تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام

اهم ..این قسمت هفتم اکو..

دیگه چیزی نمونه تا اخرش قسمتای پایانیه اینا همش..

محدثه ابقند ببر..شک داری این قسمت

نظـرم بدین :"(



برین ادامه.

Echo.ep7

Listen
I would take a whisper if
that's all you have to give


December – Korea 14

طبق روال هر یکشنبه پشت در های بسته ی پنجره ی سیاه رنگ ایستاده بود و به سیاهی عمیق شب خیره بود انگار انتظار وقوع اتفاقی رو میکشید .

نگاهش رو از دریای سیاه رنگ شب گرفت و به سمت بدن نحیف و بی جون بک هیون که روی تخت دراز کشیده بود سوق داد

صدای بی رحم  و درد اور دکتر باز هم توی گوش هاش پیچیده شد

" الهه دخترم..من نمی دونم چرا هر یکشنبه اینکارو میکنی..ولی امیدی برای بک هیون وجود نداره اون کاملا فلج شده ..پس دست از عذاب دادنش بردار..این کارا فایده ایی نداره "

میتونست ناراحتی رو توی تک تک اجزای صورت بک هیون ببینه ..جدا برای چی اینکارو تکرار میکرد ؟ این کار هم خودش رو عذاب میداد و هم بک هیون رو ..پس چرا ؟

قدم بلندی به سمت تختش برداشت و اهسته روی تخت کنار اون نشست مدام نگاهش رو به سمت دیگه ایی تغیر میداد ..لبخند بی جونی صورتش رو پر کرد ..

" گـوش کن

من زیر لب...بار ها اینو تکرار میکنم..

دوست دارم

اگه این اون چیزی باشه که تو برای برگشتن نیاز داری .. "


سریع اتاق رو ترک کرد ..و هم دکتر و بک هیون رو پشت سر گذاشت ..باز هم خاطرات گذشته باعث عذابش بودن نمی تونست حتی یه لحظه به این فکر نکنه که تمام اتفاقات تقصیر خودشه

با هر بار نگاه کردن به چانیول ..

با هر بار عمیق خیره شدن به بک هیون..

با هر بار نگاه کردن به یورآ ..

و حتی  با هر بار نگاه کردن به خودش..

نمی تونست حتی یه لحظه هم به این فکر نکنه که باعث بانی همه چی فقط و فقط خودشه..

اون با خیانتش به چانیول..باعث شده بود چانیول به وحشت ناک ترین چیزی که توی عمرش دیده بود تبدیل بشه..

اون با خیانتش باعث شده بود چانیول تصادفی ترتیب بده و بک هیون رو به مرز نابودی بکشونه..

اون با خیانتش..بک هیون رو از خودش متنفر کرده بود..

و صد البته زندگی تنها دخترش رو هم به کل از بین برده بود..

و حـآلا خودش ..توی پرتگاه مـرگ در حال سقوط کردن بود..

...............

Kiana

December – Korea 15

تمام حرصی که توی داشتم رو توی صورتم ریختم و با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و در رو محکم بهم کوبیدم بلافاصله صدای فریاد دی او بلند شد ولی اهمیتی ندادم و به سمت جلو حرکت کردم چند قدم بیشتر جلو نرفته بودم که دستم توسط دی او کشیده شد صوتش نشون میداد خیلی عصبانیه..

صورت خونسردی به خودم گرفتم و با پررویی توی صورتش زل زدم

_ : وقتی پیش منی مثل ادم رفتار کن..اینجا مامان جونتم نیست تا ازت دفاع کنه !

برای اولین بار توی 18 سال عمرم حوصله ی دعوا با هیچکسی رو نداشتم مخصوصا با اون بقیه راه رو تا مزار بابا توی سکوت گذروندیم ..

چند دقیقه بعد هر دو جلوی مزار ایستاده بودیم اه عمیقی کشیدم و عـود قرمز رنگی رو روشن کردم و درست بالای مزار قرارش دادم ..جلوی مزار زانو زدم و به با قاب عکس کوچیک بابا خیره شدم ریزش اشکامو حس میکردم ولی حتی حوصلم نبود پاکشون کنم

دی او همچنان با سکوت بهم نگاه میکرد..بهتر بود حداقل دیگه صداش روی اعصابم نمیرفت ..

نمی دونم چقدر اونجا نشسته بودم تا این که دی او ناگهانی دستم رو کشید و مجبورم کرد صاف بایستم خواستم باز اعتراض کنم اما نگاهم به دختر پسر جوونی افتاد که به طرفمون میومدن

دی او بازومو کشید و خواست منو به سمت ماشین ببره که صدای اون پسر متوقفش کرد

_ : صبر کن دی او..مهرسا حالا همه چیو میدونه..

دی او با عصبانیت سنگی که جلوی پاش قرارد داشت رو با شدت به مایل ها اونورتر پرتاب کرد ..عملا هیچ نظری نداشتم اونجا چه خبر بود با گیجی به هر سه نفرشون نگاه میکردم اون دختر مدام به صورتم زل میزد و باعث میشد حس بدی بهم دست بده

دی او که حالا انگاری به اعصابش مسلط شده باشه دهنش رو باز کرد و گفت :

_ : من وظیفه دارم از کیانا مراقبت کنم و بقیه ی موضوعات دیگه به من مربوط نمیشه میتونید برید پیش مادرش و اونجا به مسائل خوانوادگی مزخرفتون برسین

شکه شده بودم و حسی بهم میگفت اگه الان حرف نزنم تا اخر عمرم پشیمون میشم

کیانا : شماها کی هستین ؟ مراقبت از من ؟ بـ ـرای چی ؟!!

اون دختر که تا حالا با سکوت به نظاره گر حرفامون بود یه قدم جلو اومد و با صورت بی حالتش بهم زل زد و توی یه ثانیه حرفیو زد که دنیا مو به اتیش کشید..!

_ : مـن خواهرتم ..

...............

Mohadese

December – Korea 15

مردم از کنارم رد میشدن و با تعجب بهم نگاه میکردن ولی من هنوزم سر جام ایستاده بودم ..توی این سه سال اولین بار بود که بدون سه هون جایی میومدم ..دلم می خواست باشه ..میترسیدم

اما اینجا ..تنها جایی بود که دلم نمی خواست هیچوقت ببینتش نه تا وقتی مطمئن نشدم داخلش چه خبره

قدمی به سمت جلو برداشتم در اتوماتیک وار باز شد ..میتونستم حتی ضربان قلبم رو هم حس کنم ..نفس عمیقی کشیدم و وارد گـالری شد

مـردم زیادی توی گالری حضور داشتن و به نقاشی های متعدد و زیبایی که روی دیوار قرار داشت نگاه میکردن

هیچکدوم از اون نقاشیها به چشمم اشنا نمیومد..مگه نه این که همه ی اینا کار کریسه ؟

دلم می خواست برم خونه...

مردم زیادی جلوی نقاشی نسبتا بزرگی جمع شده بودن ..دستم رو به دیوار گرفتم تا نیوفتم ..همون نقاشی بود

با همون خط سیاه رنگ اشنا که درست از وسط نقاشی رد شده بود سعی میکردم پرده ی اشک جمع شده جلوی چشمامو کنار بزنم ..اما چرا موفق نمیشدم ؟

_ : پس بالاخره اومدی..

با صدای شخص دومی از جا پریدم و به پشت سرم نگاه کردم برای چند لحظه خیلی کوتاه اروز کردم اون کریس باشه اما نبود..

شاید اشتباه میدیدم..مدام پلک میزدم تا شاید اون تصویر مزخرف از بین بره ..

دهنم چند بار باز و بسته شد ولی از شدت شک چیزی نداشتم تا بگم..!

سـه هـون ..

_ : فکر میکردم زودتر از اینا میای اینجا..

محدثه : تو تمام ..مدت..میدونستی ؟

_ : من باهات ازدواج کردم..خیال میکنی انقدر احمقم که ندونم ؟

کـریـس ؟

اگه صدامو میشنوی ..بیا ...حـآلا بیا..

من..

هیچکدوم از این ادما رو دوست ندارم ...

قسم می خورم حتی یه لحظه هم به دوست داشتنشون فکر نکردم حتی یه لحظه..

مگه نمیگفتی نمیزاری یه لحظه هم احساس تنهایی کنم ؟ مگه نمیگفتی نمیزاری بترسم ؟

من حالا تنها ترین ادمم..و به حد مرگ مـیترسم ..

سه هون به سمت حرکت میکرد و من عقب میرفتم مثل کاری که توی چند سال اخیر در حال انجام دادنش بودم با این تفاوت که حالا دیگه حتی با دیدن اون پسر.. احساس ارامش هم نمیکردم ..

فقط دلم می خواست ازش متنفر باشم و بس..




طبقه بندی: Echo.The END،
[ جمعه 9 اسفند 1392 ] [ 12:06 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :