تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

اهـــم..اهـــم.. 

سلام همگـی..آیدا هستیــَم 

میشناسید منو دیگه..پس معرفــی نمیکنم..یه راست میرم سر اصل مطلب... 

این اولین داستانمه که اینجا میذارم و اسمش فریاد خاموش ئه.. 
داستان هم نیست..فیک ئه.. 
کاپلشم تو طول داستان می فهمید..
آمممم..حرف دیگه ای ندارم..بــــفرمویید ادامه..

سئول – 1996

پسرک دست مادرش رو گرفته بود و با سرعت می دوید.اما سرعت مادرش بیشتر از اون بود.یک دفعه دست مادر رو رها کرد و ایستاد و دست هاش رو روی زانوهاش گذاشت.همین طور که نفس نفس میزد با صدای بچگونه ولی گرفته ای گفت:مامان خسته شدم..دیگه..بسه..پیدامون نمیکنن..

همین موقع صدای چند مرذ داخل کوچه پیچید :

_ حتما پیداشون کنید..ما باید..

مادر منتظر کامل شدن حرف مرد نموند و با سرعت به سمت پسر برگشت و گفت:عجله کن پسرم..نباید پیدامون کنن..

بدون اینکه بخواد جوابی بشنوه پسرش رو بغل کرد و با سرعتی بیشتر از قبل شروع به دویدن کرد.پسرک از توی بغل مادرش به مردهایی که در حال تعقیب اون ها بودند خیره شد و لرزون و آروم گفت:مامان..تا کی باید فرار کنیم..؟

مادر پشت یکی از دیوار ها قایم شد و محکم بهش چسبید.سایه هایی که سریع در حال گذر بودند اینو بهش می فهموند که مردها دیگه رفتند.

از دیوار فاصله گرفت و روبه پسر زانو زد تا قداشون هماهنگ بشه..پلکاشو روی هم فشار داد تا از ریزش اشکاش جلوگیری کنه.نفس عمیقی کشید و گفت: گوش کن پسرم..از اینجا به بعد باید تنها بری..

گردنبند رو از توی جیبش بیرون آورد و توی جیب پسرش گذاشت.توی چشماش خیره شد و گفت:با این میتونی پدرتو پیدا کنی..فقط حواست باشه هیچوقت گمش نکنی..هیچوقت از خودت جداش نکن..مواظبش باش..باشه؟..

پسرک در جواب فقط سرشو تکون داد.از هیچ کدوم از اتفاقای اطرافش سر در نمیاورد..مادر بوسه ی آرومی روی گونه اش زد و بغلش کرد..

_ دوست دارم پـ..

حرفش با صدایی که از ورودی کوچه اومد ناتموم موند..

-اوناهاش..اونجان..

و بعد صدای شلیک گلوله..

چشماشو با تردید باز کرد.توی دلش دعا میکرد که اون صحنه ای که انتظارشو داره جلوی چشمش نباشه..اما..

انقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که هضم کردنش براش مشکل بود.با بهت خیره شد به بدن نیمه جونی که خون آلود جلوی پاهاش افتاده بود..

تند و تند پلک میزد تا شاید از این کابوس وحشتناک خلاص شه..حتی توانایی گریه کردن هم نداشت..

نگاهی به مردها انداها که با سرعت به سمتش میومدند..

مادر با باقی مونده ی جونی که توی بدنش مونده بود ، بریده بریده گفت:فـ..فرار..کن..بـ...برووو..

پسرک بی حرکت ایستاده بود و سربازها هر لحظه بهش نزدیک تر میشدند..مادر با قیافه ی ملتمسانه ای بهش خیره شد و همین باعث شد پسرک بر خلاف میلش شروع به دویدن کنه..

همون طور که می دوید یک دفعه پاش روی برف ها لیز خورد و بعد از اون فقط سیاهی..

سئول – 2013

لوهان :

نگاهی به مردمی که دور و برم ایستاده بودند کردم.هر کسی که اونجا بود سعی داشت ازم عکس بگیره و یه جوری خودشو به من بچسبونه..

عینکمو به چشمام زدم و سرمو پایین انداختم و سعی کردم بی تفاوت نسبت به جمعیت از فرودگاه خارج بشم.محافظایی که مردم رو دور میکردند اینکار رو برام راحت کرده بودند..با دیدن آقای لی که بیرون فرودگاه به یک ماشین تکیه داده بود نفس عمیقی کشیدم و به سمتش راه افتادم.در ماشین رو برام باز کرد و بعد از اینکه سوار شدم اون رو بست و خودش هم سوار شد.شیشه های ماشن رو بالا دادم و عینکم رو بیرون آوردم.از پشت شیشه خیره شده بودم به جمعیت که هنوز هم اون بیرون ایستاده بودند..

آقای لی:کجا میرید قربان؟پیش پدرتون یا..؟

با بی حوصلگی به سمتش برگشتم و گفتم:حوصله ی غرغرهاش رو ندارم..برو خونه..

سرشو تکون داد و ماشین رو روشن کرد.

بک هیون :

خودمو روی مبل انداختم و پاهامو روی میز گذاشتم.سرمو به مبل تکیه دادم و نیم نگاهی به چانیول انداختم که روی مبل کناری خوابیده بود.لبخند زدم و سعی کردم به هیچ چیزی فکر نکنم.الان فقط به آرامش نیاز داشتم.شاگردای جدید به اندازه ی کافی اعصابم رو بهم ریخته بودند.برای همین سپردمشون به کای و اومدم تا یکم استراحت کنم.

کای یکی از بهترین شاگردای من و البته جزو اولین ها بود.از زمانی که یادم میاد تحت تعلیم من بود.ولی هیچ وقت نذاشتم از زندگیم با خبر بشه.نه فقط جونگین بلکه حتی چانیول و سه هون هم که بهترین دوستای من بودن خبر نداشتن.زندگی ای که حتی خودمم از راست بودنش مطمئن نبودم..

صدای جیغ بلندی باعث شد رشته ی افکارم پاره بشه.یک دفعه صاف نشستم و نگاهمو دوختم به چانیول که به خاطر صدا از روی مبل افتاده بود و روی زمین نشسته بود.با دستش سرش رو میمالوند و با گیجی به اطراف نگاه می کرد.

با صدای آرومی پرسیدم : صدای چی بود؟..

به سمتم برگشت.انگار از دیدن من جا خورده بود.اما قبل اینکه بخواد جوابی بده در با شدت باز شد و سه هون در حالی که می دوید و جیغ می کشید وارد شد.

من و چانیول با قیافه ی بی حالتی به کارهاش خیره شدیم.

چانیول یک دفعه با داد گفت :یا مستر..چتــه..؟

سه هون سرجاش ایستاد و قیافه ی ناراحتی به خودش گرفت و گفت : هیــونگ..

عصبانیت چانیول خاموش شد.با تعجب زل زد بهش.

چانیول :هی با توام..چی شده..؟

سه هون سرشو با ناراحتی تکون داد و گفت : احضار شدیم..

چانیول با عصبانیت گوشه لبشو گاز گرفت و سعی کرد آروم باشه.به سمت سه هون برگشتم و گفتم :همین؟ما که هر روز داریم احضار میشیم..

سه هون سریع به طرف من اومد و شونه هام رو گرفت و تکونم داد..با لحن عجیبی گفت : نـــــــــــــــــه..تو متوجه نیستی..این دفعه فرق داشت ..هر دفعه به مین هیوک میگفت که ما رو خبر کنه ولی این دفعه خودش اومد..این به نظرتون عجیب نیست؟..

نفس عمیقی کشیدم و از رو مبل بلند شدم و کتم رو برداشتم..رو به سه هون گفتم : زیادی داری بزرگش میکنی..به جای این حرفا پاشو بریم ببینیم چیکارمون داره..

چانیول همون طور که داشت موهاشو توی آینه درست میکرد گفت : من آمادم..

نگاهی به سه هون انداختم.مثل بچه ها کف زمین نشسته بود و پاشو توی بغلش جمع کرده بود و به یه نقطه خیره شده بود.توی افکارش غرق بود..پوزخندی زدم و آروم گفتم : مستر؟..

بدون اینکه تغییری توی حالتش بوجود بیاد گفت : هوم..؟

_ بیا بریم..

سه هون :

سرمو پایین انداخته بودم و همراه پسرا توی راه رو راه میرفتیم.فکرم خیلی مشغول بود ولی حق با بک هیون بود.این بار هم یه ماموریت مثل قبلی ها بود.زیادی داشتم بزرگش میکردم.ولـی..چرا انقدر حس بدی داشتم..؟

سرمو بالا آوردم.جلوی در دفتر  بودیم.من حتی نفهمیدم چطور این مسیر رو طی کردم.چانیول که جلوتر بود نگاهی به ما انداخت و دستگیره ی در رو گرفت و بازش کرد..

پارک با دیدنمون لبخندی زد که باعث شد دوباره ته دلم خالی بشه..چرا اینجور شده بودم..؟

 




طبقه بندی: Silent Scream،
[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ Oh Melody~94 ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :