تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سلااااامممم!

خوبین دوزدان ؟

خب من اصولا 5 شنبه میذاشتم این قسمتو ولی خب عیده دیگه گفتم زودتر بذارم ...

پیشاپیش 4 شنبه سوری همتون مباررررککککک!

خب بفرمایین ادومهههههههههههه !!!

 

Kai

 کتمو از روی جالباسی اتاقم برداشتم و تنم کردم ... به سمت میزم رفتم و یکی از عطر های مردونه و ساده مو بخ کت و گردن و گونه هام زدم ... نگاهی تو اینه به خودم کردم ... امروز کلاس داشتم و باید با تی ووک صحبت می کردم ... سعی کردم ساده ترین جملاتو برای حرف زدن باهاش انتخاب کنم تا همه چی خوب پیش بره...

حدود نیم ساعت بعد به کلاس رسیدم ... روی صندلیم نشستم و وسایلمو روی میزم گذاشتم ...

حدود 10 دیقه بعد تی ووک هم وارد کلاس شد ... از روی صندلیم بلند شدم ... نگاهی به لوهان کردم و اونم با لبخند سر تکون داد ... به سمت میز تی ووک رفتم و سرفه ی کوچیکی کردم ... تی ووک به سمتم برگشت ...

- سلام تی ووک شی ...

- اوه ... کایی شی ... از جاش بلند شد و کمی خودش رو جمع و جور کرد : سلام !

- میخواستم اگه ممکنه دعوت منو به ناهار بعد از کلاس قبول کنین ...

جا خورد ... البته انتظارشو داشتم چون این اولین بار بود که ازش همچین تقاضایی می کردم ...

- اوه ... نمیدونم چی بگم ...

- لزومی نداره چیزی بگی ... فقط بعد از کلاس جلوی در ورودی دانشگاه منتظرتم ...

و بدون اینکه منتظر جوابی از تی ووک باشم به جای خودم برگشتم ... قرار بود سه هون و لوهان تاو رو از اینجا دور کنن تا منو تی ووک راحت تر به قرارمون برسیم ... کل کلاس رو به حرفایی که آماده کرده بودم فکر کردم ... تی ووک هم همین طور به نظر میومد چون مدام توی جاش وول میخورد ...

بالاخره کلاس تموم شد و با سر به لوهان اشاره کردم ...

موقع خارج شدن از کلاس هم چشمکی برای تی ووک زدم و از کلاس خارج شدم ... اما صدای تاو رو شنیدم که تی ووک رو مخاطب قرار داد ...

حدود 15 دیقه جلوی در دانشگاهمون ایستادم که تی ووک سر رسید ... نگاه بی تفاوتی به صورتش کردم ... تو همین مدت کوتاه چقدر رو صورتش کار کرده بود ... از فکری که کردم پوزخندی روی لبم نشست ...

- اوه ... واقعا متاسفم کایی شی ... کاری بود که باید انجام می دادم ...معطل شدین ...

- نه خواهش می کنم ... پس زودتر بریم تا دیر نشده ... من هم کاری دارم که باید انجام بدم ...

به روبرو اشاره کردم و شونه به شونه راه افتادیم ...

.

.

.

منو رو روی میز گذاشت و به رفتن گارسون خیره شد ... سرفه ای کردم و گفتم : خب ... راستش علت دعوتتون به این ناهار اینه که می خواستم مطلبی رو بهتون بگم ...

با استرس بهم خیره شد و گفت : خب بفرمایین می شنوم ...

- دوست ندارم با حرفام ناراحتتون کنم یا شما برداشت دیگه ای از حرفای من داشته باشین ... برای همین قبل از شروع صحبت هام می خوام رک بهتون بگم که حرفای من چندان خوشایند نیستن ...

آب دهنشو قورت داد و گفت : کایی شی چی میخوای بهم بگی ؟

- ببین تی ووک شی ... من متوجه هستم که شما به من علاقه دارین ... توی این 1 سالی که با هم تو 1 دانشگاه و 1 کلاس درس خوندیم روزای خوب و بدی رو پشت سر گذاشتیم ... اما بعد از مدتی من متوجه علاقه ی شما به خودم شدم ... نمی خوام بگم شما مشکلی دارین اما من متاسفانه هیچ علاقه ای به شما ندارم ...

به چشمای غمگین تی ووک زل زدم و ادامه دادم : اینکه امروز ازتون خواستم باهام بیاین برای این بود که بگم من توی این مدت به این فکر کردم که با شما باشم اما به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود که من و شما تفاوت های زیادی با هم داریم و منم علاقه ای به شما ندارم ... پس اشتباهه اگه شما رو به طرف خودم بکشم اینطوری خودت 1 روز خسته میشی ... می خوام ازت خواهش کنم منو فراموش کنی و به آیندت فکر کنی ...

2 قطره اشک از چشماش روی صورتش لغزیدن ... دستاشو مشت کرد و گفت : همین ؟!

- من واقعا متاسفم که با حرفام ناراحتتون کردم اما لارم بود این حرفا زده بشه ... ما به عنوان 2 تا دوست و هم کلاسی می تونیم با هم باشیم ...

از پشت میز بلند شدم و کتمو برداشتم ... بهش نگاه کردم و گفتم : شما میتونین با کسی باشین که بهتون علاقه داره ... مطمئنا میتونه خوشحالتون کنه ...

هیچ جوابی نداد ... فقط به روبروش زل زد ... من هم  به سمت در ورودی به راه افتادم ...

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که از پشت دستمو گرفت ... به سمتش برگشتم ...

- 1 فرصت بهم بده ...

 - چی ؟!

- 1 فرصت بهم بده که تو رو عاشق خودم بکنم ...

- تی ووک شی ...

صدای قدم های کسی به گوش رسید ...

- تاو ... تاو ... صبر کن ... تاو با توام ...

تاو نفس نفس زنان ایستاد ... چشمای منو تی ووک از تعجب گشاد شدند ... تاو مشتشو محکم توی صورتم کوبید ... روی زمین افتادم ...

- تاو ... چیکار داری میکنی ؟

قدمی جلو اومد تا مشت دومشو به صورتم بکوبه که سه هون دستای تاو رو محکم از پشت گرفت و سعی کرد ارومش کنه ...لوهان کنارم زانو زد و دستمالی از جیبش در آورد ...

- بیا بینیتو پاک کن داره خون میاد ...

ازجام بلند شدم و یه تی ووک که هنوز تو شوک بود نگاه کردم و گفتم : خداحافظ ...

و به سه هون و لوهان اشاره کردم که بریم ... کار من دیگه اونجا تموم شده بود ...




طبقه بندی: Mirecals in December،
[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 07:18 ب.ظ ] [ SeP!dEh! ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :