تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر






سلام بر دوستان! حال شما چطور است؟!
با افتخار.. این فیکشن جدید رو تقدیم میکنم به میریام عزیزم!!
و همینطور.. به همه ی سهون دوستان!!
این داستان در واقع در راستای یاری رسانیدن
 به جمع زیادی از دوستان که جدیدا دارن عاشق سهون میشن نوشته شده!!







خب بروید به ادامه...
امم..
آب قندم با خودتون ببرین...
راستی 2 پارت شد این فیکشن.










میریام:

تقریبا به اواسط ژانویه رسیدیم. کم کم روزا بلند تر میشن، خورشید زودتر از روزای قبل طلوع میکنه و بیشتر اوج میگیره. ضخامت سقف سیاه آسمون کمتر میشه و رنگ آبی بیشتر به چشم میاد. با این حال فرش سفید زمین همچنان پابرجاست و سوز سرما تا مغز استخون نفوذ میکنه. کسی چه میدونه.. شاید بهار قبل از زمین به آسمون میره.
البته اینا هیچ کدوم کمکی به راست و ریس شدن وضعیت الان من نمیکنه. من میریام  17 ساله الان جلوی کلاس، گچ به دست، خیره به مسئله ی ریاضی ای که روی تخته نوشته شده ایستادم . ذهنم مشغول پیدا کردن یه وجه تشابه بین صدای تاپ تاپ کفش معلم روی زمین، صدای پچ پچ بچه های کلاس و صدای سوسو ی باد پشت پنجره های بسته ی کلاسه. اگه صدای خش خش یه بسته ی پفک از ته کلاس نمیومد میشد از بین این همه یه ملودی زمستونی-مدرسه ای قشنگ درآورد.
-نمی تونی حلش کنی؟
با این جمله همه ی افکارم پرپر شدن. نگاه خیره مو از تخته گرفتم و سرمو پایین انداختم. بوتای مردونه و مشکی روی کف سفید کلاس به حرکت دراومدن و نزدیکای کفشای ریز و قهوه ای رنگ من متوقف شدن.
-نمی تونی آره؟؟
سرمو آروم تکون دادم و زیر چشمی نگاه دیگه ای به مسئله کردم.. شایدم بتونم!!
-عقب واستا!! کی میخواد این مسئله رو حل کنه؟؟
صدای چندتا از بچه ها شنیده شد.  
–من!!
- من می تونم حل کنم..
از جلوی تخته کنار رفتم و نگاه نصفه نیمه ای به جمع متشوش بچه ها انداختم. حدود 8 تا 10 نفر دستشونو بالا برده بودن.
-پارک چانیول، بیا اینو حل کن!!
از آخر کلاس پسر قد بلند و لاغری بلند شد و به طرف تخته اومد. جلوی کت سورمه ای رنگشو باز گذاشته بود و پیراهن سفیدش از شلوار بیرون بود. یه دستش داخل جیب شلوارش بود و اون یکی تو هوا تاب میخورد. از اون زاویه نمی تونستم صورتشو ببینم. اومد جلوی تخته سیاه ایستاد و با دست آزاد گچ سفیدی برداشت و مشغول شد.
مسئله رو توی ذهنم ساختم و همزمان با صدای حرکت گچ روی تخته شروع کردم...
بعد از چند لحظه با هم به جواب رسدیم.
-جوابش میشه ..
سرمو بالا گرفتم و به مسئله ی حل شده نگاه کردم. چشمام با سرعت روی خطای جواب حرکت میکردن و دنبال عامل تفاوت دوتا نتیجه ی اخر می گشتن.
-آفرین !!
پیداش کردم! اینجاست، چیزی که باعث شده جواب اشتباه به دست بیاره.
چانیول گچ رو که حالا تقریبا نصفه شده بود سرجاش گذاشت.
-پس جواب این سوال گزینه ی 2 هستش، می تونی بشینی چانیول!
چشمم هنوز به قسمت اشتباه جواب روی تخته بود که سنگینی نگاهی رو حس کردم. چشمای مشکی چانیول روی صورت من ثابت مونده بود. آب دهنمو قروت دادم. پوست صاف و سفید و لب های برجسته ای داشت. موهای مشکی پیشونیشو پوشونده بودن.
قبل از اینکه حتی بتونم نگاهمو ازش بگیرم پرسید: به نظرت جایی رو اشتباه کردم؟؟
ناخوداگاه ابروهامو بالا انداختم و با تعجب نگاش کردم.
ادامه داد: اینطوری که جواب مسئله رو نگاه میکن..
حرفش با صدای معلم نصفه موند: فکر نمیکنم جایی اشتباه باشه!
نگاه کوتاهی به معلم کردم و سرمو پایین انداختم.
چانیول بعد از کمی مکث عقب برگشت و به طرف صندلیش رفت.
-خب میریام، اینجوری که به نظر میاد از بقیه ی بچه های کلاس عقب تری، باید بیشتر تلاش کنی تا بهشون برسی باشه؟؟
سرمو تکون دادم.
-می تونی بشینی!
تعظیم کوتاهی کردم و به طرف صندلیم که ردیف آخر کلاس بود رفتم. سعی می کردم صداهای اطرافم رو نادیده بگیرم اما نمیشد.
-این دانش آموز انتقالی خیلی خنگه!!
-دیدی چه جوری به چانیول نگاه میکرد؟!
-دختره ی پرروی کودن!
-میدونستی توی اون خونه ی نفرین شده زندگی میکنه؟؟
-واقعا؟؟ تو از کجا میدونی؟؟
-بابام دیدش، وقتی وسایلشو می برده اونجا!
-یعنی اون..
صدای پچ پچشون با آهنگی که توی گوشم پیچید خفه شد.

*****************************

چانیول:

نمی دونم چی توی نگاهش بود. احساس کردم بیشتر از اونی که چشماش می بینن رو میبینه، یه حد فراتر. نگاهش گرم و عمیق بود. به طرز عجیبی دوست داشتم صداش رو هم بشنوم اما حتی یه کلمه هم نگفت.
 یه چیزی توی این دختر عجیب بود.
به خودم تلنگر زدم. آخه کجاش عجیبه؟؟؟ اینم یه دختره معمولیه مثل بقیه ی دخترا. حتما حرفایی که بچه ها پشت سرش میزنن روی طرز فکرم نسبت بهش تاثیر گذاشته.  من هیچ وقت به خرافاتی که مردم درباره ی اون خونه ی قدیمی خارج از شهر می گفتن اهمیتی نمی دادم. یه خونه ی بزرگ با معماری مربوط به 200 سال قبل.
 تاریک و فرسوده در منتهی الیه یه جاده ی کم رفت و آمد که قبلنا یکی از مهم ترین راه های وردی شهر بوده. اما چندین سال بود که ازش استفاده نمیکردن. هیچ کس نمی دونست چرا تا اینکه جند سال پیش اتفاق عجیبی افتاد.
برادر بزرگ سوهو، یه شب سرد و زمستونی از مدرسه به خونه بر میگشته. اونطوری که خودش تعریف میکرد خیلی عادی مثل روزای قبل داشه راهشو می رفته که ناگهان همه چیز جلوی چشمش شروع کرد به چرخیدن. صدای ناله و شیون یه زن گوشاشو پر کرد. این صدا اونقدر بلند بود که باعث شد از حال بره.
وقتی که بهوش اومد خودشو نزدیک اون خونه ی قدیمی، کیلومتر ها دور از مسیری که توش در حرکت بوده پیدا کرد. همه ی چیز خیلی آروم بود، خیلی آروم تر از حد طبیعی.
تنها صدایی که از اون جاده ی جنگلی و اون شب زمستونی به خاطر داشت صدای قدم هاش و حرکت دستش توی هوا بود. هرچی از خونه دورتر میشد سکوت فضا به حالت طبیعی برمی گشت. صدای باد و خش خش برگا، صدای حرکت حیوونای کوچیک.. صدای زندگی!!
بعد از اون اتفاق همه گفتن که اون خونه نفرین شده ست. نفرین مرگ به اون خونه حکم فرماست برای همینه که سال های زیادی کسی اونجا زندگی نکرده. بعد از اون مردم خرافاتی شهر شروع کردن به افسانه سرایی.
داستانای ترسناکی در مورد موجودات  عجیبی که سال ها پیش اونجا ساکن بودن و بعد به دست انسان ها نابود شدن. ارواح اون موجودات هنوز هم توی اون خونه هستن و و میخوان انتقامشون رو از آدما بگیرن.
-هی پسر حواست کجاست؟؟
صدای سوهو باعث شد از فکر بیرون بیام: همم؟؟
-تو فکری؟؟
-سوهو بعد از مدرسه فرصت داری باهام تا یه جایی بیای؟؟
-آره حتما، کجا میخوای بری؟؟
سرمو تکون دادم و نگاه پر از خواهشی بهش انداختم: اون خونه ی آخر جاده ی جونگمو!
سوهو چند لحظه با چشمای بی حالتش منو نگاه کرد و بعد بدون هیچ حرفی بلند شد که بره.
-یاا.. نمیای؟؟
دستاشو به کمرش زد و چند لحظه پشت بهم واستاد. برگشتو گفت: مگه از زندگیم سیر شدم که پاشم بیام اونجا؟؟
بلند شدم و روبروش ایستادم: تو که این مزخرفاتی که بقیه میگن باور نمیکنی؟؟
پوفی کرد و گفت: نه ولی اگه بیام اونجا به قتل می رسم، به دست بابام. میدونی که چقد حساسه!!
با آخرین نگاها سعی کردم یه جوری ازش بخوام باهام بیاد اما فایده ای نداشت. بی تفاوت از کنارش رد شدم: باشه بابا!!

*********************************

روبری خونه با فاصله ی کمی ایستادم. اونجوری که می گفتن عجیب غریب نیست. همه ی صداهای معمولی هم شنیده میشن. اصلا همه چیزش عادی بود. یه خونه ی معمولی قدیمی با در بزرگ و دیوارای کوتاهی که حیاط خونه رو از بقیه ی زمینای اطراف جدا کرده. البته.. بلندی سقف یکم از حالت معمولی بیشتر بود اما اونم چیز ترسناکی نیست.
یه دفعه صدای قیژ کوتاهی شنیدم. در خونه کمی باز شده بود. پاورچین پاورچین و بی صدا به طرف در رفتم و نگاهی به داخل خونه انداختم. کسی دیده نمیشد. درو بیشتر باز کردمو رفتم داخل.  از جعبه های متعدد و وسایلی که توی حیاط دیده میشد مشخص بود یه نفر تازه اسباب کشی کرده اینجا و..
-آآآیییییییییییی...
درد شدیدی توی سرم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم.
نوری رو حس کردم. از پشت پلکای بسته هم چشممو میزد. سرم گیج میر فت. سعی کردم لای چشمامو باز کنم و ببینم کجام اما نور سفید رنگی که مستقیم توی چشمم میخورد باعث شد نتونم پلکامو باز نگه دارم.
-هی بیدار شدی؟؟
سایه ای جلوی نور رو گرفت. دوباره چشمامو باز کردم. صورت کسی که جلوی روم بود کم کم واضح شد.
-سهون؟!
-حالت خوبه؟؟
انگشتامو گذاشتم روی شقیقه هام و فشار دادم تا شاید دردش کم بشه. سعی کردم بلند بشم. سهون کمکم کرد و زیر بازومو گرفت: من کجام؟!
-اومم.. خب..
نگاهی به اطرافم کردم. به جز منو سهون یه نفر دیگه م توی اتاق بود.
-تو بی اجازه وارد خونه ی یه نفر شدی و این بلا سرت اومد!
اون کسی که کنار سهون نشسته بود همون دختر تازه واردی بود که توی خونه ی جونگمو زندگی میکرد. پس من الان توی همون خونه م.
رو به سهون کردم: تو اینجا چیکار میکنی؟؟
یه ابروشو بالا انداخت و به اون دختر اشاره کرد: میریام بهم زنگ زد!
نگاهی بهش کردم. گوشیمو که کنارش روی زمین بود برداشت و گرفت طرفم: خب.. وقتی بیهوش شدی و افتادی من نمی دونستم چیکار کنم. من واقعا متاسفم فکر کردم که دزد اومده برای همین..
ادامه ی حرفشو نزد فقط سرشو پایین انداخت.
گوشیو ازش گرفتم: ایرادی نداره. من نباید اینجوری میومدم اینجا، حتما ترسیدی..
لبخندی بهش زدم. سرگیجه م کم کم داشت از بین می رفت. موهاشو پشت سرش جمع کرده بود و این باعث میشد بتونم صورتشو خوب ببینم توی مدرسه با اینکه چند بار مستقیم بهش نگاه کرده بودم اما به خاطر موهای پریشون روی صورتش موفق نشدم. چشمای درشت و قشنگی داشت.
سهون سکوتو شکست: خب.. بهتره بریم دیگه، دیر وقته نگرانمون میشن!
نگاهم بین سهون و میریام میچرخید. میریام مستقیم به سهون نگاه میکرد و سهونم به من.
-بمونید حداقل یه چیزی بخورین. منم بتونم به خاطر اشتباهم عذرخواهی کنم. دوباره سرشو پایین انداخت.
سهون درحالی که ازش جاش بلند میشد گفت: آخه دیره و..
-فردا میایم اینجا و کمکت مکینم وسیله هاتو جا به جا کنی، از وضعیت توی حیاط معلوم بود که هنوز کلی کار داری!
بی توجه به سهون که با چشمای گرد بهم خیره شده بود بلند شدم .
میریام هم سریع پاشد و گفت: نه لازم نیست من خودم..
کنار سهون ایستادم و نیشگونی از بازوش گرفتم: بالاخره منم باید یه جوری این خوش آمد گویی ناراحت کننده مو جبران کنم دیگه. فردا که اومدیم با هم یه چیزیم میخوریم که تو هم خیالت راحت باشه!
سهونو به سمت بیرون خونه هل دادم و خودمم عقب عقب رفتم: فردا ساعت 9 صبح اینجاییم!!

******************************

میریام:

آخرین کتابم توی قفسه گذاشتم و با خوشحالی به حاصل تلاشم نگاه کردم!
-عالی شده اینجا، تو واقعا خوش سلیقه ای!
به چانیول نگاه کردم که روی اخرین پله ی نردبون داشت چراغ بالای تختمو نصب میکرد.
لبخند زدم: ممنون.. مراقب باش نیوفتی!
خندید و چراغو محکم کرد. یه پله اومد پایین و گفت: این کلیدو بزن!
رفتم جلو و کلید برق رو زدم. چراغ نور آبی کمرنگی رو توی هوا منتظر کرد.
چانیول همونطور که داشت پایین میومد گفت: واقعا برام عجیبه که این خونه ای به این قدمت یه همچین سیم کشی برق تمیزی داره. حالا که وسیله هاتو چیدی فرقی با یه خونه ی مدرن نداره!
خندیدم و کارتونای کنار قفسه ی کتاب رو برداشتم : من اینارو میبرم انبار!
چانیولم نردبونو برداشت و دنبالم راه افتاد: این سهونم دو ساعت پیش دو تا جعبه برد بذاره انبار. فک کنم خوابش برده!!
رفتم از خونه بیرون. انبار گوشه ی حیاط بود. چانیول نردبون به دست کج کج دنبالم راه میومد.
-هی اوه سهون.. من گرسنه نبودی؟؟ بیا میخوایم غذا بخوریم.
آروم خندید و کنار گوشم گفت: الان هرجا باشه پیداش میشه، این بشر حتی در عمیق ترین بخش خوابشم اسم غذا رو بشنوه بلند میشه میاد!!
در انبارو باز کردم و رفتیم تو.
-مگه چراغ اینجا رو درست نکردیم چقد تاریکه!!
جعبه هارو گذاشتم یه گوشه و رفتم جلوتر. سرمو بالا گرفتم و به جایی که قبلا چراغ وصل بود نگاه کردم. اما اونقدر تاریک بود که هیچی دیده نمیشد. حتی  پاهای خودمم که روی زمین بود نمی دیدم.
صدای تق تق از اون سمت در شنیده میشد. انگار چانیول داشت با کلید برق ور میرفت: انگار سوخته لامپش، روشن نمیشه!!
یهو یه چیز سرد چکید روی صورتم. دستمو کشیدم روش و سرمو بالا گرفتم: داره بارون میاد؟؟
اومدم به خیسی روی دستم نگاه کنم اما دستامم دیگه دیده نمیشدن. انبار زیادی تاریک شده بود.
صدای چانیول اومد: بارون؟؟ بیرون که آفتاب بود.. اگه این چراغ روشن بشه..
دوباره سرمو به سمت سقف گرفتم.یه قطره ی سرد دیگه روی دستم چکید: ولی انگار بارون میاد ها!!
دستمو آوردم نزدیک صورتم تا شاید بتونم ببینمش. ناگهان چراغ روشن شد و نور قرمز رنگی همه ی انبار در بر گرفت. قطره ی روی دستم.. اونم قرمز بود..
با ترس سرمو بلند کردم: س.. سه..سهون...
بدن غرق در خونش از سقف آویزون شده بود...






طبقه بندی: Fiction،
[ یکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 09:58 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :