تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام...

چـه من فعال شدم..

اینم قسمت اخر داستان ایـدا ...

ایدایی عزیزم امیدوارم که دوسش داشته باشی..


نـظرم بدین ترو جدتـون اح اح..



برین ادامه.


Reverse rate.ep4

آیـدا :

با بی حوصلگی روی صندلی نشسته بودم و به سوختن تدریجی تیکه ها کوچیک چوب داخل شومینه خیره بودم تنها کـاری که توی چند روز اخیر از دستم بر میومد نشست یه گوشه و زل زدن به در و دیوار بود

 اهسته از روی صندلی بلند شدم و به سمت میز بزرگ کنار مغازه حرکت کردم پوشه ی ابی رنگی روی میز قرار گرفته بود.

نفس عمیقی کشیدم و برای باز هزارم نگاهی به محتویات پوشه انداختم

روی سربرگ سفید رنگ بالا ی پوشه اسم اشنایی خود نمایی میکرد

اوه سـه هون ..حـالا دیگه شکی روی حدسیاتم نداشتم شخصی که اون روز توی مغازه دیدم با کسی که قلب بک هیونو دریافت کرده بود هردو یه نفر بودن ..توی دو روز گذشته مشغول کلنجار رفتن با خودم و احساساتم بود

اون پسر بک هیونو منو کشته بود ...نه تنها کشته بودش بلکه قلبش دریافت کرده بود

نمی تونستم هیچ جوری ببخشمش..

خشم و نفرت تنها چیزی بود که حس میکردم اما نمی تونستم راحت از کنار اون نگاه درمونده بگذرم چشماش یه لحظه هم افکارم رو رها نمیکرد

چی باعث شده بود تصمیم به دزدی از یه فروشگاه رو بگیره ...با توجه به لباسا یا ماشینی که داشت امکان نداشت به خاطر احتیاج شدیدش به پول دست به همچین کاری بزنه

اه عمیقی کشیدم و سعی کردم افکار مزاحم رو از خودم دور کنم به من ربطی نداشت من نباید به هیچ عنوان در برابرش نرم میشدم..دلیلش هرچی که می خواد باشه بک هیون بی گناه بود..!

با بلند شدن صدای اهنگین در مغازه نگاهم رو از زمین گرفتم و به مشتری که تازه وارد مغازه شده بود دوختم پسر قد بلندی بود چند قدم به سمتم برداشت و روبروم ایستاد

_ : میتونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟

با تردید به صورتش خیره شدم و بعد از چند لحظه مکث پرسیدم

آیــدا : در چه مـوردی ؟

_ : اوه سـه هون ..

....................

* فلـش بـک *

سـه هون :

با شنیدن صدای فریاد بلندی از طرف مامان از جا پریدم و با سرعت خودم رو به حـال رسوندم بدن غرق در خون مامان روی زمین رها شده بود و خدمتکار با دستپاچگی سعی داشت راهی برای توقف اون چشمه ی بی پایان خون پیدا کنه ...!!!

نمی تونستم حتی از جـام تکون بخورم چشمام جز صورت خون الود مامان چیز دیگه ایی رو نمیدید به در نیمه باز خونه خیره شدم میدونستم کار کیه ...

با سرعت خودم رو از خونه بیرون پرتاب کردم و تمام محوطه رو دنبالش دویدم اما اثری ازش نبود هیچی

انگار از اول فقط برای این اومده بود تـا پولـارو بگیره و زندگی مـنو از بین ببره

طرف چپ بدنم بی حس شده بود با ناتوانی روی زانوم افتادم و با تمام جونی که برام مونده بود فـریاد بلندی کشیدم

حـالم از این همه بی انصافی بهم میخورد..

حتی نمی خواستم توی افکـارم واژه ی پدر رو به زبون بیارم..تنها چیزی که می خواستم بهش بگم..مصبب تمام بدبختیام بود..همین.. !!

*******

چانیول با عصبانیت شیشه ی مشروب رو از دستم بیرون کشید

_ : بس کن لعنـتی..!!

پوزخندی زدم و سرم رو روی کاشی های سفت و سرد زمین قـرار دادم

من با دستای خودم گلفروشی که مامان با تمام وجودش کم کم پروشش داده بود رو نابود کرده بود اخرین جایی که بویی از خاطرات با اون بودن رو میداد ..من نابودش کرده بود

حـالا باید چیو بس میکرد ؟ برای من همه چیز نــــــــابود شده بود

* پـایان فلش بک *

..............

آیـدا :

باهم راهروی طـولانی و پایان ناپذیر بیمارستان رو طی میکردیم سکوت تنها چیزی بود که بینمون رد و بدل میشد شاید بهترین حرف برای هردومون سکوت بود

ذهنم پر بود از انواع و اقسام افکـار جور وا جور نمیدونستم کدوم درست و کدوم غلطه ترجیح میدادم اصلا به عقلم گوش ندم ...

شاید اینبار قلبم باید تصمیم میگرفت و حالا من اینجا بودم تا قاتل نامزدم رو ببینم..هه

حس کردم قد های چانیول کند تر و کند تر شدن تا جایی که جلوی درب سفید رنگی که عدد 94 روش خودنمایی میکرد ایستاد ضربان قلبم ناخداگاه تند تر شد من اماده نبودم چی باید میگفتم ؟

_ : همینجاست ..

آیـدا : اون نامزدمو کشت..با من رابطه داشت..گردنبندمو دزدید..مـ ـن باید بهش چی بگم ؟ انتظار زیادی از من نداری ؟...!!!

_ : از اول چرا دنبالم اومدی ؟ میتونستی اینارو توی مغازه وقتی خودمو بهت معرفی کردم بهم بگی..!!

رسما خفه شدم...من فقط نمی تونستم به این فکر نکنم که قلبی که توی سینه اون پسر در حال نابود شدنه یه روزی مال بک هیون بوده ..!!

_ : اون عاشقته...البته درستش اینه که بگم..اون قلب هنوزم عـاشق توئه..نمی خوای جلوی نابودیشو بگیری ؟

ناخداگاه بعض کردم..لعنتی...اون بک هیونو کشته بود..و اون قلب..تنها چیزی بود که از بک هیون داشتم و حالا اونم داشت از بین میرفت..

آیـدا : تـو حتی نمی تونی به این فکر کنی که این چغدر سخته..

_ : میدونم..

حـرف دیگه ایی نزدم و با دستای لرزونم دستگیره رو توی دستم چرخوندم...

.................

سـه هون :

ساعت ها بود که با پوزخند به تصویری از بک هیون که مغزم به وجود اورده بود خیره بود اونم بهم پوزخند میزد و با گذشت هر ثانیه و نزدیک شدنم به مـرگ پوزخندش عریض تر میشد

برام مهم نبود ثانیه های زیادی توی زندگی مزخرفم ارزوی این لحظه رو میکردم و حالا هم حاظر بودم با اغوش باز اونو بپذیرم ...تنها چیزی که باعث میشد برای یه لحظه هم که شده تردید که واقعا این چیزیه که می خوام.. چانیول بود این که بعد من چه بلایی سرش میومد..

باز شدن ناگهانی در مساوی بود با شکسته شدن افکارم با ناباوری به شخصی که وارد اتاق میشد خیره شدم ضربان قلبم مثل دفعات قبل شدت گرفت ناخداگاه به تصویر بک هیون که هنوزم گوشه ی اتاق ایستاده بود خیره شدم تنها چیزی که میدیدم غـم بود..

از خودم متنفر شدم حتی بیشتر از لحظات قبل ..من زندگی هردوشونو نـابود کرده بودم..نـابود

ایدا با قدم بلندی خودش رو بهم رسوند و با حالت عجیبی بهم زل زد انگار برای حرفی که می خواست بزنه سخت با خودش در حال کلنجار رفتن بود..

_ : من میبخشمش..بکـی..من میبخشم...پس..پس توهم بزار زندگی کنه ..توهم ولش کن ..ولش کن و برو..میدونم اینجوری خودتم عذاب میکشی تو هیچوقت به کسی اسیب نمیزدی.. بـرو بـرو به ارامش برس

اشکاش صورتش رو پر کرده بود احساس بدی داشتم..خیلی بد

تصویر بک هیون هر لحظه نزدیک تر میشد تا اینکه فقط چند قدم با ایدا فاصله پیدا کرد لبخند غمیگنی صورتش رو پر کرده بود و تصویرش هر لحظه بیرنگ تر و محو تر میشد..

_ : اینکارو به خـاطر تو نکردم..فقط من نمی تونم بک هیونو از زندگیم بیرون کنم...نه حـالا و نه هیچوقت دیگه ایی ...چه خودش باشه چه یه تیکه از وجودش..

قدم بلندی دیگه ایی به سمتم برداشت و دستش رو با تردید روی سمت چپ سینم قرار داد

_ : ازش خوب مراقبت کن اوه سـه هون ..

به صورت ایدا خیره شدم هردومون میتونستیم تند شدن ضربان قلبم رو حس کنیم ..حس میکردم اخرین باره که قراره اینجوری و با این سرعت بتپه..

بدون ایدا..

حـالا سه هونی هم وجود نداشت..!

The END




طبقه بندی: Reverse rate.The END،
[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 08:25 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :