تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هللووووووو!!!!!!

خب تا اخر امتحانات خرداد فکر کنم نتونم بیام ! قبلش گفتم 1 قسمت بذارم !

ادووممهههه!!!

آپلود عكس رایگان و دائمی

Luhan

 همراه کایی از اونجا دور شدیم ... نمیدونستیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت ... برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم :

- خیلی خوب شد که همه چیزو به تی ووک گفتی ...

سه هون پرسید : راستی تی ووک چی گفت ؟

- گفت بهش مهلت بدم که منو عاشق خودش بکنه ...

هر دو متعجب ایستادیم ... کایی گفت : من کاری رو که باید انجام دادم ... بقیش بستگی به تاو داره ...

و بعد هم به راهش ادامه داد ... به سمت کایی دویدم و بازوشو گرفتم : از تاو ناراحتی ؟..

- نه...

- آخه ....

- آخه نداره ... اون دل خوشی از من نداره ...

- خوشحالم که درک می کنی ...

- فقط امیدوارم تی ووک خیلی گیر نده ...

- همون طور که خودتم گفتی بقیش به تاو بستگی داره ...

سه هون گفت : حالا بریم خونه رو لبت یخ بذاریم باد میکنه ...

تا عصر که کایی پیش ما بود سعی کردیم حواسشو پرت کنیم ... فکر می کردم بعد از مدتها بالاخره مشکلاتمون کمتر شدن و همه چی داره درس میشه ... اما خبر نداشتم که این تازه شرع مشکلات ماست..

.

.

عصر به تاو زنگ زدم و ازش خواستم به خونه ی ما بیاد تا باهم بیرون بریم ... اولش طفره رفت اما با اصرار من بالاخره راضی شد ... ساعت 6 بود که زنگ خونه رو زد ... درو که باز کردم دیدم پشت به در ایستاده ...

- سلام

- سلام ...

- نمیای بریم تو ؟!

 - نه .. بهتره بریم هوا کم کم تاریک میشه ...

- باشه ...

تا وقتی وارد پارک بشیم هر دو ساکت بودیم !مدتی روی نیمکتی نشستیم ... تاو بیم مقدمه پرسید : به نظرت تی ووک به من علاقه مند می شه؟

- نمیدونم ..

- کایی خوبه ؟

- چرا می پرسی ؟؟

- چون با مشت زدمش ... کسی رو که روزی مثل برادرم بود ...

- الآنم هست ...

- نه ... دیگه خیلی دیر شده ...

- دیر نشده ... تو همه چیز رو خیلی پیچیده می کنی ...

- اون لحظه خون جلوی چشمو گرفت ... فکر کردم روزی که کابوس شبام بود و ازش می ترسیدم رسیده ... می ترسیدم کایی به تی ووک روی خوش نشون بده ... می ترسیدم با کایی وبرو بشم ...

دستاشو تو موهاش کرد و گفت : از امروز می ترسیدم ...

- کایی از دست تو عصبانی نیست ... فقط بهش زمان بده ... تو از چیزی خبر نداری ...

- تی ووک همه چیز رو برام گفت ...

 با چشمای گشاد شده نگاهش کردم ... ادامه داد : فکر می کردم بعد از مشتی که به صورت کایی زدم دیگه تمومه ... تی ووک حتی به من نگاهم نمی کنه ...من تی ووک رو برای ناهار دعوت کردم ... اون گفت که کار داره و بمونه برای 1 روز دیگه ... پیش خودم حدس زدم شاید با کایی بخواد بره بیرون !

واسه همینم سریع لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون ... وقتی کایی رو پشت در رستوران دیدم و بعدش تی ووک رو که دنبالش می رفت حدسم به یقین تبدیل شد ... ا لحظه عقلمو از دست دادم ...

نفس عمیقی کشید  در حالیکه به دونه های برف که زمین رو سفید می کردند خیره شده بود ادامه داد :

بعد از رفتن شما از تی ووک خواستم با هم حرف بزنیم ... انتظار داشتم قبول نکنه ، اما قبول کرد !

رفتیم روی نیمکت روبروی رستوران نشستیم ... تی ووک به روبروش خیره شد و گفت : تو به من علاقه داری ؟

نمی دونستم چی بگم ، می ترسیدم حرفی بزنم که همه چی رو خراب کنه بنابراین سکوت کردم ...

 اونم انگار منتظر جواب من نبود چون ادامه داد : وقتی کایی رو برای اولین بار دیدم ازش خوشم اومد ... پسر جذابی برام بود ... ناخودآگاه بهش فکر می کردم ... من به هر دری زدم تا نظر کایی رو به خودم جلب کنم از طرفی هم می دونستم تو از من خوشت میاد ... تا اینکه 1 ماه پیش تصمیم گرفتم 1 تصمیم جدی بگیرم ...

من با کارهام تو و کایی رو از هم دور کرده بودم ... متوجه بودم که کایی داره عذاب می کشه اما من خودخواه بودم ... می خواستم برای کایی صبر کنم ... وقتی خوب فکر کردم دیدم عشق 1 طرفه من نتیجه نمیده ... می خواستم کایی رو فراموش کنم اما نمی تونستم ... تصمیم گرفتم امتحانش کنم ...اگه مطمئن میشدم که کایی منو دوس نداره فراموشش می کردم ... کایی توی رستوران ازم خواست فراموشش کنم ... من به جوابم رسیدم ... وقتی روبروی رستوران ازش خواستم 1 فرصت دیگه بهم بده چشماش پر از ترس شدن ... انگار می ترسید تو برسی ... در واقع من میدونستم ممکنه تو بیای ... واسه همینم سعی در وقت کشی داشتم ...

نفس عمیقی کشید و گفت : من به جوابم رسیدم ...تو منو دوس داری ...تو پسرخوبی هستی... اما من برای فراموشکردن کایی احتیاج به زمان دارم ... بهم فرصت میدی ؟؟

اگه بگم تو اون لحظه دنیا رو به من دادن دروغ نگفتم ... لوهان من به آرزوم رسیدم اما ... کایی ...

دستشو گرفتم و گفتم : کایی کنار میاد !!

بعد از 1 روز پر استرس تماشای برف به هردومون آرامش می بخشید ...




طبقه بندی: Mirecals in December،
[ پنجشنبه 28 فروردین 1393 ] [ 03:37 ب.ظ ] [ SeP!dEh! ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :