تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





سلام خوشگلای من!! خوبین خوشین؟؟
من دارم میرم دیگه.  5 شنبه هستم، جمعه صبح میرم.. دلم تنگ میشه برای همه!!
البته میام داستانارو میذارم ولی خب نمی تونم بمونم حرف بزنیم..
برام دعا کنین..


خب اینم قسمت ششم سوپراستار.. امیدوارم دوسش داشته باشین!!
این قسمت حقایقی مشخص میشه..
شکه نشین!!


این دختر خوشگله هم اونی نگارمه!! نازی...


!!ادامه منتظر شماست!!








Super Star – 6




نگار:

حالا من اینجا ایستادم، در کمترین فاصله از تو و دارم لبایی رو لمس میکنم که از ابتدای زندگیم آرزوشو داشتم. لبایی که از اولم سهم بود اما تو اینو نمی دونستی..

.: 8 سال قبل :.

دستبندو از توی جیبم درآوردم و برای بار هزارم نگاهش کردم. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. یعنی خوشش میاد؟؟ دوباره گذاشتمش توی جیبم و مشتمو دور گره زدم.
این دستبندو با اولین حقوق کار مدلینگم براش خریدم. ارزشش زیاد نیست اما، دوست داشتم این کارو بکنم. برای عشقم!
قرار گذاشتیم که امشب ساعت 7 همدیگرو ببینیم و یه جشن کوچولوی دونفره بگیریم به مناسبت شورع به کار من. دل تو دلم نبود. یه حسی داشتم که بهم می گفت امشب یه اتفاق خاصی میوفته. شاید بالاخره بهم اعتراف میکرد. توی ذهنم هزار تا داستان ساخته بودم.  چطور کریس عشقشو بهم اعتراف میکنه.. از تصورشم دلم می لرزید. حس خوبی بود، بعد از این همه سال..
نگاهی به ساعت مچیم کردم 15 دقیقه از 7 گذشته بود. شاید میخواد سورپرایزم کنه.
با بی صبری 10 دقیقه ی دیگه هم  منتظر موندم اما بازم نبومد. کم کم نگران شدم. نکنه بلایی سرش اومده. گوشیو برداشتم و شماره شو گرفتم. با هربوقی که میخورد دعا میکردم همون لحظه جلوی چشمم ظاهر بشه.اما اینطور نشد.. گوشیشو جواب نداد.
دوباره و دوباره گرفتم اما بازم برنداشت. دیگه واقعا نگران شده بودم. راه افتادم سمت خونه شون و همزمان شماره ی بک هیون رو گرفتم.
-سلام خانم مدل!!!
-کریس پیش توئه؟؟
-نه مدرسه ست چطور؟؟
-مدرسه؟؟
-آره گفت کار داره میمونه ولی...
نذاشتم حرفشو ادامه بده: باشه ممنون. خدافظ!!
تماسو قطع کردم و با آخرین سرعت به طرف مدرسه رفتم.
انقد تند دویدم که حتی فرصت نشد فکر کنم. مدرسه ساکت ساکت بود. با خودم فکر میکردم حتما کار خیلی مهمی داشته که نتونسته بیاد پیش من. همه ی مدرسه رو گشتم و سر آخر توی اتاق موسیقی پیداش کردم.
نشسته بود پشت پیانو. اومدم برم داخل اتاق که از دیدم یه نفر دیگه م هم کنارش نشسته.
یه دختر با موهای خرمایی رنگ و بلند. داشتن با هم دیگه پیانو میزدن. کریس چه کار مهمی با این دختر داشت؟!
کمی بعد صدای پیانو قطع شد. پشت دیوار پنهان شدم تا منو نبینن.
صدای خنده و حرفاشون سرمو به درد می آورد و باعث میشد قلبم تیر بکشه. ناخودآگاه دستمو توی جیبم بردم و دستبندو محکم توی مشتم فشار دادم. چه اتفاقی داره میوفته..
کمی حرکت کردم تا بتونم صورت کریس رو ببینم. این نگاهش، برای من کاملا غریبه بود.
از اون روز به بعد. کریس تمام وقتشو کنار اون دختر گذروند و طولی نکشید که عشقی رو که مدت ها منتظرش بودم تقدیم اون کرد. از روز به بعد من فقط کنار ایستادم تماشا کردم.

***************************************

حالا اون اینجا بود، بعد از 8 سال دوباره برگشت پیش من. خیلی طول کشید، ولی بالاخره اینجا بود و رویاهایی که من برای اون شب در نظر داشتم حالا داشت به واقعیت تبدیل میشد بعد از 8 سال!!
ازم جدا شد و بدون هیچ حرفی فقط لبخند زد. نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبمو مرتب کنه . حالا وقتش بود. از توی کیفم اون دستبندو درآوردم و دادم بهش.
-نگار این چیه؟!
-یه هدیه، برای تو. داشت با تعجب به دستنبد نگاه میکرد.
ادامه دادم: اینو خیلی وقته که برات گرفتم، فرصت پیش نیومد که بهت بدمش!!
با لبخند گفت: خیلی قشنگه، برام میبندیش؟؟
با تعجب گفتم: میخوای ببندیش؟ اما این یکمی...
دستبندو گذاشت کف دستم: دوس دارم ببندمش زود باش!!
ناگهان با صدایی که از داخل ساختمون شنیده شد هردو به سمت در ورودی بالکن برگشتیم.
کریس: چی بود؟!
آروم سرمو تکون دادم: نمیدونم..
در واقع می دونستم، متوجه شدم که الینا اونجا ایستاده بود و مارو نگاه میکرد.

**********************************

دی او:

از پله های مارپیچ عمارت با آرامش پایین اومد و مقابل من ایستاد. لبخندی که به لب داشت تنها نشونی ای مهر پدریش بود و بس. لبخندی که حالا بهتر از هر وقت دیگه ای درکش میکردم. حالا که خودمم طعم پدر بودنو چشیدم و طعم از دست دادن رو. حالا یه حسی تو اعماق قلبم پشیمونه از اینکه خودمو ازش دریغ کردم اون هرچقدر هم بد، بازم پدر بود!
-خوش اومدی پسرم!!
در جواب خوش آمد گویی رو اون لبخند گرم پدرانه ش فقط تونستم سرمو تکون بدم. بعد از گذشت این همه سال آسون نبود نمایش همه ی احساساتم. شاید چون هنوزم با خشم، با ناامیدی همراه بود.
روی کاناپه ی تک نفری نشستم و اونم درست روبروی من. لبخند از روی لبش محو نمیشد. می تونستم شادیشو درک کنم. کاملا می فهمیدمش. لبخندی رو بهش هدیه کردم و گفتم: پیر شدی بابا!
لبخندش عمیق تر شد و نگاه پر از تحسینی بهم کرد: و تو بزرگ شدی. یه مرد کامل. خوشحالم که اومدی کیونگسو خیلی خوشحالم!!
نمیدونم چرا ولی بغض راه گلومو بسته بود. پیرمرد روبروی من، پدرم بود. پدری که حالا بیشتر از هر وقت دیگه ای برام عزیز جلوه میکرد. اون عاشق من بود، عاشق پسری که ترکش کرد. به جرم زیاد دوست داشتن..
نفس عمیقی کشیدم و با دقت به تک تک اجزای صورتش خیره شدم. نمیدونم چی توی نگاهم دید که  بلند شد و به سمتم اومد سرمو توی آغوشش گرفت و پشتمو نوازش کرد. یه دفعه حس کردم تمام باری که روی دوشم سنگینی میکرد برداشته شد. سرمو به سینه ی محکمش تکیه دادم و اجازه دادم اشکایی که توی این سال ها پنهان شده بودن جاری بشن و بالاخره دلم آروم بگیره.
بعد از چند دقیقه از هم جدا شدیم . با خجالت سرمو پایین انداختم و خیسی روی گونه مو با دست پاک کردم. با خنده گفتم: چشمام حساس شده. همینجور الکی اشک میریزه!!
برگشت سرجاش نشست و با خنده گفت: هنوزم مثل بچگیت گریه میکنی، بی صدا!!
خنده ی کوتاهی کردم و دوباره خیره شدم بهش.
-کیونگ سو. در واقع من ازت خواستم امروز بیای اینجا تا موضوع مهمی رو باهات درمیون بذارم !
کنجکاو نگاهش کردم: چه موضوعی؟!
چند لحظه نگاهشو ازم گرفت و بعد نفس عمیقی گفت: من تو رو میشناسم، میدونم با اتفاقی که برای مرلا افتاده ..
از حرفی قرار بود بشنوم می ترسیدم، دستام به آرومی می لرزید. هزار بار توی دلم دعا کردم حرفی نزنه که اعتمادی که فقط چند دقیقه از به وجود اومدنش می گذشت از بین بره.
-اونطوری که من تو رو میشناسم هیچ وقت حاضر به ترکش نیستی..
جلوی ادامه ی حرفشو گرفتم: نه نیستم پدر، و نمیخوامم کسی به جز اون پاشو توی زندگیم بذاره. من از زندگیم راضیم. همینطوری که هست.. مرلا برای خوش بختی من کافیه!
بهم لبخند میزد اما معنیشو نمی فهمیدم. چی توی سرش بود، پشت این نگاه پر از تحسین چی می تونست باشه؟!
-خوش حالم که همچین پسری دارم!
-بابا؟!
یه پاشو روی اون یکی انداخت و گفت: حرفی که میخوام بهت بزنم، باید 5 سال پیش می گفتم. اما ترسیدم، ترسیدم جلوی پیشرفتتو بگیرم. امیدوارم بتونی منو به خاطرش ببخشی!
با چشمای پر از سوال بهش نگاه کردم: چی میخوای بگی؟
خم شد و پوشه ی قهوه ای رنگی رو که روی میز کنارش بود برداشت و داد دست من.
با کنکاوی بازش کردم. عکس و مشخصات یه دختر بچه بود. دختر بچه ای که توی پرورشگاه زندگی میکرد. اون ازم چی میخواست. گیج شده بودم. چرا باید پرونده ی یه بچه ی پرورشگاهی رو بهم میداد.
-این بچه.. چی میخوای ازم بابا؟؟
-چشماشو دیدی؟؟
-چی؟؟
با تعجب به تصویری که توی پرورنده بود نگاه کردم. چشماش.. زیادی برام آشنا بود.
بابا ادامه داد: چشمای مادرته. کیونگ سو دخترت، دقیقا همون چشمایی رو داره که مادرت داشت.
نگاهمو پر از سوالمو بهش دوختم. نمی فهمیدم چی میگه. به زور دهنمو باز کردم و با لکنت گفتم: دخ..دخترم؟!
سرشو آروم تکون داد: دختر تو.. دختر تو و الینا!
نمی تونستم چیزی رو که شنیدم هضم کنم. من بیشتر از 4 سال بود که الینا رو ندیده بودم و حالا این بچه. با پرونده ی یه پرورشگاه. چیزی نگفتم ولی بابا خودش فهمید که باید بهم توضیح بده.
-بعد از اینکه جدا شدین، درست یه روز قبل از اینکه تو خونه رو ترک کنی و بری پاریس، اومد پیش من و بهم گفت که بارداره. می خواست بیاد پیشت و بهت بگه اما من نمی تونستم بذارم تو یه بار دیگه آسیب ببینی. ازش خواستم تا بدون اینکه کسی بفهمه بچه رو به دنیا بیاره و در عوض پشتش ایستادم و برای موفقیتش هرکاری کردم.
-اون قبول کرد که دخترشو رها کنه؟! نمی تونستم باور کنم، الینا نمی تونست اونقدر بد باشه که بچه ی خودشو رها کنه و بره دنبال شهرت.
-اوایل راضی نمیشد. من به سختی سارا رو ازش..
بدون اینکه بخوام پریدم وسط حرفش: سارا؟! نگاهم دوباره رفت سمت عکس توی پرونده.
-الینا این اسمو براش انتخاب کرد. به سختی اونو ازش دور نگه داشتم. اما یه روز، خودش اومد و گفت که حاضره دیگه هیچ وقت سارا رو نبینه و ازم خواست کاری رو انجام بدم که بهش قول دادم.
سارا توی اون عکس لبخندی قشنگی به لب داشت، لبخندی که اونو خیلی شبیه به الینا میکرد: چطور تونست؟
محو صورت اون دختر کوچولو شدم.دختری که مال من بود.
بابا پرسید: کی میخوای بری ببینیش؟؟
سرمو بلند کردم و آروم پرسیدم: می تونم؟!
بابا با لبخند گفت: معلومه که میتونی، اون دخترته. می تونی ازین به بعد خودت بزرگش کنی. کنار خودت نگهش داری. مطمئنا اونم دوست داره که پیش باباش باشه!!
شوق وصف نشدنی توی اعماق وجودم داشتم. حس می کردم که دیگه حتی یه لحظه رو هم نمی تونم دور از دخترم باشم. اما یه دفعه.. یادم از مهرسا اومد. چه برخوردی میکرد؟ درمورد الینا می دونست اما این بچه..
-نگفتی؟ کی میری؟!
-باید با مرلا جرف بزنم بابا، اگه اون موافقت کنه یه روز با هم میایم !









طبقه بندی: Super Star. The END،
[ سه شنبه 22 بهمن 1392 ] [ 10:13 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :