تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلامم!!
اهم اهمم.. اینم قسمت بعدیه سوپراستار!!!
من خودمو میبخشم به خاطر نوشتم این داستان، مهرسا و الن شما دست خودتونه بخشیدن یا نبخشیدن من!!!

اون دختر خوشگلم النه..هیی..!!
برید ادووممهه...













Super Star-5





مرلا:

قطره اشکی رو که روی گونه م سر خورده بود پاک کردم.
تصویر ستاره ها با حرکت آروم آب استخر می رقصیدن. حس کردم اونام دارن با من گریه می کنن. حتی ستاره هام درد منو می دونستن. قلبم به سختی فشرده میشد. حقم نبود این همه سختی..
خدایا، تو که پدرو مادرمو ازم گرفتی.. حداقل میذاشتی بچه مو داشته باشم. منی که این همه سال تو غربت تنها و بی کس زندگی کردم. منی که چندین سال جام کوچه های تنگ و تاریک حومه ی پاریس کنار گداها و مردم گرسنه بود.. واقعا حقم نبود که اینجوری پاره ی تنمم از دست بدم. میدونم خوبی در حقم زیاد کردی. بابام، کسی که هیچ وقت نتونستم با این اسم صداش بزنم. بیشتر از پدر واقعی خودم بهم محبت کرد. منو از منجلابی که هرروز بیشتر توش فرو می رفتم بیرون کشید و بهم این فرصتو داد تا مثل یه انسان زندگی کنم و کیونگ سو..
اون، قشنگ ترین هدیه ایه که تو تمام عمرم گرفتم. تنها کسی که فقط متعلق به منه.. می خواستم با بچه ای که بهش میدم اون همه خوبیشو جبران کنم اما حالا..
دستی دور شونه هام حلقه شد. چشمامو بستم تا خیسیشونو پنهان کنم. با دست دیگه ش موهای بلندمو از جلوی صورتم کنار زد و خیره شد به نیم رخم. نفسای عمیق و گرمش گوشمو می سوزند.
-عاشقتمم..
لبخندی ناخودآگاه روی لبم نشست و گونه هام داغ شدن. این جمله بعد از چند سال هنوزم مثل روز اول قلبمو به لرزه در می آورد.
موهامو جمع کرد یه طرف و سرشو سمت دیگه روی شونه م گذاشت. دستاش دور کمرم حلقه شدن.
-چند ساعته اینجا نشستی فک نمی کنی دلم تنگ میشه برات..
لحنش مثه بچه ها بود. بی اختیار خندیدم. اونم خندید. سرشو چرخوند و بوسه ی کوتاهی زیر چونه م گذاشت.
-کیونگ سو آآآ..
-همم؟؟
-منو ببخش!
گره دستاش از دور کمرم باز شد و سرشو بلند کرد: بهم خیانت کردی؟؟؟
اخم مصنوعی کردم و ضربه ی آرومی به بازوش زدم: یااااا.. معلومه که نه!!!
لباشو جمع کردو چشماشو ریز: پس چرا میگی ببخشید؟!
نگاهمو ازش گرفتم و آه بلندی کشیدم: به خاطر اینکه..
 لبمو گاز گرفتم و یه نفس عمیق دیگه: به خاطر اینکه نمی تونم بهت بچه ای بدم!!
سکوت کرد. اونقدر طولانی که که حس کردم جمله مو به قدری آروم گفتم که نشنیده. قلبم به شدت به سینه م می کوبید. یهو یه حس ترسی وجودمو در بر گرفته بود. آره، من واقعا می ترسیدم. می ترسیدم که از دستش بدم..
از روی صندلی بلند شد و در حالی که دستاشو به کمرش میزد کنار استخر ایستاد.
صورتشو نمی دیدم اما عصبی بود. می تونستم اینو از لرزش نامحسوس انگشتاش حس کنم.
برگشت به طرفم. دهنشو باز کرد تا حرفی بزنه اما انگار منصرف شد. زبونشو روی لباش کشیدو بعد از مکث طولانی ای گفت: مهرسا..
این اسم... اگه اون منو با این اسم صدا نمیزد. حتما فراموشش میکردم. من.. بیشتر از 13 ساله که به عنوان مرلا .. یه دختر فرانسوی زندگی میکنم.
-همین چند دقیقه پیش بهت چی گفتم؟؟؟
-کیونگ سو آآ..
-بهت گفتم عاشقتم مهرسا این.. عاشق تو.. عاشق اون دختری که هرشب باید تا نوک برج ایفل میرفت .. اون دختری که بچه های فقیر گوشه و کنار پاریسو جمع میکردو بهشون درس میداد.. من عاشق اون دخترم مهرسا.. اینی که تو الان هستی.. و اون بچه .. لازم نیست به خاطرش عذر خواهی کنی.. چون تو.. فقط بودنت اینجا کنار من کافیه.. من هیچی دیگه ازت نمیخوام. هیچی مهرسا!!
صداش تو آخرین کلمه ها خیلی اروم شد... .
بلند شدم و نزدیک بهش ایستادم: منم عاشقتم!
 لبخند زدم: عاشق اون پسر آسیایی که هر شب زیر پای برج ایفل میشستو با حسرت به زوجای پاریس نگاه میکرد. اون پسری که اوایل حتی سرشو بلند نمیکرد تا به صورت من نگاه کنه..
دستمو گرفت و آروم پیشونیمو بوسید: مهرسا.. فقط میخوام بدونی، اینکه دیگه نمی تونیم بچه دار بشیم هیچ تاثیری رو عشق من نسبت بهت نداره.. تو مرهم قلب منی، بدون تو من وجود ندارم!!

*******************************************

الینا:

نگاهی به صورت خودم توی آینه انداختم. آرایشگر بالای سرم ایستاده بود و با کنجکاوی منتظر شنیدن نظرم در مورد کارش بود. سرمو آروم تکون دادم و تشکر کردم. قبل از اینکه از روی صندلی بلند بشم گفت: میدونی که باید لنزارو قبل از  خواب بیرون بیاری؟؟
دوباره فقط سرمو تکون دادم. مجله ای که دستم بود روی میز جلویی گذاشتم و اونم دستمال دور گردنمو باز کرد.
-امیدوارم دوباره اینجا ببینمتون!!
نگاهمو از زمین گرفتم و با لبخند بهش گفتم: از کارت خوشم اومد، حتما دوباره میام!!
با این حرف لبخند روی صورتش عمیق تر شد و تعظیم کوتاهی کرد.
از توی آینه نگاهی به پارمیدا انداختم، آنچنان توی گوشیش غرق شده بود که اصلا متوجه نشد کارم تموم شده.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم طرفش، گوشیو از تو دستش کشیدم بیرون. با وحشت نگاهی به صورتم انداختو چندبار پلک زد.
- پاشو کار خانومو انجام بده تا بریم!!
سرشو تکون داد و بریده بریده گفت: تموم شد؟؟ آآ.. باشه..
سریع بلند شد و به طرف زن آرایشگر رفت.
از سالن بیرون اومدم و یه راست رفتم سمت ون و نشستم توش.
 راننده از آینه جلو نگاهی بهم انداخت: چند مورد تصادف تو مسیر اتفاق افتاده، فک میکنم با وجود ترافیک نتونیم به موقع برسیم!
-یعنی خیلی دیر میشه؟ از مسیر دیگه ای نمیشه رفت؟؟
قبل از اینکه  جوابمو بده پارمیدا خودشو رسوند به ماشین : چه زن خوبی بود!!
راننده نگاه سطحی ای به پارمیدا انداختو دوباره از آینه نگاه کرد به من: مسیر دیگه ای که نیست. فکر میکنم حدود یه ربع یا بیست دقیقه دیر تر برسیم!
-خیلی خوب اشکالی نداره، زود راه بیوفت!
چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به شیشه ی بغل، باید تا جایی که میشد آروم می بودم.. آخرین کنفرانس تبلیغاتی سریالم با کریس امشب بود.
پارمیدا: چرا دیر می رسیم؟؟
-چندتا تصادف شده تو راه!
-چقد بد، پس من باید به مسئولای کنفرانس خبر بدم..
-پاری..
-همم؟؟
-با مامان بابات حرف زدی؟؟
-آآ..آره.. الو سلام.. ما به خاطر ترافیک یه نیم ساعتی دیر تر میرسیم به محل.. بله.. آره..خوبه.. باشه ممنون..
-چی گفتن؟؟
-خب.. قبول کردن!!!
-جدییییی؟؟؟؟
-ششش.. چانی، اعصاب نداره.. داد نزن!!
منظورش من بودم. و خب ازش متشکر بودم که باعث شد ادامه ی مکالمه ش با نامزدشو نشنوم .. شنیدن دل و قلوه دادن این دوتا بهم دیگه درست نیم ساعت قبل از دیدن کریس بدترین اتفاق ممکن بود!!
.
.
.

پارمیدا و چانیول راهمو از بین سیل خبرنگارا باز کردن. زیر گوش پاری آروم گفتم: تو بمون جوابشونو بده من حوصله ندارم. به کسیم اجازه نده بیاد تو اتاق.
سر تکون داد و به چانی اشاره کرد.
چانیول منو تا نزدیک اتاقم همراهی کرد و بعدم رفت تا به پارمیدا کمک کنه..
پشت در ایستادم. احساس خفگی میکردم. نفسم به سختی بالا میومد. فکر نمیکردم بعد از گذشت این همه سال. کنارش بودن اینقدر عذابم بده. بدتر از همه بی توجهی و کم محلیش بود..
به هوای آزاد احتیاج داشتم.
درست جلوی در ورودی یکی از بالکنا بودم که دیدمش. ایستاده بود اونجا.. دوباره تپش قلبم به بازیم گرفت.
از اون صورت سرد و نگاه یخ زده دیگه خبری نبود. این، کریس گذشته ها بود.. این صورت، این نگاه.. همونایی بودن که منو عاشق کردن..  دلم میخواست تا ابد بایستم به چهره ای که 5 سال از دیدنش محروم بود خیره بشم.
دلم میخواست زمان همونجا متوقف بشه..
همه چیز.. کاش که میشد مثل قبل باشه.................

5 سال قبل:
طناب قلاده ی پیگو رو داد دستم.
-خب دیگه برو خونه تا نگرانت نشدن!!
لبخند زدم: باشه، فردا می بینمت!!
-آره، مراقب خودت باش!  لبخندش قشنگ ترین نقاشی دنیا بود برام..هیچ چیز قشنگ تر از اون پیدا نمیشد!
-تو هم همینطور..
همچنان ایستاده بودیم و نگاهمون بهم گره خورده بود. هیچ کدوم نمیخواستیم از اون یکی جدا بشیم.
نگاهمو از ش گرفتم: برم دیگه نه؟!
بلند خندید: آره، باید بری!
-خب پس..
یه قدم عقب رفتم. پیگو قبل از من راهشو به طرف خونه کج کرده بود.
-اا.. الن یه دقه صبر کن..
در حالی که نگاهش به پیگو بود بهم نزدیک شد: فکر کنم یه چیزی میخواد..
نگاهمو بردم سمت پیگو که کنارم ایستاده بود و تند تند دمشو تکون میداد: چیزی میخواد؟!!
نزدیک تر شد: آره.. ببین.
سرمو چرخوندم. خیلی نزدیک بود بهم. حتی فرصت نکردم پلک بزنم . چشماشو بست و آروم لبامو بوسید.
نگاه محوی به پشت سرش انداختم و منم چشمامو بستم.
دستاشو گذاشت دو طرف سرم که صدای زوزه ی پیگو بلند شد..
.
.
.
-من دوستت دارم ..
این صدای یه دختر بود.
با گیجی به صحنه ی روبروم خیره شدم..
کریس دست دختری رو که روبروش ایستاده بود و تا اون لحظه توی دید من نبود گرفت،   اونو جلو کشید و..
صورتم بدون اینکه بفهمم از اشک خیس شده بود..
واقعیت به قلبم چنگ انداخت..  اون.. اون دیگه مال تو نیست...







طبقه بندی: Super Star. The END،
[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 11:18 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :