تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر






سلام حالتون خوبه؟
دینگ دینگ دیــــــــــــــنگ...
اینم رونمایی از چهره ی محدثه ی داستان!!!
خیلی خوشگله نه؟؟






بروید بخوانید قسمت بعدی رویا را. من سهونو دیشب کشتم نمیدونم چندتا جون داره باز اومده..







Dream – 3




سهون:

نشستم کنار تمین و سعی کردم تا جایی که میشه کیوت باشم: هیونگ.. خواهش میکنم!
دستشو که توی دستم گرفته بودم کشید بیرون و نگاه عمیق و متفکری بهم کرد : تو عمرم اینقد کیوت ندیده بودمت، چی میخوای دقیقا؟!
کای که اونطرف تمین نشسته بود و داشت آبمیوه میخورد گفت: سهون من تا حالا اینجوری تو رو ندیده بودم، چی میخوای از این طفلک؟!
لبخندی به کای زدم و با مهربونی رو به تمین گفتم: گوشیتو هیونگ!!
تمین نگاهی به کای انداخت و خنده ی کوتاهی کرد: انتظار داری با آقای لی  در بیوفتم؟! وقتی تلفناتونو گرفته یعنی تلفن بی تلفن دیگه. حتی تلفن هیونگ!! انگشت اشاره ش به طرف خودش بود.
چشمامو چند لحظه بستم تا آرامشمو حفظ کنم و بتونم بازم کیوت باشم: هیونگ.. میخوام بدم این بک هیون بدبخت زنگ بزنه دوست دخترش، تو که نمیدونی از دیروز کز کرده گوشه ی اتاق. نه حرف میزنه نه چیزی میخوره!!
تمین نگاهشو برد سمت کای و اونم به نشونه ی تایید حرف من سرشو تکون داد.
گوشیشو از توی جیبش درآورد و داد دستم: فقط مراقب باشین کسی نفهمه، باشه؟؟ وقتی میومدم تو به آقای لی قول دادم گوشیمو ندم. وگرنه اینم میخواست مثه اون 15 تا ضبط کنه!!
کای سرفه ای کرد: واقعا؟؟ عجب آدمیه..
تمین: تو مواردی که جبهه ی ما از کمپانی جداست اونا همشون طرف کمپانین. ما که حقوق نمیدیم بهشون!!
به گوشی توی دستم نگاه کردم و سریع بلند شدم: ممنون هیونگ جبران میکنم!!
به سرعت رفتم تو اتاق بک هیون . هنوز همونطور روی تخت نشسته بود. رنگ صورتش پریده و ظرف غذای کنار تختم همچنان دست نخورده مونده بود. نشستم کنارش روی تخت و دستمو گذاشتم دور شونه ش.
سهون: هیونگ اینجوری نکن با خودت، میوفتی می میری.
یهو محکم زد به سرم: زبونتو گاز بگیر بچه، یعنی چی میوفتی میمیری!!
چشم غره ای به چشمای از تعجب گرد شده ی من رفت و دوباره همون طوری غمگین شد.
سرمو مالیدم و گوشی تمینو گذاشتم رو پاش: ما رو باش خواستیم بهت خوبی کنیم. این عوض تشکرشه!!
نگاهی به گوشیه کرد: این از کجا اومد؟!
- گوشیه تمین هیونگه. با هزار تا خواهش ازش گرفتم تا تو یه زنگ بزنی به آرا!!
نگاه پوکری بهم کرد و گفت: ممنون اما لازمش ندارم.
-لازمش نداری؟ نمیخوای زنگ بزنی بهش؟ نگرانت میشه ها!!
-نه.. می ترسم زنگ بزنم بعد بفهمن دختر توی عکس اونه براش دردسر بشه.
نمیدونم فکر من بود یا واقعا تو این کلمه های آخر صداش می لرزید.
دیگه نمی دونستم بهش چی بگم. به این نتیجه رسیدم که منم باید مثل بقیه تنهاش بذارم تا خودش فکر کنه و راهی پیدا کنه برای حل و فصل این موضوع.
گوشیو برداشتم و رفتم تو اتاق خودم. اگه هیونگ نمیخواد ازش استفاده کنه من که میخوام. خنده ی شیطونی کردم و نشستم روی تخت. شماره ی محدثه رو گرفتم. احتمالا الان تو مدرسه ست!!
گوشیش مثل همیشه 4 تا بوق خورد بعدم صداش توی گوشم پیچید. اگه از من بپرسین صدای محدثه آرامش بخش ترین صدای دنیاست. دبیوت که بشه از ته یون نونا هم بهتر میشه!!
-سلام!
-آآ.. یه .. چند لحظه صبر کن..
صدای همهمه ی بچه ها میومد. صدای برخورد کف کفش با زمین. احتمالا داره میدوه. کم کم همهمه از بین رفت و سر آخرم صدای بسته شدن محکم در. خنده م گرفته بود. معلوم نیست کجا رفته این دختر..
-الو.. سهون آآ!!
صدای بلند نفساش به وضوح شنیده میشد. معلوم شد کلی دویده.
-خوبی؟ نفس عمیق بکش حالت جا بیاد، چقد دویدی؟!
بعد از کمی مکث گفت: آخه یهویی، با شماره ی ناشناس، هول کردم.. هنوز نفساش مرتب نشده بود.
-شماره ی تمین هیونگه. گوشیو خودمو که گرفتن. یااا.. تو نگران من نشدی؟!
داشت ریز ریز می خندید: چرا.. ولی وقتی در دسترس نیستی!!
-اوهوم، راست می گیا!
-بک هیون خوبه؟!
-چه انتظاری داری؟ از دیروز حتی لب به غذا نزده. کمپانی همه چیو گذاشته به عهده ی خودش. عکسا انقد واضحه که حتی نمیشه انکار کرد رابطه شو.. چقد بهش گفتم مراقب باش. گوش نداد که!!
-واقعا هیچ جوری نمیشه بهش کمک کرد؟!
-میدونی چیه. باید یه خبری پیدا کنیم کلی جنجالی تر از قرار گذاشتن هیونگ. یه چیزی که باعث بشه این خبرنگارا و آدمای سمج کلا این موضوعو فراموش کنن!
-چی مثلا؟!
-از دیروز 12 نفری داریم به همین فکر میکنیم. امروز صبحم که شدیم 13 تا. هنوز به نتیجه ای نرسیدیم. آخه هیچی جذاب تر از قرار گذاشتن یه آیدل نیست اونم به این وضوح!!
بی اختیار خندیدم. ولی این خنده طعم تلخی داشت. دلم گرفته بود. تا حالا هیچ وقت یه همچین حس بدی نداشتم.
-سهون آآ..
نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم: بله؟!
-ما دوتا..
میدونستم میخواد چی بگه. نمی خواستم بشنوم: راستی آرا همون دبیرستان میاد ها. نمی دونم تو کدوم کلاسی شاید همکلاسی باشین. اسمش یون آراست!!
-یون آرا؟؟ تا حالا که اسمشو نشنیدم. ولی اگه پیداش کردم، میخوای چیزی بهش بگم؟؟
به این فکر نکرده بودم که محدثه می تونه از طرف بک هیون بدون اینکه کسی چیزی بفهمه پیغام بده. محدثه یه واسطه ی خوب بود!!
سهون: خب... میتونی بهش بگی که.. بک هیون هیونگ حالش خوبه و .. همه چی درست میشه و اون لازم نیست اصلا نگران نباشه!!
-این که همش شد دروغ!!
خنده م گرفت: نمیخوایم دختر بیچاره رو دق بدیم که!!
-راستشو بگیم بهتره سهون !
همین حرفاست که باعث میشه روز به روز این دخترو بیشتر دوس داشته باشم دیگه. نمی تونم یه لحظه م نبودنشو تحمل کنم: باشه باشه.. فقط اگه بلایی سرش اومد تو جواب هیونگمو میدی!!
-باشه، ممنون که اینقد هوامو داری!!
صدای خنده ای که سعی کرد ازم پنهان کنه گوشمو نوازش کرد: خواهش میکنم !!

***************************************

آرا:

به محض اینکه از دستشویی بیرون اومد جلوشو گرفتم.
با تعجب بهم نگاه کرد.
لبمو گزیدم: میشه.. میشه چند لحظه با هم صحبت کنیم؟؟
-صحبت کنیم؟ در چه موردی؟؟
بهش نزدیک شدم و طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: درمورد همین تماسی که الان داشتی.. من آرام!!
عقب رفت: تو.. یون..
انگشتمو بردم جلوی بینیم: ششش.. بیا بریم به جای دیگه صحبت کنیم!

*************

روبروی هم بالای پشت بوم واستاده بودیم.
پوفی کرد و نگاهشو ازم گرفت: پس همه حرفامو شنیدی؟؟
سرمو تکون دادم: نه کامل، فقط متوجه شدم در مورد اتفاقی که برای بک هیون افتاده حرف میزنی و اسم خودمو شنیدم اینکه گفتی پیدام میکنی و پیغام میدی. چیز دیگه ای نفهمیدم.
لبخندی زد بهم نزدیک شد: تو باید قوی باشی خب؟؟ نباید جا بزنی.. اینکه بک هیون بدون پشتشی از هرچیزی براش با ارزش تره.
به سختی جلوی فرود اومدن اشکامو می گرفتم: اون.. حالش خوبه؟؟
-حالش خوبه، فقط نگرانه. هم نگران تو که یه وقت بلایی سرت نیارن طرفداراش هم نگران آینده گروهش. دارن فکر میکنن که یه جوری این قضیه رو درستش کنن. باید امیدوار باشی!
صدای گرمی داشت. با این صدا حرفایی که میزد بهم آرامش زیادی می داد. دلهره و اضطرابم کم تر شده بود.
-کسی میدونه تو دختر توی عکسی؟؟
سرمو بلند کردم و نگا کردم تو چشماش: به خاطر عروسکی که به کیفم وصل بود هم کلاسی هام فهمیدن!
با تعجب پرسید: به خاطر یه عروسک؟!
سرمو تکون دادم.
-تو چی گفتی؟!
دوباره گلومو بغض گرفت: من.. من خیلی ترسیده بودم. دیروز از مدرسه فرار کردم امروزم.. هنوز نرفتم سر کلاس. نمیدونم چی فکر میکنن. ولی یه بار گفتم که اون من نیستم!
نگاهی به دوروبر انداخت و نفس عمیقی کشید: خب.. ببین میری سر کلاست. میگی من اون نیستم هرچیزی هم که گفتن سر حرفت می مونی. چون کسی نمی تونه ثابت کنه، باشه؟؟
-اما اگه اونا..
-ببین اونا مهم نیستن. حرفایی که میزنن تا براش مدرک معتبر نیارن هیچ ارزشی نداره. از اون عروسک که فقط یه دونه نیست؟؟ همم؟؟  الان مهم اینه که تو اینجا خوب باشی و بک هیونم بدونه که تو خوبی تا بتونه یه تصمیم درست بگیره!
دوباره سرمو تکون دادم. نگاهم به زمین زیر پام بود. نمی دونستم اعتماد به نفس اینو دارم که برم جلوی کسایی که هزار جور حرف میزنن محکم بایستم یا نه.
-راستی .. من محدثه م، از آشناییت خوشبخت شدم!!
ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست، خنده هاش طوری بود که انگار می تونست با اونا کل دنیا رو بخندونه.
-منم همینطور، تو خارجی هستی؟؟
سرشو تکون داد: آره. ایرانیم. کارآموز اس امم. تازه اومدم کره . روز اولمه تو این مدرسه!!
-واقعا؟ ؟ امم.. میتونم بپرسم با کی صحبت میکردی؟؟
با خنده اومد جلو و دستشو دور بازوم انداخت: حالا که من درمورد تو میدونم. پس تو هم میتونی بدونی.
خندید: با سهون، اوه سهون.. اون عوضی..



اینم یه رو نمایی از مدرسه.

School Of Performing Arts
همون دبیرستانه که یونیفرمشون زرده کای و سهون میرفتن!!











طبقه بندی: Dream-The END،
[ دوشنبه 14 بهمن 1392 ] [ 08:31 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :