تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام..

حـرف نمیاد زیاد..فقط اینم قسمت دوم داستان ایدا احتمالا 1 یا 2 قسمت تا اخرش باقی مونده..

خوب امیدوارم مثل قسمت اول دوسش داشته باشید..




برین ادامه.


Reverse rate.ep2

* فـلش بک *

سه هون :

فـریاد بلندی کشیدم و انگشت های مشت شدم رو به دیوار کوبیدم اما حتی ذره ایی از حس خشمی که داشتم کم نشد نه تنها کم نشد بلکه هر لحظه زیاد تر هم میشد ..

به شدت نفس نفس میزدم به سختی نگاهم رو از زمین گرفتم و به در بسته ی اتاق مادرم خیـره شدم حس بدی داشتم حس میکردم وزنه ی سنگینی روی قلبم قرار داده شده و این سنگینی کم کم باعث میشه از پا در بیام ..

در اتاق با شدت باز شد و خدمتکار با چشمای پر از اشکش بهم خیره شد

نمی خواستم به اون چشما نگاه کنم اون چشما حقیقت رو فریاد میزد نفس عمیقی کشیدم و بعض سختی که به گلوم چنگ میزد رو پشت سر گذاشتم و گفتم :

سه هون : مـرد ؟

صدای گریش مثل یه مهر تایید به روی تموم افکار وحشتناک و تاریکم بود سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم و پلکای خستم رو برای چند لحظه هم که شده روی هم قرار دادم

همیشه حس تنـهایی توی تمام وجودم جریان داشت اما شاید حـالا تازه داشتم میفهمیدم تنهایی یعنی چی ...

مقصر کی بود ؟ من باید اونـو مجازات میکردم من باید مجازاتش میکردم اون..اون باعث شده بود من برای همیشه تنها بشم..

* پـایان فلش بک *

.................

6 ماه قبل

ایــدا :

با خوش حـالی توی فروشگاه قدم میزدم و هر از گاهی نگاه دقیقی به ویترین مغازه ها مینداختم بعد از چند ساعت طولانی گشتن چیزی که می خواستم رو پیدا کردم

با علاقه به حلقه های جفت داخل ویترین خیره شدم با نگاه کردن بهش سعی میکردم اون حلقه رو توی انگشت بک هیون تصور کنم .

طبق عادت قدیمی دستم رو به سمت گردنبندم دراز کردم و کمی فشارش دادم این کار بهم ارامش میداد نفس عمیقی کشیدم و وارد مغازه شدم مرد میانسالی که به نظر فروشنده میومد با اخم واظحی بهم زل زده بود کمی از رفتارش شکه شدم اما اهمیتی ندادم

دهنم رو باز کردم و خواستم ازش بخوام تا اون انگشترارو برام بیاره اما با باز شدن ناگهانی در شیشه ایی مغازه عملا ساکت شدم با وحشت به 3 مرد سیاه پوشی که وارد مغازه شدن خیره شدم توی دست هرکدومشون اسلحه ی کوچکی برق میزد ..ناخداگاه قدمی به عقب برداشتم و خودم رو به دیوار چسبوندم

یکی از اونها که به نظر رئیسشون میومد به سمت فروشنده رفت و اسلحه رو روی شقیقش قرار داد و فریاد بلندی سرش کشید و گفت :

_ : گاو صندوقو خـالی کن پیرمرد

اما فروشنده به نظر سرسخت تر از این حرفا میومد حتی از جاش تکون هم نخورد دلم نمی خواست اونجا باشم فقط می خواستم هرجور شده از اون خراب شده برم بیرون لرزش بدنم شروع شد یکی از اون سه مرد مسلح به طرفم اومد و لباسمو گرفت و به سمت خودش کشید و با دستش گردنم رو سفت نگرش داشت

_ : بازش کن وگرنه دختره میمره !!

..................

سـه هون :

با وحشت چشمامو باز و روی تخت نشستم نفس نفس میزدم و صورتم خیس بود دستم رو به سمت قلبم دراز کردم و فشار خفیفی بهش وارد کردم تا بلکه از درد شدیدی که داشت کم بشه

نگاهی به ساعت انداختم 3 صبح رو نشون میداد اه خفیفی کشیدم و سرم رو بین دستام گرفتم 6 ماه از اون اتفاق لعنتی میگذشت پس چرا من هنوزم کابوسش رو میدیدم ؟

اون دختـر ..چرا دست از سرم برنمیداشت ؟

لیوان اب رو از روی پاتختی برداشتم و یه نفس سر کشیدم اسم این چیه یه نفرین ؟

اون هرشب به خوابم میاد و با چشمای غمگینش بهم خیره میشه سرم فریاد میکشه گریه میکنه فوحش میده اما من واقعا نمی دونم چرا اینکارو میکنه نمــی دونم

حرفی که همیشه اخر کابوسم به زبون میاره بیشتر از همه کلافم میکنه " پـسش بده " چیو باید پس بدم ؟

با کلافگی دستم رو لای موهام میبرم اما هنوزم افکارم پریشونه نمی دونم چطوری میتونم از دستش خلاص بشم من فقط حالا دنبال ارامشم..بعد از اون همه فراز و نشیب حـالا دلم می خواد فقط زندگیمو به روال عادی بچرخونم

توی افکارم غرق بودم که ناگهانی جرقه ایی توی ذهنم زده شد با سرعت از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاقک مخفی داخل خونه حرکت کردم

تابلو رو از روی دیوار برداشتم و دکمه ی پشتش رو فشار دادم با فشار اون دکمه دیوار به کل برگشت و اتاقک تاریک پشتش ظاهر شد نفس عمیقی کشیدم و وارد اتاقک شدم از حقیقت داشتن فکری که توی ذهنم بود هم وحشت داشتم و هم هیجان زده بودم

به سمت میز چوبی کوچکی که داخل اتاقک قرار داشت حرکت کردم و کشوی مخفی زیر میز رو باز کردم

با باز کردم اون کشو ناخداگاه لبخند روشنی روی لبم پدیدار شد دستم رو به سمت داخل کشو دراز کردم و گردنبند رو بیرون اوردم .

..................

وارد راهروی سفید شد نـور تنها چیزی بود که از هر طرف به طرفش تابیده میشد

میدونست در حال خواب دیدنه و باید به سمت جلو حرکت کنه تا اون دوتارو پیدا کنه..انتظارش زیاد طول نکشید اونا کمی جـلو تر در حال صحبت بودن ...

پس خیلی اروم به گوشه دیوار تکیه داد و سعی کرد فقط نقش یه تماشاگر رو بازی کنه

_: دوســم داری ؟

_ : تــا اخرش ...

_ : هــی این جواب سوالم نبود

پسر دستش رو به سمت قلبش دراز کرد و در حالی که توی چشمای سه هون خیره شده بود با پوزخند جواب داد

_ : تـا وقتی که توی سینه ی من بتپه دوست دارم..

با چشمای گــرد شده به پسر خیره شد مگه این یه خواب نبود ؟؟ اون فقط در حال دیدن یه خواب مزخرف بود

درد شدیدی رو توی قفسه سینش حس میکرد با وحشت سرش رو به سمت پایین خم کرد میتونست کند شدن ضربان قلبشو حس کنه..اون داشت میــمرد..!

.................

ســه هون :

_ : من در حــال مرگ بودم چـان میـفهمی ؟ داشتم توی اون خواب مزخرف عمـلا جون میدادم

اخمای درهم رفتش رو کمی باز کرد و به صورتم خیره شد

چانیول : مـی خوای من چـیکار کنم ؟

_ : برو ..بفهم این قـلب لعنتـی که به من پیوند زدن مـآل کی بوده ؟!!

دستامو مشت کردم و با درموندگی به چانیول خیره شدم و گفتم :

_ : فقط این نیست ..اون دختره اون دختره هم توی کابوسامه..

با بدگمانی نگاهم کرد و گفت :

چانیول : کـ ـــدوم دختره ؟

باید حقیقت رو بهش میگفتم..باید اینکارو میـکردم..اون تنها کسی بود که میتونستم کمکم کنه..

_ : بعد از مـرگ مامان..تو راضی نشدی کمکم کــنی..منم..از کـای کمک خواستم..

با وحشت و ناباوری بهم خیره شد چشمامو بستم و خودمو اماده هر رفتاری از جـانب اون کـردم

چانیول : احــمق..تــو یه احمــقی ..

صورتش کـآملا قرمز شده بود مـیدونستم چغدر از دستم عصبانیه..اما من حتی الانم پشیمون نبـودم اصـلا .. من باید انتقام میگرفتم از کسی که مسبب این تنهایی بود..تنــهایی مطلق اوه سه هون

_ : اون کله شق بود..مجبور شدم دختری که توی مغازش بود رو گروگان بگیرم..از اون روز به بعد اون دختر ولم نمیکنه..حس میکنم هردوشون ازم یه چیزی می خوان..گـردنبندش..من گـردنبندش رو دارم..عمدی نبود فقط به ساعتم گــیر کرد و وقتی مایل ها از اونجا دور بودیم..اینو فهمیدم..فکر میکن بـاید برم و پسش بدم..اگه بسش بدم ولم میکنه...!!




طبقه بندی: Reverse rate.The END،
[ چهارشنبه 9 بهمن 1392 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :