تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام..

اینم قسمت سوم و یکی مونده به اخر این داستان..

ببخشید اگه دیر شد
..

اینم عکس ایدای داستان..بعله..



برین ادامه.

Reverse rate.ep2

6 مـاه بعد :

آیــدا :

اخـرین دکمه ی لباسم رو بستم و با تـردید به پشت سرم خیره شدم اون پسـر هنوزم اونجا خوابیده بود

دلم می خواست قبل از این که بیدار بشه از اینجا برم ..دیشب هیچکدوم توی حال خودمون نبودیم..و چیزی که اتفاق افتاد عملا هیچ معنی نداشت..!

من هنوزم عـاشق بک هیونم..هنوزم منتظرشم این.هیچ معنی نداره..!!

تخت سفید رنگ رو دور زدم و بالای سرش ایستادم اروم خوابیده بود و منظم نفس میکشید مـوهای پرپشت طلایی رنگش روی صورتش ریخته بود و چهرشو پچگونه تر میکرد ..

با سرعت چشمامو بستم و چند قدم عقب رفتم من داشتم به چی فکر میکردم ؟! به اون ؟

خواستم کیفم رو از روی زمین بردارم و از اتاق بیرون برم که با کشیده شدن ناگهانی دستم از طرف اون پسر به کل متوقف شدم زبونم رو اروم روی لبای خشک شدم کشیدم و به صورتش زل زدم ..

چیزی نمیگفت فقط بهم خیره شده بود و اون نگاه ته دلم رو خـالی میکرد..

صورتش در عرض چند دقیقه توی هم رفت  دستش به سرعت  روی قلبش چنگ زده شد با شک نگاهش میکردم ..این کارا چه معنی میداد ؟!

یه بار دیگه صورتش رو بلند کرد و بهم خیره شد صورتش گیج بود و انگاری به زور خودش رو مجبور میکرد تا پلکای سنگینش رو باز نگه داره..خودش رو جلو کشید و بدن سفید و برهنشو به بدنم چسبوند و اروم کنار گوشم نجوا کرد و گفت :

_: اسمت چـیه ؟

اولین بار بود که صداشو میشنیدم ..تمام بدنم ناگهانی لرزید..به زور خودم رو مجبور کردم تا صحبت کنم.

_ : آیـدا..

فریاد خفه ایی کشید و به سرعت ازم دور شد و بدنش رو مچاله کرد..

با بهت بهش نگاه میکردم هیچکدوم از رفتاراش برام قابل هضم نبود با شنیدن فریاد دیگه ایی از جانبش وقت رو هدر ندادم و به سرعت از اتاق بیرون اومدم.

...............

سـه هـون :

با سرعت سرسام اوری رانندگی میکردم ..کنترلی هیچکدوم از حرکاتم رو نداشتم .. صورتش یه لحظه هم از جلوی چشمم کنـار نمیرفت و مجبورم میکرد چند لحظه یکبار ترمز کنم

طاقت نیوردم و ماشین رو کنار خیابون متوقف کردم با سرعت نفس میکشیدم و سعی میکردم ضربان قلبم رو منظم کنم اما فایده ایی نداشت هنوزم با شدت میکوبید

دستم رو به سمت داشبورد دراز کردم و گردنبند رو ازش بیرون اوردم بعض بدی به گلوم چنگ زد با درموندگی به اون گردنبند خیره شدم اهسته دستم رو به سمت قفل کوچیک کنارش دراز کردم و درش رو باز کردم

به عکس کوچیک داخل گردنبند خیره شدم ..

آیـدا..

قلبم تیر کشید و مجبورم کرد برای بار هزارم مشتی بهش بکوبم حتی با فکرکردن به اسمش این بلا سرم میومد..اون پسر تا چـه حد عاشقش بود ؟

به صورت اروم و لبخند بازیگوشانه ی اون پسر توی عکس خیره شدم و برای بار هزارم حرفای چانیول توی گوشم پیچید :

" بیون بک هیون ..ظاهرا همون شبی که تو به بیمارستان منقل شدی ضربه مغزی شده بوده قلب سالم مونده بود برای همین به تو پیوندش زدن..تو توی بالای لیست اهدای عضو بودی سه هون "

چـرا باید تو باشی ؟ چــرا لعنتی ..چرا تو باید بیون بک هیون باشی ..مشت سفت شدم رو به روی فرمون کوبیدم و باز هم مشغول جنگیدن با بغضی شدم که توی گلوم بود

.................

آیــدا :

کانگ این مشغول خالی کردن بار گلای جدید بود و من هم با بی حوصلگی تک تک حرکاتش رو تماشا میکردم پالتوی سفید رنگم رو بیشتر به خودم چسبوندم و نگاهم رو از کانگ این به سمت دونه های سفید برف سوق دادم

دونه های درشت برف همه جارو پر کرده بود اه عمیقی کشیدم و به اسمون دلگیر زل زدم..حس بدی بهم میداد

بـرف دوست داشتنی بود اما..این اسمون..فقط حـالم رو بدتر میکرد

پلکای خستمو برای چند لحظه روی هم گذاشتم اما حس میکردم کسی داره پالتومو میکشه اهسته پلکامو از هم باز کردم و به پسر بچه خوشگلی که جلوم ایستاده بود زل زدم.

منتظر بودم صحبت کنه و توضیح بده ولی انگاری تصمیمی برای صحبت کردن نداشت

ایدا : با نـونا کـاری داری ؟

لبخند خوشگلی صورتش رو پر کرد و گفت :

_ : نــه ...

اخم کردم و با بدگمانی بهش خیره شدم و گفتم :

ایدا : پس چـرا..

حفرمو به سرعت قطع کرد و جعبه ی بنفش رنگی رو به طرفم گرفت و گفت :

_: سـه هون هیونگ گفت اینو بدم به تو

خواستم حرفی بزنم اما اون پسر بچه با سرعت غیبش زد با دهن باز به جایی که تا چند لحظه پیش ایستاده بود خیره بودم..سرم رو تکون دادم

و به جعبه ی بنفش رنگ داخل دستم نگاه کردم سـه هون کی بود ؟ اصلا چرا باید از یه شخص ناشناس هدیه ایی قبول کنم بهتر بود جعبه رو قبل از رفتنش بهش پس میدادم روبان صورتی رنگ روی جعبه رو با دقت باز کردم و به داخل جعبه خیره شدم...

گـردنبند ..اون گردنبند من بود ..

چطور ممکن بود الان اینجا باشه ؟..اون ادم دزدا..اون روز ..ازم گرفتنش

پس..سـه هون همون کسی بود که توی مغازه دیدم !

قفل کوچیک بغل گردنبند رو باز کردم اما با جای خالی عکس خودم و بکی مواجه شدم ..سر در نمیوردم یه دزد اون عکس میتونست به چه دردش بخوره ؟

ناخداگاه چهره ی پسری که هفته ی پیش توی مغازه دیده بودم جلوی صورتم نقش بست..بیشتر صورتش رو عینک دودی سیاه رنگش پوشونده بود اما اون شاخه گلا..شـاید اون پسر همون سه هون بوده

با سرعت سرم رو بلند کردم و به اطرافم خیره شدم اثری از اون ماشین سیاه رنگ نبود جعبه ی بنفش رنگ رو روی میز کنار مغازه قرار دادم و به سمت جلو حرکت کردم هنوزم اثری از اون ماشین سیاه رنگ اشنا نبود..

سـه هون ..تـ ـو کـی هستی ؟

..............

سـه هـون :

به پشتی روی تخت تکیه دادم و به صورت درهم رفته ی چانیول خیره شدم به زور نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ : بگـو چان..دکتـر..چی گفت ؟

دستای مشت شدش رو با شدت داخل موهاش کشید و با بغض به صورتم خیره شد

_ : دارم میمیرم ؟

حالا با عصبانیت بهم نگاه میکرد خنده کوتاهی کردم و گفتم :

_ : بگو چیشده ؟!!

به طرفم اومد و روی تخت نشست دستش رو اهسته به سمت قفسه ی سینم دراز کرد و روی قلبم قرار داد

چانیول : داره پیوندو بعد از 6 ماه پس میزنه گفتن باید به فکر یه قلب جدید باشیم

پوزخندی گوشه لبم به وجود اومد دهنم رو باز کردم و گفتم :

_: انگاری بیون بک هیون داره  انتقام کشتنش و خوابیدن با دوست دخترشو ازم میگیره ..هـه..!!

با دستش یقه ی لباسم رو چنگ زد و گفت :

چانیول : سـه هونا اون لعنتی مـرده..این مزخرفاتو تحویل من نده ..!!!

سرفه ی بلندی کردم و مجبور شدم بازم ماسک اکسیژن رو به صورتم بزنم

_: حس میکنم..وقتـ ـی برای..قلب..قلب جدید ندارم !

میتونستم اشکاشو ببینم که روی صورتش ریخته میشن..من و چان جز همدیگه کسی رو نداشتیم..هیچکس..





طبقه بندی: Reverse rate.The END،
[ سه شنبه 15 بهمن 1392 ] [ 01:47 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :