست که از ته دلش امیدواره این اتفاق یه روزی بیفته..

اگه اون روز اون پسر لوهان نجاتش نمیداد..مطمئنن اون هم الان به وضعیتی که پدر و مادرش داشتن دچار شده بود...1 روز نحس با 2 تصادف هم زمان..

" چـــــرا نجاتم دادی لعنتی؟؟ "

بعد از اون روز وحشتناک دیگه قادر به پیدا کردن نجات دهندش نشده بود..

انگــاری اون پسر از اولم وجود نداشته..انگار فقط برای این اومده بود تا اونو مجبور به زندگی کردن بکنه..

مجبورش کنه تا توی زندگی مزخرفش مثل همیشه دست و پا بزنه..

" تو اون روز موفق شدی بیای و نجاتم بدی.. "

پــ س ...

" حــالا هم بیا و نجاتم بده "

حس میکرد حـالا ضعیف تر از هر موقع دیگه ایی شده..این پل ..زندگی مادر پدر و برادرش رو گرفته بود

و قرنیه های چشمای خواهرش رو هم به کل نابود کرده بود..با مردن پدرش تمام چیزی که از گذشته براشون باقی مونده بود از پدر و مادرشون..مصادرشه شد..بـرای چی؟

هیچکس چیزی نمیدونه...حـالا اونا تنها چیزی که داشتن خونه تاریک و رعب انگیزی از خانواده نابود شدشون بود..زندگی کردن توی اون خونه..توی اون خونه که هر گوشش پر بود از خاطرات خاطرات از کسایی که اونا دوستشون داشتن و حـالا دیگه نیستن ...

اونجا تا ابدیت همینطوری باقی میموند ...مهم نبود چی میشه..مهم نبود چغدر زمان بگذره..

با این اوصاف اون پسر به چه حقی به اون زندگی دوباره داده بود ؟

زندگی دوباره به خاطر چــی ؟

به چـــه امیدی ؟

________________

Mohadese:

نور خورشید مستقیم به طرف تابیده میشد با بیحوصلگی کمی پلکامو تکون دادم و به اطرافم خیره شدم اتاق خواب سفید رنگی که شب های زیادی رو توش سر کرده بودم کمی به سمت چپ مایل شدم و با دیدن شخصی که کنارم دراز کشیده بود برای چند لحظه بی حرکت موندم ..اب دهنم رو با ترس فرو دادم و چند بار پشت سر هم پلک زدم اما اون تصوری کنار نمیرفت..انگـار که واقعیت بود..

دستم رو جلو بردم و روی صورتش کشیدم..مثل همیشه سرد بود..چند ثانیه کوتاه گذشت تا اون پلکاشو از هم باز کنه یه جفت چشم بی حالت سرد..

خـودش بود..اون کـریس بود بعد از 4 سال اون چطوری..اون چرا اینجا بود ؟

اخم کردم دلم نمی خواست اون اشک های مزاحم جلوی دیدم رو بگیرن..من 4 ساله که حسرت میخورم حسرت خیره شدن توی عمق این چشمای سرد ...حالا یه مشت اشک مزاحم حق ندارن جلوی دیدم رو سد کنن..

خودم رو جلو کشیدم و توی بغلش فرور فتم..صدای محکم و جذابش توی گوشم پیچید

" بـازم مثل یه گربه اومدی تو بغلم.."

سرم رو بالا گرفتم و به تک تک اجزای صورتش خیره شدم خـدایا یعنی ممکنه ؟ معجزه شده ؟ کریس من برگشته ؟

لبخند خوشگلی به روم زد..کریس به ندرت لبخند میزد..ولی من عـاشق وقتایی بودم که میخنده..کمی خودم رو بالا کشیدم و با یه حرکت سریع لبش رو ب.و.س.ی.د.م ..دستای سردش دور کمرم حلقه شد..

بعد از یه مدت طولانی این اولین بار بود که صدای قلبم رو میشنیدم..با شدت میکوبید...انگار می خواست از سینم بیرون بپره و بره پیش صاحبش..

ب.و.س.ه. ارومی به گردنم زد..افکارم منحرف شد..از همه چیز از دلیل این اتفاق از واقعیت داشتن یا نداشتنش از همه چیز منحرف شد..فقط تنها چیزی که برام مهم بود اون بود ...

بــازم بوسیدمش..بارها و بارها...خسته نمیشدم..نه..هرگز..من با همین چیزا بود که زندگی میکردم..با این خاطرات..

دستش به سمت دکمه های لباسم حرکت کرد..تپش قلبم زیاد تر شده بود..ناخداگاه لبخند زدم..یعنی میشه این کنار هم بودن ابدی باشه ؟ خـدایا میشه ؟

چشمامو باز کردم و خواستم بازم توی عمق چشماش غرق بشم..اما..

اون چشمای سرد و بیحالت جای خودش رو به دو جفت چشم قهوه ایی رنگ داده بود

ناگهانی قلبم فروریخت..

تمام وجود در حال سوگواری بود الا صورتم..خدایا یعنی همش الکی بود ؟ همش ؟؟ چرا انقدر زورتو بهم نشون میدی؟

من اون دو تا چشم سرد و بی حالتو می خوام مهم نیست چغدر ترسناکه مهم نیست...من عـاشقشم...

سه هون دستش رو جلو اورد و توی یه حرکت سریع تمام دکمه های لباسم رو باز کرد..

دیگه صدای تپش قلبم رو نمیشنیدم..هیچی..اصلا قلبی تو سینم وجود داره ؟ نه..اون قلب خیلی وقته که پرواز کرده اون پیش صاحبشه..نه من...

سرم رو توی گردن سه هون فرو کردم و با تمام وجودم گریه کردم...

..................

December – Korea 11

Elahe:

با کمی تامل از ماشین پیاده شدم و در خونه رو باز کردم..به محض باز کردن در صدای خنده ی بلند بکی توی گوشم پیچید..ناخداگاه تپش قلبم شدت گرفت اخم کردم..هنوزم نمی تونستم بعضی از رفتارام رو کنترل کنم..

کفشم رو داخل جاکفشی جا دادم و از راهروی بلند گذشتم و وارد حـال شدم بـا دیدن صحنه مقابلم با وحشت به طرف بکی دویدم..از روی صندلی افتاده بود و یورآ هم بغلش ایستاده بود هردو در حال خندیدن بودن..

_ : معلوم هست چرا به این وضع افتادی ؟؟؟ چرا میخندی ؟؟

با دست اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده بود رو پاک کرد و گفت :

بک هیون : از دخترت بپرس..پرتم کرد پایین..

با اخم به یورا که حالا عملا خودش رو توی بغل بکی جا کرده بود خیره شدم اهی کشیدم و به بکی کمک کردم که بازم روی صندلی بشینه..

_ : چانیول اوردش اینجا ؟

بکی نگاهی به یورا که همچنان توی بغلش بود انداخت و گفت :

بک هیون : اره..

_: اه لعنتی..پس اون مهد کودک به چه دردی میخوره من نمی تونم ازش مراقبت کنم توهم نمیتونی..!

بک هیون : بهم گفت می خواد مهد کودکشو عوض کنه ..

با حرص از روی مبل بلند شدم و خواستم برم که با صدای بکی متوقف شدم

بک هیون : الهه...این برای توهم خوبه..نمی خوای حالا یه ذره وقت بیشتری برای یورآ بزاری

با شک به عقب برگشتم و بهش خیره شدم..

_: مگه تو تا دیروز بهم طعنه نمیزدی؟؟ چطوره شده که حـالا نگرانمی ؟

بک هیون : تو میدونی من هرچی میگم به خاطر خودته ..

حرفشو قطع کردم و با صدایی که خودمم می تونستم لرزشش رو احساس کنم ادامه دادم

_ : این که من نمی خوام وقت بیشتری براش بزارم دقیقا به خاطر همینه که دارم میمیرم..اگه خاطره ایی از من نداشته باشه راحت تر با مرگم کنار میاد..دیر یا زود چانیول با یکی از همون دخترای اطرافش ازدواج میکنه و یورآ باید اونو به عنوان مادر قبول کنه نه منو..پس این براش بهتره که اصلا منو نشناسه..

خواست اعتراض کنه اما من نمی خواستم با حرفاش پشیمونم کنه..

سرم رو انداختم پایین و با سرعت به طرف اتاقم حرکت کردم..!





طبقه بندی: Echo.The END،
[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :