تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

ســلام

عید همگی با تاخیر مبارک باشه

با یه تک شات ترجمه ایی اومدم زوجشم بکیوله

دیگه چون دفعه اولمه اگه بد بود ببخشید :"|



برین ادومه.

Take Me with You

Chanyeol's P.O.V:

این هفته اخرین هفته اییه که  میتونم با بک هیون بگذرونم هفته ی دیگه که بیاد اون میره بـرای همیشه

هنوزم نمی تونم باور کنم که اون می خواد به این زودی ترکم کنه . اون مریضی از بچگی همراهش بود قلبش به اندازه ی کـافی قـوی نیست و داره اونو روز به روز ضعیف تر میکنه !

اه عمیقی کشیدم و در اتاقی که با بک هیون شریک بودم رو باز کردم

لبخند مهربونی به روم زد و محکم خودشو توی بغلم جـا داد

" بیا بریم پـارک "

با صدای محکمی اینو بهم گفت ولی من میتونستم لرزش صداشو حس کنم این لرزش باعث میشد به این فکر کنم که به زودی قراره ترکم کنه و این قلبمو به درد میورد

در حالی که دستامون همدیگرو لمس میکرد طول جـاده رو به اهستگی قدم میزدیم

به ارومی دروازه رو هل داد و لبخند بانمکی با تصور این که هیچی عوض نشده صورتش رو پر کرد . روی یکی از صندلی های چوپی پارک نشستم و اونو هم کنار خودم نشوندم . سرش رو روی شونم گذاشت و با صدای ارومی پرسید :

" اولین دفعه ایی که همدیگرو اینجا دیدیم یـادته ؟ "

لبخند غمگینی زدم..

البته که اون روز رو یادمه !

..........

روی تاب اهنی نشسته بودم تا این که پسر کوچولویی به سمتم اومد چشمای درشتش قهوه ایی رنگش و صورت رنگ پریدش  توجهمو به خودش جلب کرد لبخند بانمکی کل صورتش رو پر کرده بود جوری که منو هم مجبور به لبخند زدن میکرد

" اجازه هست روی اون تاب بشینم ؟ "

دستش رو به طرف تابی که کنارم قرار داشت دراز کرده بود با خجالت لبخندی بهش زدم و سرم رو تکون دادم به سرعت به طرف تاب دوید و خودش رو با هر سختی بود روی تاب نشوند

دست خودم نبود با دقت به صورتش خیره شده بودم

" بهم کمک میکنی تاب بخورم ؟ "

با خوش حالی لبخندی بهش زدم و به سمتش حرکت کردم

تا جایی که زور داشتم به طرف بالا هلش میدادم به محض این که باد گرم تابستونی به صورتش برخورد میکرد جیغ بلندی از روی خوش حـالی میکشید

روی صندلی کنار وسایل بازی نشسته بودیم و داشتیم ابنباتایی که من با خودم به پارک اورده بودم رو میخوردیم

" من بیون بک هیونم و هفت سالمه تو چی ؟ "

با خوش حـالی خندیدم و گفتم

" پارک چانیول منم هفت سالمه "

" میتونیم باهم دوست باشیم ؟ "

صورتش از خجالت کاملا سرخ شده بود و مجبورم میکرد بخندم

" فکر میکنم ما الانشم باهم دوستیم نه ؟ "

بک هیون لبخند خوشگلی زد و به اسمون نگاه کرد

" مامان امروز عصبانی بود و سر دکتر اوه فریاد زد ! "

با کنجکاوی ازش پرسیدم

" چـرا ؟ "

" دکتر اوه بهش گفت که من به زودی قراره برم "

اخم کردم

" کجا داری میری ؟ "

بازم بهم لبخند زد و به اسمون اشاره کرد

" اونجا "

" تو میتونی پرواز کنی ؟ "

گیج شده بودم و با کنجکاوی منتظر جوابم بودم

در حالی که از شدت خنده سرخ شده بود جوابمو داد

" نه..اما به زودی قراره یه فرشته بشم و از بقیه مراقبت کنم "

باد به ارومی موهاشو تکون داد و اون حتی زیباتر از چند لحظه قبل به نظر میرسید بدون این که متوجه بشم بهش خیره شده بودم بی اختیار سرم رو کج کردم و با لبام گونشو لمس کردم . جیغ کوتاهی کشید و خنده ی بانمکی تحویلم داد چند لحظه بعد در حالی که ضربه ی کوتاهی به دستم میزد به سرعت ازم دور شد

دستپاچه شدم و از کاری که کرده بودم پشیمون بودم میترسیدم که از دستم عصبانی باشه شونه هاش میلرزید و منو دسپاچه تر از قبل میکرد اون داشت به خاطر کار من گریه میکرد

" بک هیوناا.. گریه نکن ببین اگه گریه نکنی بهت شیرینی میدم "

چیزی نگذشته بود که منفجر شد و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن

" هــوف ! دیگه اون شیرینی رو بهت نمیدم ! "

خنده روی لباش ماسید و با حـالت کیوتی که قلبمو تکون میداد گفت

" ببخشید یـئولی "

سورپرایز شدم یئولی این یه اسم مستعار جدید بود !

" تو خیلی بانمکی ..ازت خیلی خوشم اومد "

تعریفش بازم سورپرایزم کرد خیلی سریع جوابش رو دادم

" پس بیا وقتی بزرگ تر شدیم ازدواج کنیم هـوم ؟ "

شونشو بالا انداخت

" قــول میدم "

با صدای اهنگینی خندید و گفت

" باشه یــئولی یـوبو "

" اون شیرینی دیگه مال توئه "

بک هیون سریع شیرینی رو از دستم گرفت و اونو به سرعت وارد دهانش کرد

" دلت می خواد توهم بچشی ؟ "

ناگهانی جلو اومد و من کاملا خشک شدم خیلی زود لبامون بهم متصل شد و من تونستم اون مزه ی خوشمزه توت فرنگی رو توی دهنم حس کنم

به محض شکسته شدن بوسه با لبخند خجالتی بک هیون مواجه شدم طاقت نیوردم و اونو توی بازو هام کشوندم

" بک هیوناا..با این که امروز باهم اشنا شدیم..ولی فکر کنم دوست داره !

جیغ کوتاهی کشید

" وقتی این چیزارو میگی شبیه بابا میشی ! "

" این حرفارو از دراماها یاد گرفتم ششش..این یه رازه مامان بهم گفت که من نباید اونارو ببینم ! "

صدامو صاف کردم و با لحن محکمی ادامه دادم

" ولی من دوست دارم "

" منم دوست دارم یئولـی "

رفته رفته لبخند بانمکی صورتش رو پر کرد لبخندی که دل همه رو اب میکرد !

" بیا فردا همدیگرو اینجا ببینیم "

اون روز من متوجه شدم که مامانامون باهم دوستن از اون به بعد هر روز همدیگرو میدیدیم...

..........

هوا در حال تاریک شدن بود و چراغای شهر یکی یکی روشن میشد

" بیا برگردیم خونه هوا داره سرد میشه "

باهم اونجارو ترک کردیم اما بک هیون ناگهانی ایستاد و منو هم مجبور کرد تا کنارش بایستم

لبخند بانمکش رو تحویلم داد و گفت

" میشه کولم کنی یئولـی ؟ "

لبخند غمگینی صورتم رو پوشوند  اهسته موهای نامرتبش رو لمس کردم و روی زمین زانو زدم روی کمرم جای گرفت طورری که نفس گرمش گردنم رو غلغلک میداد

" من دوست دارم ..واقعا دوست دارم "

از اعتراف ناگهانیش شکه شدم ولی لبخند زدم

" منم دوست دارم "

نگاهم به سمت اسمون بود و خیلی ناگهانی ستاره ی دنباله داری رو دیدم پشت سرش صد ها ستاره ی دنباله دار شروع کردن به حرکت کردن

" بــک نگاه کن..! ستاره ی دنباله دار "

" هــممم.."

صداش ضعیف تر از اونی بود که فکر میکردم

" تو همیشه اروز داشتی که یکی از اونارو ببینی حـالا اسمون پر شده از ستاره های دنباله دار ..بیا یه ارزو کنیم "

میتونسیتم زمزمه ی ضعیفش رو از پشت سرم بشنوم 

خـواهش میکنم بزار برای همیشه کنـارش بمونم ..اونو ازم نگـیر

چشمامو بستم میتونستم حس کنم که اشکام گونه هامو خیس کرده اما خیلی سریع سرم رو تکون دادم دلم نمی خواست پسری که پشتم دراز کشیده رو نگران کنم !

به سمت جلو حرکت کردم

" چراغا ی شهر امروز به نظر روشن تر میان قشنگ نیستن ؟ "

" اهـ ـوم .."

صداش هنوزم ضعیف بود سرم رو کمی کج کردم تا لبخند نصفه و نیمه ی روی صورتش رو ببینم

" هــی نگا کن..یه سگ ولگرد ..باید بیاریمش خونه و ازش نگهداری کنیم ؟ "

بدون این که منتظر جوابش باشم ادامه دادم

" نـه مامان به محض این که ..اونو ببینه ..میکشتش "

" بک هیون می خوای امشب برات گـیتار بزنم ؟ "

چند ثانیه منتظر موندم اما جوابی از طرفش دریافت نکردم

" بکــ ؟ بــک اصلا بهم گوش میدی ؟ "

نگران شدم اهسته سرم رو به سمت عقب برگردوندم و با چشمای بستش مواجه شدم هنوزم روی لباش اثری از اون لبخند نصفه و نیمه باقی مونده بود

اون زیر نور چراغا از همیشه زیباتر به نظر میرسید

روی مسیری که داشتم میرفتم تمرکز کردم در حالی که اون هنوزم روی کولم بود

" تو همیشه یه تنبل خـوابالو بودی "

دهنم رو بستم و خندیدم دلم نمی خواست بیدارش کنم

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که حس کردم دستش از روی گردنم رها شد و اویزون کنارش افتاد

" خوشبختانه من نمیزارم تو بیفتی خـوابالو "

اهسته زیر لب زمزمه کردم

" دوست دارم بک ..خوابای خوب ببینی "

...........

پسرک بی توجه به اطرافش بک هیون رو به سمت انتهای جاده حمل میکرد اما انگاری اون جـاده پایانی نداشت

چـانیول بار دیگه نگاهش رو به سمت اسمون سوق داد به محض نگاه کردن به اسمون ستاره ی درخشانی توجهشو جلب کرد

" نگاه کن این ستاره شبیه توئه بـک ! خیلی درخشانه "

لبخند کم کم کل صورتش رو پر کرد

" بـک تو ستاره ی درخشان منـی..من بهت احتیاج دارم تا دنیامو روشن کنی ...پـس ترکم نکن "

پسرک خـوابالو رو بیشتر به خودش چسبوند نـاگهانی چراغ های شهر به نظر تاریک تر شدن و اسمون پر شد از هـزاران سـتاره ..

حس کرد بدن پسر کوچک تر در حـال سرد شدنه بـرای چند ثانیه حتی قلبش هم متوقف شد

" بـک ..سـردته ؟ "

میدونست جـوابی نمیشنوه

" شاید باید عجله کنیم تا تو سرما نخوردی ..تو همیشه وقتی مریضی وحشتناک میشی .."

خنده ی کوتاهی به مکالمه ی احمقانه ی خودش و بک هیون که حـالا به نـظر کـاملا خــواب میومد کرد

" اما .. من مـراقبت از تو رو دوست دارم پس بزار برای همیشه ازت محافظت کنم هـ ـو م ؟ "

" من خوش حـالم که ادم فوق العـاده ایی مثل تو رو ملـاقات کـردم مـیدونی نه ؟ وقتی غر غر میکردی خـیلی بانمک میشدی ....پس همیشه سرم غـر بزن "

پس از مدت کوتاهی جنگـیدن با اشکاش دهنش رو باز کرد و ادامه داد

" برای همیشه کنـارم بمون تا من بتونم غر زدنات ..خندیدنات ..صدات ..و خـودتو ببینم . منو با خودت ببر هـرجا که میری . خواهش میکنم منو با خودت ببر تا بتونم از محافظت و مراقبت کنم ..! "

چـانیول لبخند زنان در حـالی که بک هیون رو پشتش حمل میکرد به سمت پایین جـاده حـرکت کرد .

The END




طبقه بندی: One Shot،
[ پنجشنبه 14 فروردین 1393 ] [ 01:11 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :