تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

هــای

بعد قرن ها اومدم پست بزارم..دیگه دیگه

از امروز وب شروع به کار دوباره داره بقیه نویسنده ها هم کم کم دست به کار میشن

اینم دازدان جدیدمه فـیکه ..قـول قــول بیقه رو تموم میکنم این تابستون

اسمش فراموشیه زوجشم بکـیوله =_=..یه شخصیت دخترم بیشتر نداره
ایشالله که خوشتون میاد



برین ادامه.

Oblivion.ep1

" سـه هون شی ؟ "

با گیجی به روبرو نگاهی انداختم اون مرد منتظر به صورتم خیره شده بود چی باید میگفتم ؟ مگه چیزم برای گفتن باقی مونده بود .. ؟ نگاهم خیره ام رو به سمت پوشه ی سیاه رنگی که روبروم قرار داده شده بود سوق دادم عکس بک هیون بود با اون صورت بازیگوش و مظلومش..

همین نگاه گولم زد نه ؟ کـاش هیچوقت بـر نمیگشت..همه چـیز تقصیر من بود همه چی..

" از همین عکس شروع کن حرف بزن پسر اونوقت ما یه شانس برای پیدا کردنشون داریم "

نگاهم رو از پوشه گرفتم و گفتم

" از بچگی میشناختمش...درست از تولد 10 سالگیم اما یه روز برای همیشه ناپدید شد..و درست 4 ماه پیش برگشت ازم خواست کمکش کنم..من فقط کمکش کردم همـین ! "

..........

از اداره پلیس خـارج شدم بارون شدیدی میبارید اهمیتی ندادم و به سمت خـونه حرکت کردم بازم مثل چند روز اخیر ترس تمام وجودم رو پر کرد دست خودم نبود فقط چند لحظه یک به عقب برمیگشتم تا مطمئن بشم کسی تعقیبم نمیکنه ...

قدم زدن توی اون شهر ..و زندگی کردن توی خونه ایی که حتی سایه ی خودمم باعث ترسم میشد وحشتناک بود بدون هیچ دوستی ...بدون هیچ موجود زنده ایی هـیچکس نیست الان هفته هاست که نخوابیدم میترسم بخوابم و کابوس ببینم ...

تمام طول شب رو بیدار میمونم و به دیوار خیره میشم ...

بک هیون تو چه بـلایی سرمون اوردی ؟

روزانه هـزاران بار خودم رو لعنت میکنم ... چرا اون روز بعد از این همه سال از دیدنش خوش حـال شدم ؟ چرا به چشماش نگاه نکردم ؟ دیگه اثری از شیطنت همیشگی توش باقی نمونده بود ...فقط تاریکی بود و بس..

خیلی دیر متوجه شدم..اونقدر دیر که دیگه کـسی اطرافم باقی نمونده بود هـیچکس..

مبایلم رو بیرون اوردم و به صفحش خیره شدم هـلنا.. قطرات بارون روی صورتش ریخته میشد ...چـطور شد که دیگه حتی تورو هم ندارم ؟

..........

: بک هیون :

" اه بالاخره اومدی؟ میدونی چند دفعه سراغت رو ازم گرفت اون غیرقابل تحمله..!! "

" کل روز رو تو اتاق بود ؟ "

" اره..کل روز رو  "

کای با خونسردی تمام روی مبل نشسته بود و مجله ی مسخره ایی رو به دست گرفته بود این همه خونسردی اعصابمو خورد میکرد نگاهم رو از صورتش گرفتم و با کلید در رو باز کردم و وارد اتاق شدم روی تخت نشسته بود به محض دیدن من با سرعت از روی تخت بلند شد و به طرفم اومد و محکم بغلم کرد دوباره اون حس مسخره ارامش سراغم اومد اما اون حس زیاد دووم نداشت منو از خودش دور کرد و لبه کتم رو محکم گرفت و کشید

" چرا اینکارو با من میکنی ؟ تو کل روز رو اون بیرون بودی جایی که هر لحظه ممکنه بگیرنت و من تمام روز توی این اتاق زندانی بودم و برادر مزخرفت اجازه نمیداد حتی ازش یه سوال بپرسم..!!  "

" داشتم مدارک رفتنمون رو اماده میکردم...معذرت می خوام.."

" بک...به من گوش بده..  "

میدونستم اخر این مکالمه به چی ختم میشه و نمی خواستم اجازه بدم بازم اونو پیش بکشه..

" نــه چـانیول ..نــه..  "

خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد و به چشمام خیره شد

" بـیا اینکارو بکنیم...اونوقت تا ابد بازم پیش هم میمونیم..مــ....  "

بازومو از دستش کشیدم و تلوتلو خوران ازش دور شدم میتونستم بالا رفتن دمای بدنم رو حس کنم داشتم کنترلم رو از دست میدادم..نمی خواستم به حرفاش حتی لحظه ایی فکر کنم..

" من انقدر سختی نکشیدم که اخرش به اینجا ختم بشه...  "

دستش رو با شدت از لای موهای خوش فرمش که حالا کاملا نامرتب به نظر میرسید رد کرد

" بک...توئه لعنتی تمام کسایی که دوست داشتم رو از بین بردی..نمیزارم اینکارو با خودتم بکنی..  "

حـالم بد بود و دیگه نمیتونستم فضای اتاق رو تحمل کنم با سرعت  از اتاق بیرون اومدم و در رو محکم بهم کوبیدم بازم یه مکالمه ی نصفه ی دیگه مثل همیشه با فریاد من یا با فریاد اون تموم شد ..کای پشت در دست به سینه ایستاده بود و با پوزخند واظحی خیره نگاهم میکرد...

" اینجوری بهم نگاه نکن اگه لازم باشه برای نگه داشتن اون پیش خودم ادمای بیشتری رو هم قربانی کنم اینکارو میکنم...بدون هیچ تردیدی..  "

..........

" فلش بک "

4 مـاه قـبل :

: هلنـا :

" بیا تو خجـالت نکش دوستای سه هون دوستای منم حساب میشن "

دم در ایستاده بود و با تردید به داخل خونه نگاه میکرد نمی دونستم منتظر چیه اه عمیقی کشید و چمدون سیاه رنگش رو همراه خودش وارد خونه کرد

" طبقه ی بالا سمت چپ برات یه اتاق اماده کردم میتونی وسایلت رو اونجا بزاری "

ازم دور شد و به سمت پله ها حرکت کردم اما وسط راه متوقف شد با تعجب بهش نگاه کردم به عکس بزرگی از من و چانیول رو که درست شب عروسیمون نشون میداد خیره شده بود !

به طرفش حرکت کردم و گفتم

" چیز خاصی درمورد این عکس وجود داره  که اینطوری بهش خیره شدی ؟ "

سعی کرد لبخند بزنه ولی اصلا موفق نبود با همون لبخند نصفه نیمه به سمتم برگشت و گفت

" عکس قشنگیه.. "

به چشماش خیره شدم زیادی سیاه بود خیلی خیلی سیاه.. نگاهای این پسر ته دل ادم رو خالی میکرد نمی تونستم باور کنم بک هیون با این اخلاق سردش دوست صمیمی سه هون محصوب میشد !

" چیز خاصی درمورد چشمام وجود داره که اینجوری بهشون خیره شدی ؟ "

به وضوح جـا خوردم ...نمی دونستم چی باید بگم لبخند زورکی زدم و گفتم

" شام تا چند دقیقه دیگه حاظره چانیولم الانه که برسه فکر کنم دوستای خوبی برای هم بشید "

اهسته سرش رو تکون داد و نگاهش رو ازم گرفت  و در حالی که چیزی رو زیر لب زمزمه میکرد به سمت پله ها حرکت کرد ... !





طبقه بندی: Oblivion،
[ یکشنبه 1 تیر 1393 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :