تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام..

بعد قـرنی اومدم با قسمت بعد اکـو..

این قسمت کمی تا قسمتی بوقه..روم به دیوار..

اونی ابقند فراموش نشه..


راستییه چند قسمت دیگه تا اخرش بیشتر نمونده..




برین ادومه..

Echo.ep6

Sometimes when I close my eyes I pretend I'm alright
but it's never enough


December – Korea 12

بعضی وقتا چشـمامو میبندم و وانمود میکنم همه چیز خوبه


وانمود میکنم هنوزم میتونم ببینم ..بیشتر اوقات وقتی کنار سوهو ام این اتفاق برام میوفته دلم می خواد وانمود کنم که حـالم خوبه..که میتونم صورتش رو ببینم ..

امـا این هیچوقت کـافی نیست !


این وانمود کردن چیزی رو تغیر نمیده هیچ چیو ..من هنوزم الـن 18 ساله ام ..من هنوزم قادر نیستم اطرافمو ببینم..

کـنارش نشستم و به حرفاش گوش میدم اما شاید افکـارم مایل ها از جسمم دور تر باشن نمی تونم جمعشون کنم

_ : الن ؟

سرم رو به طرف جـایی که صداش ازش میاد برمیگردونم اما نفس های گرم و سنگینش قافلگیرم میکنن اون نباید انقدر نزدیک باشه..

نا خداگاه دستای سفید رنگم رو بالا  میبرم و اهسته صورتش رو لمس میکنم

پیشونیش..دمـاغش..گونه هاش..و اخر..لبـاش..

چیزی رو کنار لبش حس میکنم..شاید یه زخم باشه..خـیلی عمیقه..

الـن : این چیه ؟

_ : یه خـاطرست ..!!

با شنیدن فریاد ناگهانی پسری تو سرم با سرعت دستم رو به طرفش سرم دراز میکنم و با شدت فشارش میدم

هـروقت چیزی از شب تصادف یه خاطر میارم همین بلا سرم میاد ولی هنوزم نمی فهمم اون تصادف چه ربطی به سوهو داره ..هروقت کنار اونم چیزی به خاطر میارم..!!

" هـ ـی از چشماش خون میاد "

" ولش کن سوهو "

" چجوری ولش کنم ؟ ما این بلا رو سرشون اوردیم  "


با سرعت از روی زمین بلند شدم و سعی کردم با دستم سوهو رو از خودم دور کنم اما اون با سرسختی سر جاش ایستاده بود

الـن : کـار تو بود ..تو پدر و مادرمو کشتی..تو اونشب اونجا بودی..

حـالا میتونستم حتی صورتش رو هم به خاطر بیارم یه چهره ی مه گرفته ..اما میتونستم به خاطر بیارم..اون صورت وحشت زده رو هیچوقت فراموش نمیکنم.. !

...............

Mehrsa :

با بی حوصلگی وارد کافی شاپ شدم و با گنگی نگاهی به اطرافم انداختم کسی از انتهای کافی شاپ برام دست تکون میداد کیفم رو روی شونم جابه جا کردم و به اون سمت قدم برداشتم

پسر با سرعت از روی صندلی بلند شد و عینک دودی و کلاهش رو از سرش برداشت و با لبخند بهم خیره شد

مـهرسا : تـو..

_ : بشین مهرسا من همه چیو برات توضیح میدم..!

با گیجی روی صندلی نشستم و به صورت نجات دهندم خیره شدم خیال میکردم اگه بازم ببینمش اولین کاری که میکنم اینه که بزنم توی صورتش اما حـالا..فقط میتونم ازش ممنون باشم که جونم رو نجات داده..!!

کتش رو کمی از خودش دور کرد و دفترچه کوچیکی رو جلوم گذاشت با کمی درنگ دفرچه رو باز کردم..هه..

نشـون پلیس..!

مهـرسا : بعد از این همه وقت اومدی که بهم بگی یه پلیسی ؟

_ : نه..اومدم یه سری چیز رو برات توضیح بدم...تو و خواهرت باید بدونید که علت اصلی اون تصادف چی بوده

مهـرسا : ببین من میدونم پدرم اونقدر احمق نبود که مست بشینه پشت ماشین و خودشونو بندازه ته دره اینارو میدونم..ولی دلم نمی خواد چیز دیگه ایی بشنوم..این موضوع برای من و الینا دیگه تموم شدست..!

از روی صندلی بلند شدم و لبخند کمرنگی زدم و گفتم :

مهرسا : ممنون که اون روز نجاتم دادی لـوهان..اما ای کاش اون کارو نمیکردی..

خواستم برم اما با کشیده شدن دستم متوقف شدم

_ : نجات دادن تو توی برنامه نبود..اما نمی تونستم بزارم بمیری..!

اهسته به عقب برگشتم و به صورتش خیره شدم ..منظورش از این حرف چی بود ؟

_ : ببین..بعدا میتونیم در مورد این چیزا حرف بزنیم اما به من اعتماد کن تو بایستی اینارو بدونی..!

اعتراف میکنم دودل بودم..همیشه حقیقت اون چیزی نیست که ما انتظارش رو داریم ..و من میدونستم توی این مورد هم استستانئی وجود نداره..

اهی عمیقی کشیدم و دوباره روی صندلی روبر روش نشستم و گفتم :

مهرسا : بگو مـیشنوم..

_ : مهـرسا پدرت ..دو بار ازدواج کرده ..و با این که مادرت فوت شده اما همسر دوم پدرت و خواهر ناتنیت هنوزم زنده ان..!!

انقدر شکه شده بودم که میتونستم تمام روز رو خفه خون بگیرم..تـموم شد..!

...............

December – Korea 13

U-tab:

نگاهی نگرانم رو از اون ساختمون بلند به سمت ساعت مچیم سوق دادم 10:30 رو نشون میداد میدونستم الان وقت مناسبی برای اینجا بودنم نبود اما..نمی تونستم چشمای پر از اشک یورآ رو فراموش کنم ..

وارد شرکت شدم و بدون حدر دادن وقت سوار اسناسور نقره ایی رنگ شدم حتی موسیقی اروم پخش شده از اسانسور هم بهم ارامش نمیداد دلم به شدت شور میزد

به محض باز شدن در اسانسور راهروی طولانی تاریکی روبر روم ظاهر شد تعجب نکردم الان ساعت ها از وقت اداری شرکت گذشته بود صدای پاشنه های کفشم تنها چیزی بود که میشنیدم..

برای بار هزارم خودم رو لعنت کردم که چرا امروز اینارو پوشیدم ..چند لحظه بعد روبروری درب سفید رنگ دفتر چانیول ایستاده بودم..برای وارد شدن تردید داشتم اما خوب..دیگه برای تردید داشتن دیر بود

به ارومی در رو باز کردم اما با دیدن چراغ های خاموش داخل دفتر به کل ناامید شدم خواستم برگردم اما صدای زنگ مبایلی که احتمالا مطعلق به چانیول بود سرجام متوقفم کرد

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم کلید چراغ رو پیدا کنم به محض برداشتن قدمی به سمت جلو پام به جسم کوچیکی گیر کرد و قبل از اینکه بتونم جایی رو بگیرم به زمین برخورد کردم 

فریاد خفه ایی از دهنم خـارج شد ..دستم رو به سمت پای چپم دراز کردم اسیب خاصی ندیده بود اما هنوزم درد میکرد ..سرم رو بالا گرفتم خواستم از روی زمین بلند بشم که با صورت خونسرد چانیول مواجه شدم ..!

حـالت صورتش با همیشه فرق میکرد..جوری که حواسمو از همه چیز پرت کرد هم درد هم هر احساس مزخرف دیگه ایی که داشتم..

در عوض چیزی توی وجودم به سرعت بهم هشدار میداد که هرچه زودتر گورمو از اون خراب شده گم کنم..!

_ : خــانم مــعلم..هـه..!

با سرعت خودمو عقب کشیدم مست بود..ضربان قلبم شدید تر شد نمی دونستم این تند شدن برای چیه ..؟ تـرس ؟ دلتنگی ؟..هرچیزی که بود این بار بهم ارامش نمیداد

یوتاب : مـ .. مـ ـن باید برم..

درد پامو نادیده گرفتم و به سرعت از روی زمین بلند شدم چانیول هم همراه من از روی زمین بلند شد و با سرعت بازوهاشو دورم حلقه کرد

ته دلم خـالی شد..دیگه علاقه ایی از جانب خودم نسبت به مردی که جلوم ایستاده بود حس نمیکردم..فقط می خواستم برم..

سـرش رو به سمت گردنم خم کرد و گفت :

_ : دارم اتـیش میگیرم..مثل همیشه..بـاید کمکم..کنـی..اینبار بیشتر از همیشه به کمکت احتیاج دارم..

بوسه ی ارومی به گردنم زدو منو بیشتر به طرف خودش کشید..نمی تونستم روی چیزی تمرکز کنم فقط خـاطرات بد 3 سال پیش بازم جلوی چشمم ظاهر میشد هر حرکت از جانب چانیول به زنده شدن اون خاطرات خاک گرفته کمک میکرد..

_ : از متنفر نشـو..

تویه حرکت سریع لباس قـرمز رنگم رو از تن بیرون کشید و منو با خودش روی مبل بزرگ داخل اتاق نشوند موهای بلندم حالا پریشون در اطرافم در حال پرواز بودن

نفس های بلندش رو میشنیدم میدونستم این نفس ها مطعلق به چانیولو اما چرا فرقی با 3 سال پیش نداشت هنوزم همون درد رو به قلبم وارد میکرد

کنـترلی روی جـاری شدن اشکام نداشتم..با وارد شدن درد عمیقی به بدنم..هق هق گـریه هام بلند تر از قبل شد با تمام جـونی که برام باقی مونده بود ناخونامو روی پوست کمرش میکشیدم اما فرقی نمیکرد..

بـوسه ی عمیقی به لبام زد و صورت تاریکش بهم زل زد حـالا با تمام وجود از این ادم متنفر بودم..

منو بیشتر به خودش چسبوند و لابه لای بوسه های پی در پی به قفسه سینم گفت :

_ : حـالا دیگه نمی تونی دوسم داشته باشی..

میتونستم نابود شدن خودم رو توی اون اتاق ببینم..

نا خداگاه سوال کوچیکی که همیشه اخر داستان الیس در سرزمین عجایب به ذهنم میرسید رو به خاطر اوردم..

واقعـا الیس چرا سرزمین عجـایب رو تـرک کرد ؟





طبقه بندی: Echo.The END،
[ دوشنبه 21 بهمن 1392 ] [ 06:26 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :