تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر







!!سلام سلام سلام!!
هییی...
چه خبرا خوبین؟؟
امم.. قرار بود این داستان خیلی خوب و بی غم باشه.. ولی خب دیگه..
اگه همه چیز یکسره  خوب باشه که داستان نمیشه دیگه

یکم این قسمت غمناک شد ولی دوسش دارم. کلا نمیدونم چرا انقد این داستانو دوس دارم!!
هییی..







این دختر خوشگلم پاری ئه!!
هییی..
ادوووومممهههههه....









Dream-2





آنا:

(آنا یه خواننده و مدل دو رگه ی ژاپنی-آمریکایی هستش. در واقع همون پارمیدای خودمون!!)

نشستم لبه ی استخر. این روزا همه چیز خیلی آروم تر و بی دغده تر از حد معمول داره میگذره. هیچ استرسی تو کار نیست. همه دارن به خوبی باهام کنار میان!! نمی دونم چرا ولی حس میکردم این آرامش قبل از طوفانه..
زنجیر بلند دور گردنم رو که زیر لباسم پنهان شده بود بیرون کشیدم. با دیدن حلقه لبخند روی لبم نشست، بعد از این همه وقت هنوزم تویی که بهم قدرت ادامه دادن میدی.. فقط تو!
.
.
.

** دو سال قبل **

حلقه رو از انگشتم بیرون آوردم و گذاشتم کف دستش.
با گیجی نگاهی بهم انداختو گفت: آنا.. منظورت از این کار چیه؟؟
سعی کردم بهش نگاه نکنم  و تا جایی که میشه خودمو خو سرد و بی تفاوت نشون بدم. حتی یه ذره م نباید از حال درونم با خبر میشد: این یعنی دیگه هیچی بین منو تو نیست!
انتظار هرچیزیو داشتم. سرم داد بزنه. فریاد بکشه.. عصبانی بشه.. اما اون فقط ایستاد و به حلقه ای که توی دستش بود خیره شد. نمی دونستم داره به چی فکر میکنه. اما اینو میدونستم که اگه بخوام چند لحظه ی  دیگه اونجا بمونم همه چیزو خراب میکنم.. همه ی تلاشی که تا اون روز برای رسیدن به آرزوهام کردم. درسته، توی این داستان آدم بده من بودم.. اما، این هیچ اهمیتی نداره.. باید برای بدست اوردن هدف بزرگ از خیلی چیزای دیگه چشم پوشی کرد.. حتی از عشق!!
تو چند روز گذشته به هر بهونه ای، هر طور که بود خودمو توجیه کرده بودم. احساسات یه دختر 17 ساله به پسری که از طریق اینترنت باهاش آشنا شده و تا حالا فقط دو بار از نزدیک دیدش نمی تونه عشق باشه. یه جور احساس گنگه که به مروز زمان با عدم یادآوریش از بین میره.
اینجوری بود که من حلقه ای رو که 7 ماه پیش به نشونه ی عشق از سهون گرفته بودم بهش برگردوندم.
چشمامو چند لحظه بستم و نفس عمیقی کشیدم. اگه قرار نیست اون حرفی بزنه منم لازم نیست جوابشو بدم. خواستم برگدم برم که با صدای گرفته ای گفت: صبر کن..
پشتم بهش بود. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم صدای بلند نفسامو آروم کنم.
-من کار دارم باید زود برم!
-آنا فقط.. فقط ازت میخوام بهم بگی چرا..
برنگشتم تا ببینمش.. لحن صداش گویای غم عمیق توی دلش بود. نمی تونستم تو این حالت نگاش کنم.
-چون دیگه هیچ حسی وجود نداره، خیلی وقته که وجود نداره.. معذرت میخوام که اینقدر طول دادم تا بهت بگم. ولی سرم خیلی شلوغ بود.نمی تونستم!
انگار قلبمو با قل و زنجیر بسته بودم تا حرفی نزنه .. مثل یه مجسمه ی سرد روبروش ایستاده بودم.
-همین؟؟
تو یه لحظه همه ی احساسمو ریختم دور. برگشتم و با لحن سردی گفتم: آره همین. انتظار چیز بیشتری رو داشتی؟؟ سهون من فرصت ندارم اینجا بمونم و به حرفای تو گوش بدم. اجازه میدی برم؟؟
دستی رو که حلقه رو توش گذاشته بودم مشت کرده بود. برعکس همیشه، این بار حتی چشماش تو سکوت بهم خیره شده بودن. چشمایی که حتی وقتی از پشت صفحه ی مانیتور هم می دیدمشون پر از حرف بودن پر از عشق..
حالا تنها چیزی که می تونستم تو وجودش ببینم فقط درد بود. دردی که من باعثش شده بودم.
مدام این جمله توی ذهنم تکرار میشد: باید برای رسیدن به اهداف بزرگ از خیلی چیزا گذشت، حتی از عشق..
عقب عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم.  خیلی زود ریسمان باریک نگاهمون به همدیگه هم بریده شد..
و به همراه اون همه ی خاطرات.. همه ی شادی هام پر کشید..
حالا من بودم و دنیای بزرگ و بی رحمی که روبروم قرار گرفته بود. دنیایی بدون عشق.. بدون دلبستگی.. بدون سهون!!!
.
.
.
.

-آنا، درمورد تک آهنگ بعدیت. که خودتم میدونی یه آهنگ دو نفره ست ما یه پیشنهاد خیلی خوب داریم!
با کنجکاوی به آقای ستو نگاه کردم: چه جور پیشنهادی؟؟؟
-خب ما به تازگی به خاطر فیلمی که ناتسومی توی کره بازی کرده رابطه ی خوبی با کمپانی اس ام داریم. توی این فکر بودیم که برای آهنگ دونفره ی توئم از یکی از اعضای اون کمپانی استفاده کنیم.
سرجام خشک شدم. یکی از اعضای کمپانی اس ام.. یعنی همون کمپانی ای که.. ناگهان همه ی خاطرات گذشته برام تکرار شد. تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد.
-آنا حالت خوبه؟؟
طرح صورتش تو آخرین نگاه حتی یک لحظه هم از جلوی چشمم کنار نمی رفت.
-آنا!!
سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم و جواب آقای ستو رو بدم: بله!
-حالت خوبه؟!
نفس عمیقی کشیدم: آره فقط.. یکم خسته م!
لبخندی زد: باشه اگه خسته ای صحبت در این موردو میذاریم برای یه وقت دیگه!!
-نه نه.. اینجوری نیست. بهم جزئیات کارو بگین.
-باشه. طی صحبتی که ما با مدیر کمپانی داشتیم قرار شد که این آهنگ به دو زبان کره ای و ژاپنی منتشر بشه. نسخه ی ژاپنی رو ما براشون می فرستیم و  چون اکسو تا حالا کاری به زبان ژاپنی نداشته پیشنهاد دادن که یکی از اعضای اون گروه باهات توی این کار همکاری داشته باشه!
طوفان شروع شده بود. درست همون طوری که انتظارشو داشتم.
-خب ، نظرت چیه؟؟
بدون اینکه حرفی بزنم سرمو تکون دادم. یه چیزی ته قلبم .. وادارم میکرد که هیچ مخالفتی نداشته باشم. بالاخره سرنوشت، داشت کارشو میکرد و ما رو دوباره مقابل هم قرار میداد...

***************************************

آرا ( کیمیا) :

از لحظه ای که وارد مدرسه شدم حس کردم که نگاهای عجیب غریبی رومه اما با خودم می گفتم حتما خیالات برم داشته اما وقتی که پامو تو کلاس گذاشتم. فهمیدم خیالات نیست.
به هرکسی که سلام می دادم نگاه تحقیر آمیزی بهم می انداخت و از کنارم رد میشد. واقعا اینا چشونه؟؟
سریع راهمو به طرف صندلیم تو کلاس باز کردم و نشستم. کوله مو گذاشتم کنار میز و سعی کردن نگاهای سنگین اطرافمو نادیده بگیرم.
دو نفر پشت سرم پچ پچ میکردن. گوشامو تیز کردم تا حتی اگه یه کلمه ی در مورد منه و میتونه توضیحی برای این کارای عجیب بچه ها باشه بفهمم.
-این دختره از اولش همین بود..
-به نظرت اونی که تو عکس خود آراست؟؟
-من شک ندارم!
-پس چرا تا حالا چیزی نگفته؟؟
-احمق، آدم میاد لو میده که یه دوست..
ضربه ی محکمی به سرم خورد: هی توو .. یون آرا!!!
سرمو بلند کردم تا صورت اونی رو که صدام میزد ببینم. یکی از دخترای خوشگل کلاس که چشم همه ی پسرا دنبالش بود.
سرمو گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم: میناه.. چیزی شده؟؟
نیشخند زد: چیزی شده؟؟ هه.. ببین کی داره به کی میگه. تو آشغال آدم فروش!!
سریع بلند شدم و محکم جلوش ایستادم: درست حرف بزن، مگه من چیکارت کردم که این حرفارو بهم میزنی؟!
اخم کرد: چیکار کردی؟؟
خنده ی مسخره ی کرد. گوشی یکی از پسرا رو از روی میز جلوش برداشت و داد دستم: خودت ببین چیکار کردی!!
گوشیو گرفتم و نگاهی به تصویر روی صفحه ش انداختم.
باور نداشتم چیزی که جلوی چشممه واقعیت باشه. عکس منو بک هیون بود. همونجایی که دیشب با هم قرار داشتیم.همون لحظه ای که منو بوسید. درسته که بک هیون تو عکس کاملا واضح افتاده بود اما صورت من خیلی مشخص نبود.
با صدای بلند گفتم: این من نیستم!!
با این حرف سروصدای زیادی توی کلاس راه افتاد.
میناه پوزخندی زد و گفت: هه.. فکر کردی من هالو ئم!!
خم شد و کیفمو از کنار میزم برداشت. عروسک نارنجی بزرگی که بهش وصل کرده بودم جلوی صورتم گرفت و گفت: فکر میکنم تو تنها دختر سئول باشی که همچین عروسک مسخره ای به کیفش وصل کرده باشه. این عروسکو کیفت کاملا توی عکس مشخصه!!
-من .. من..
-هی بچه ها..
یه نفر از اون سمت کلاس بلند گفت: کل برنامه های امروز اکسو کنسل شده. اعضا اصلا از خوابگاه بیرون نیومدن!!
میناه در حالی که پوزخند میزد کیفمو با شدت توی بغلم انداخت: می بینی؟؟ اینا همش به خاطر توئه احمقه.. اینی که پسرای اکسو حالا توی این موقعیتن..
چشمامو بستم.
صدای بچه ها مرتب توی گوشم می پیچید..
به خاطر توئه.. تو مقصر اتفاقایی هستی که برای اونا میوفته.. این دختره هیچی حالیش نیست.. اون فکر کرده داره چیکار میکنه وقتی با بک هیون قرار گذاشته.. اون باید جواب گو باشه.. تو یه احمقی.. چطور تونستی این کارو بکنی..
دیگه نمی تونستم اونجا بودن رو تحمل کنم. با تمام توانم از بین بچه ها دویدم و از کلاس خارج شدم.  تمام قدرتمو دادم به پاهام و به سرعت از مدرسه بیرون دویدم.
اونقدر دویدم که نفسام به شماره افتاد. خودمو به گوشه ای رسوندم و کنار دیوار روی زمین نشستم.
دستو پام می لرزید. صورتم از اشک و تمام بدنم از عرق خیس شده بود.
با دست لرزون گوشیمو برداشتم و شماره ی بک هیونو گرفتم. جواب نمی داد. دوباره و دوباره گرفتم اما فایده ای نداشت..
کم کم صدای هقم هقم بلند شد..  ذهنم تنها یه چیز رو تکرار میکرد: تقصیر توئه!!







طبقه بندی: Dream-The END،
[ جمعه 4 بهمن 1392 ] [ 09:26 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :