تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هــلو دوزدان

اول از همه بابت تاخیر معذرت می خوام و
مـلی اجی گلم تولدت مبارک..ببخشید که برات تولد نگرفتم :"(

به خاطر فوت پدر بزرگم یه ذره حـالم خوش نبود شرمنده :|

راستی جزیره تکونی کردمااا..

اینم قسمت بعد اکو امیدوارم که دوسش داشته باشید..



بپرین ادامه.

Echo.ep8

I just wanna feel alive and
get to see your face again once again


 December – Korea 17

ژاکت نسبتا نـازکش رو بیشتر به خودش چسبوند ..هوا هر لحظه سرد تر میشد و سرماشو مثل شلاق به بدن بی دفاع اون میکوبید ..میدونست باید برگرده داخل وگرنه اخرش چیز خوبی در انتظارش نیست

امـا ..با تمام این حرفا اونجا نشستن بهش ارامش میداد یه ارامش زود گذر !

سرمای هوا سوزش چشماشو تشدید میکرد دقیقا اخرین باری رو که خوابیده بود به خاطر نمیورد دلش می خواست برای یه لحظه هم که شده به پلکای دردناکش استراحت بده اما نمی تونست

میترسید مـیترسید چشماشو ببنده و باز هم کابوس ببینه ..

کابوس اون شب لعنتیو..!

دیگه حس نمیکرد یه ادم زندست حس یه مرده رو داشت که فقط برای رفع تکلیف زندگی میکنه زندگی میکنه تا شاید خیلی زود سرنوشت از دستش خلاص بشه و بزاره که بره

به سختی از روی صندلی چوبی بلند شد و خودش رو به لبه ی تراس رسوند دستاش بی حس شده بود ولی بازم میله ی تراس رو گرفت

" من فقط می خوام یه بار دیگه حس کنم که زندم ... "

باز هم همه چیز به اون مایع شور بی رنگ ختم شد میتونست حس کنه قطره قطره داره روی گونش چکیده میشه متنفر بود از این که انقدر ضعیف باشه ..

گریه همیشه نشونه ی ضعفه.. اما حتی قدرت نداشت اون مایع مزخرف رو از روی صورتش پاک کنه میترسید اگه دستش رو از روی اون میله های سرد برداره دیگه نتونه حتی بایسته !

با همه ی این اتفاقا..

" دلم می خواد برای اخرین بار ببینمت بازم توی صورتت خیره بشم..بدون اینکه فکر کنم تو مزخرف ترین ادمی هستی که تا حالا دیدم ! "

هـنوز دلش می خواست اونو ببینه برای اخرین بار ..بدون این که فکر کنه اون چه بلایی سرش اورده بدون فکر به این که اون خیلی بده..

چانیول شخصی که اون با تمام وجود سعی داشت حداقل یه نقش کوچیک توی زندگیش داشته باشه ..به کل نابودش کرده بود

هیچوقت نمیدونست با نزدیک شدن به اون پسر در حال تیشه زدن به ریشه ی خودشه ..

ریشه ایی که هنوزم از ضربه ی قبلی اسیب دیده بود !

دلش می خواست بدون تاسف خوردن " ازت متفرم " رو به زبون بیاره

اما تاسف میخورد به حـال خودش احساسی که حالا نابود شده بود و زندگیش !

.....................

Elina:

 

_ : الـن ؟

سرم رو به سمت جایی که صدا ازش میومد چرخوندم و بعد از مکث جواب دادم

الینا : بله مـهرسا ؟!

میتونستم صدای اه عمیقش رو بشنوم و بعد صدای ضعیفش

_ : اونا اومدن !

اهسته دستبند کوچکی که دور دستم بسته شده بود رو لمس کردم هدیه ی سوهو بود مهرسا بهم کمک کرد تا  از روی تختم بلند بشم حـالا هردو باهم به سمت پذیرایی حرکت میکردیم تا مهمونای کم و بیش ناخوندمون رو ببینیم !

صدای سلامشون رو شنیدم 4 نفر بودن

_ : بهتر نیست حـالا حقیقت رو بگید خـانم لی ؟

صدای مهرسا به صورت واظحی میلرزید دستم رو به سمت دستش دراز کردم اهسته چند بار نوازشش کردم شاید به اروم کردنش کمک کنه ..!

خـانم لی : من..من متاسفم شماها باید زودتر از اینا همه چیز رو متوجه میشدین ..شماها هردوتون برای من مثل کیانا میمونید نمی خواستم اینجوری و توی این موقعیت همه چیز رو بدونید اما ..

_ : مامان..میشه بری سر اصل مطلب ما همه اینارو میدونیم !

میتونستم صدای گریه ی اون زن رو بشنوم اما برام مهم نبود از نظر من اون زن و دخترش کسایی بودن که دنیامو ناگهانی از اینی که بود نابود تر کردن !

خانم لی چند بار صداشو صاف کرد و بعد شروع کرد به صحبت کردن

خانم لی : پدرتون وقتی 20 سالش بود وارد این کشور شد برای یه شهروند ایرانی اقامت توی این کشور خیلی سخت بود پدر من که اون موقع افسر مافوق پدرتون بود بهش پیشنهاد داد تا با من ازدواج کنه تا بتونه اقامت بگیره 4 سال بعد توی یکی از ماموریت هاش با مادرتون اشنا شد اونا همو دوست داشتن و من نمی خواستم کسی باشم که جلوشو بگیره تازه توی اون چهار سال هیچ علاقه ایی بینمون به وجود نیومده بود و در ضمن دکترا گفته بودن من نمی تونم بچه دار بشم برای همین بهش پیشنهاد دادم تا با مادرتون ازدواج کنه ..

یک ماه بعدش..من و مادرتون هم زمان باهم حامله شدیم ..مادرتون از تمام جریانات خبر داشت و قبول کرده بود که پدرتون فقط خرج و مخارج من و کیانا رو پرداخت کنه

برای چند لحظه ساکت شد میتونست سرد شدن دست مهرسا رو حس کنم پس این ما بودیم که زندگی اونا رو خراب کردیم نه اونا ..!

میدونستم توی اون لحظه باید به پدرم فکر کنم اما دلم می خواست بدونم سوهو توی تصادف پدر چه نقشی داشت

نفس عمیقی کشیدم و گفتم :

_ : اون تصادف ..چرا اونا می خواستن پدرو بکشن ؟ اصلا تا حالا مقصر دستگیر شده ؟!

صدای پسری که حدس میزدم لوهان باشه به گوشم رسید

لوهان : 4 سال پیش ژنرال و گروهشون که من و دی او هم جزئی ازش بودیم موفق شد یه باند بزرگ مواد مخدر رو بعد از چند سال دستگیر کنه رئیس اون باند دوتا پسر داشت که تونستن توی اون عملیات فرار کنن حبص ابد حکمی بود که قاضی برای رئیس اون باند بریده بود اما یک ماه بیشتر از حبصش نگذشته بود که خودشو توی زندان دار زد !

پسراش برای انتقام ماشین پدرتون رو توی جاده منحرف کردن ما متوجه شدیم که حتی ترمز هم دست کاری شده بود ..و حتی تصادف تو مهرسا هم تقصیر همونا بود ما موفق شدیم یکی از اونا رو دستگیر کنیم اما اون یکی فرار کرد ..و تا حالا خبری ازش نداریم ..!

حـالا دیگه همه چیز برام روشن شد سوهو..همون پسر دومه..

من به نحوی باعث نابودی خانوادش شدم..و اونم خـانواده ی منو نـابود کرد.. !

بی حساب شدیم.. !

......................

Elahe :

با وحشت روی تختم نشستم و به اطرافم خیره شدم نگاهم ناخداگاه روی ساعت چرخید 4 صبح رو نشون میداد با سرعت از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق بک هیون دویدم ولی اونو وسط سالن دیدم

_ : چیشده ؟!!

پوزخندی به روم زد و با دستش به رو بر روش اشاره کرد

_ : مهمون داری !

بدون هیچ حرفی صندلیشو به سمت اتاقش هدایت کرد و در رو محکم پشت سرش بست بازم بغض گلومو پر کرد با قدم های مردد به سمت در حـال جایی که بک هیون بهش اشاره کرده بود حرکت کردم پسر قد بلندی روی زمین دراز کشیده بود بدون این که صورتش رو هم ببینم میتونستم بفهمم که اون کیه

پـارک چانیول !

باناباوری دهنم رو باز کردم و گفتم :

_ : چـانـ ـی ؟!

پلکاش به سرعت باز شد و به سختی خودش رو مجبور کرد تا روی اون کاشی های سرد بشینه صورتش پر از زخم بود نمیدونم باز چه بلایی سر خودش اورده..اصلا برای چی اومده اینجا ؟!

چانیول : اینجوری بهم نگاه نکن همش..تقصیر توئه..!!

چشمامو بستم و سعی کردم اروم باشم اما نمی تونستم دهنم رو باز کردم و با صدای بلند سرش داد زدم و گفتم :

_ : بلایی که سر بک هیون اوردی بس نبود ؟ حـالا منو مقصر گیر کردن خودت توی لجن زاری که درست کردی میدونی ؟ من بهت خیانت کردم و حالا دارم جزاشو میبینم ..دیگه بسه..از اینجا برو..اون همینجوریشم بهم نگاه نمیکنه..چه برسه که حـآلا تو اومدی اینجا ..

چانیول : من دوست داشتم...حالا دیگه دلم نمی خواد هیچکسو دوست داشته باشم..نمی تونم از کنار یه نفر بگذرم و ازارش ندم..اگه اینا تقصیر تو نیست پس تقصیر کیه ؟ من نمی خواستم اینجوری باشم..هیچوقت..حتی نمی تونم به یـورآ نگاه کنم..اونم یه روزی شبیه تو میشه..و یه نفر دیگه رو ازار میده !





طبقه بندی: Echo.The END،
[ سه شنبه 27 اسفند 1392 ] [ 03:02 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :