تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هــای

اومدم با داستان جدید این داستانو برای ایدا نوشتم

بعد اگه میوزیک ویدئو تایم لس سوجو رو دیده باشید این یه موضوعش عین اون میوزیک ویئو بلی..

این اهنگم بدانید بخونید با داستان البته با اهنگ وبم میشه خوند داستانو من خودم با اهنگ وب نوشتم

Timeless

اسم داستانم ضربان معکوسه و تعداد قسمتاشم خیلی کمه فوقش بشه 3 قسمت



برین ادامه.

Reverse rate.ep1

آیـدا :

کتاب رو کنار گذاشتم و با کلافگی به ماشین سیاه رنگی که درست اون ور خیابون  روبر روی مغازه پارک کرده بود خیره شدم نمیترسیدم فقط کنجکاو بودم بدونم چی می خواد..پسر جوونی پشت رل نشته بود و نگاهش رو حتی برای یه لحظه هم ازم نمیگرفت ..

اهسته از روی صندلی بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم دیگه کم کم وقت رفتن بود به سمت کیفم رفتم و خواستم برش دارم که صدای اهنگین باز شدن در مغازه سر جام متوقفم کرد

با کمی تردید به عقب برگشتم و به صورت شخص مقابل خیره شدم همون پسر داخل ماشین بود بعد از چند ثانیه سکوت لبای خوش فرمش رو از هم باز کرد و گفت :

_ : 15 تا شاخه گل رز ..

برای چند دقیقه به صورتش خیره شده بودم 15 تا..نفس عمیقی کشیدم و به طرف انباری حرکت کردم مشغول کندن برگ و خارای اون 15 تا شاخه بودم ناگهانی یادم به یه تعبیر بچه گانه افتاد

" 15 تا گل رز به معنی تاسفه و بخششه "

سرم رو محکم تکون دادم این به من ربطی نداشت بدون هیچ مکثی از انبار بیرون اومدم و خواستم گلهارو بهش بدم اما اون پسر رفته بود با سردرگمی به اطرافم خیره شدم و به سمت پیشخان حرکت کردم و گلهارو روی پیشخان قرار دادم خواستم به انباری برگردم اما کاغذ کوچک سفید رنگی توجهمو به خودش جلب کرد

" متاسفم.."

...............

* فلـش بـک *

سـه هون :

دستم رو به دیوار گرفتم تا جلوی سقوط بدن بی حسم رو بگیرم چیزی روی قلبم سنگینی میکرد نمی تونستم سوزش چشمامو انکار کنم مدت زیادی بود که دیگه گریه نکرده بودم

میتونستم گرمای شعله های اتیش رو حس کنم و این بیشتر قلبم رو به درد میورد صدای فریاد بلند چانیول رو میشنیدم ولی قادر نبودم کـاری انجام بدم

_ : داری چه غلطی میکـنی ؟!!

بدون این که به طرفش برگردم جواب دادم

سه هون : اتیشش زدم

_ : تـ..تـو اینجا رو دوست داشتی !!

به سختی سعی داشتم جلوی شکسته شدن بغضم رو بگیرم اما انگاری نمیشد

سه هون : دیگه دوسش ندارم

بغضم خیلی ناگهانی شکست دیگه نمی تونستم حتی سرپا بایستم روی زمین زانو زدم شونه هام به شدت میلرزید میتونستم قیافه ی وحشت زده ی چانیول رو ببینم

سرم رو بالا گرفتم و برای اخرین بار به گل فروشی که یه روزی تمام زندگیم بود خیره شدم حالا داشت میون شعله های بیرحم اتش میسوخت..خاکستر میشد و چند وقت بعد دیگه اثری ازش باقی نمی موند .

* پـایان فلش بک *

...................

6 ماه قبل

آیـدا :

دستگاه بخور رو روشن کردم و با لبخند روی صندلی کنار تختش نشستم دستم رو به سمت موهای پریشون قهوه ایی رنگش دراز کردم و کمی مرتبشون کردم ناخداگاه نگاهم به لوله ی بلند سفید رنگی افتاد که درست از وسط گردنش رد شده بود حس میکردم کسی قلبم رو توی مشتش گرفته و مدام فشار میده

سعی کردم بهش فکر نکنم دستش رو گرفتم و سرم رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم کمی بخوابم خیلی وقت بود که راحت نخوابیده بودم

چشمام گرم شده بود چیز نمونده بود که خوابم ببره اما با شنیدن صدای بوق متعدد دستگاه از جام پریدم با سرعت دستم رو به سمت دکمه ی ابی رنگ بالای تخت دراز کردم و بدون هیچ درنگی فشارش دادم چیزی نگذشته بود که پرستارا وارد اتاق شدن و من مجبور شدم اتاق رو ترک کنم

چونم میلرزید و اشکام صورتم رو پر کرده بودن از قسمت شیشه ایی در به بدن بی جونش خیره شدم

چند دقیقه ایی پشت در بودم تا این که در اتاق باز شد و دکتر با اخمای توهم رفته روبر روم ظاهر شد به زور لبامو از هم باز کردم و با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش پرسیدم

_ : حـالش خـ خوبه ؟

دکتر عینکش رو از روی چشماش برداشت و لبخند پدرانه ایی به روز زد و گفت :

دکتر : متاسفم دخترم دیگه کاری از دستمون بر نمیاد ..اون عملا هیچ علائم حیاتی نداره بهتره کشیش رو خبر کنید تا بیاد و براش کمی دعا بخونه بلکه از این برزخ خـلاص بشه !

با دهن باز به دکتر خیره شده بودم نمی تونستم هیچ واکنشی نشون بدم هیچی نمی تونستم هیچکاری بکنم باز هم با صدای دکتر به خودم اومدم و بهش خیره شدم

دکتر : در ضمن چیزی هست که به عنوان نامزدش باید بدونی میدونم الان وقتش نیست اما..اون فرم اهدای اعضا بدنش رو پر کرده نیازی به اجازه ی کسی نیست اما خوب لازمه که تو بدونی دخترم !

دکتر رفت ولی من هنوزم همون جا ایستاده بودم از دست دادنش بس نبود و حالا اهدا اعضا ؟

وارد اتاقش شدم اون اتاق حالا به طرز باورنکردنی سرد شده بود به در تکیه دادم و بهش خیره شدم

_ : ازت متنفرم بک هیون

گریم شدت گرفت تو نمی تونی قلبت رو به کسی جز من بدی نه حالا که داری ولم میکنی نه حالا من نمی تونم دووم بیارم چطوری اینو ازم می خوای ؟ چطوری اجازه بدم تکه تکه ات کنن ؟ تو حتی به من حق انتخابم ندادی هیچی..

..................

سه هون :

روی مبل بزرگ سلطنی نشسته بودم و با پوزخند به چانیول که اطرافش پر بود از دخترای متفاوت خیره شدم نفسم رو با کلافگی فوت کردم و لیوان و.ی.س.ک.ی رو از روی میز برداشتم و یه نفس سر کشیدم 

نمی دونم این چندمین لیوانی بود که میخوردم اما سرم به شدت گیج میرفت دود سیگار کل سالن رو پر کرده بود و باعث میشد چند دقیقه یکبار سرفه کنم

به سختی از روی مبل بلند شدم موقع راه رفتن تلو تلو میخوردم این مهمونی به افتخار من برگزار شده بود و حالا خودم به این روز افتاده بودم

چند دقیقه یک بار سرم رو به اطراف تکون میدادم و قدمی به جلو بر میداشتم

سنگینی دستی رو روی شونم حس کردم به ارومی به عقب برگشتم و با صورت درهم رفته ی چانیول مواجه شدم زیر بازومو گرفت و کمکم کرد صاف بایستم

_ : چغدر خوردی ؟

پوزخندی زدم و شونمو بالا انداختم ابرو هاشو با کلافگی بالا انداخت و گفت :

_ : دکتر گفته بود مشروب برای وضعیتت خوب نیست چرا گوش نمیدی ؟ !!

با لحن کشداری جوابش رو دادم و گفتم :

سه هون : مــگه تــو نبودی که این مـ مهمونی رو برام گرفتی ؟؟

_ : بزار ببرمت بالا..

بازومو از دستش بیرون کشیدم و خودمو ازش دور کردم و گفتم :

سه هون : حالم خوبه میرم توی حیاط

به سختی قدمی به جلو برداشتم و به سمت حیاط حرکت کردم میتونستم صدای چانیولو بشنوم که صدام میکرد اما اهمیتی ندادم تنها چیزی که اون لحظه می خواستم خلاصی از دست اون جهنمی بود که اون برام درست کرده بود

سرگیجم شدید تر شد و مجبورم کرد به دیوار تکیه بدم

همه چیزو تار میدیدم و حس میکردم نفس کشیدن برام سخت شده سمت چپ بدنم ناگهانی تیر کشید روی دلم خم شدم و به قلبم فشار اوردم اما فایده ایی نداشت

درد هر لحظه شدت میگرفت میتونستم حس کنم ذره ذره انرژی و جونی که برام مونده در حال تخلیه شدنه چشمام سیاهی رفت و روی زمین افتادم اروم زیر لب اسم چانیول رو اوردم

سه هون : چـان..

چشمام بسته بود و چیزی نمونده بود بیهوش بشم ناگهانی صدای فریاد چانیول رو شنیدم پوزخندی نصف و نیمه ایی روی لبم به وجود اومد

فـرشته نجات ؟




طبقه بندی: Reverse rate.The END،
[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 02:41 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :