تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سَــــلــامـــ



مَــــنـــ آمَــــدَمــــــ  !!!

بـــا فــــیکــــ هَـــمـــ آمَـــدَمــــــ!


شَـــخصـــیتـــ هـــایـــ اَصـــلیــــهـــ فــــیکــــ  :


چــــانیــــــــــــــــــولــــــ  !

لـــــــــــــــــــــــــــوهـــان !

بَــــــکهـــــــــیـــــــونــــــــ !

جـــــــــــــــــــــــــیــــــونــــ  !




پـــــوستـــِرِشــــ هَـــمــ کـــارهــ خـــودَمـــهــــ


بِفَــــرمـــائــــیــــد ادامـــــــهـــــ !!!




چانیول:

حدودا دو هفته ای از ناپدید شدنش میگذشت.کم کم همه از پیدا کردنش نا امید شده بودن.
ولی من هنوز امید وار بود میدونستم که برمیگرده.اون ماله من بود و امکان نداشت اینجوری ترکم کنه.
آخر هفته تولدم بود اما بکهیون نیست.اولین جشن تولدمه که قراره بدون اون برگذار بشه.

#######

Birthday Night:

خونه حسابی شلوغ شده بود.همه میگفتن و میخندیدن.کادو ها دونه دونه روی هم یگ گوشه از خونه چیده شده بودن و سمت دیگه کیک چند طبقه بود.
اما این ها برای چانیول کافی نبود.ته قلبش کمبود یک چیز رو احساس میکرد.چیزی که مهم ترین قسمت زندیگش بود "بکــــهیون".
سوهو:چانیول حداقل برای حفط ظاهر هم که شده یکم بخند.این مهمونا بخاطر تو تا اینجا اومدن.
تازه با صدای سوهو به خودش اومد.چه درخواست مسخره ای.اخه چطوری میتونست تو اون شرایط بخنده؟
سری تکون داد و بدون توجه به هیچکس به سمت اتاقش رفت.تاریک بود.روی تختش که چسبیده به پنجره بود نشست و نگاهی به بیرون انداخت.منظره بیرون پنجره فقط جنگل تاریک و مخوف بود.
دونه های اشکی که روی گونه هاش میغلتیدن تو اون تاریکی میدرخشیدن.مدام نگاهش به صفحه گوشی بود تا شاید پیامی از کسی که به خاطرش به این حالو روز افتاده بود دریافت کنه.
#######

لوهان:
میدونستم نمیخواد با کسی صحبت کنه ولی حداقل باید با مهمونا خداحافظی میکرد.
درو اتاقشو خیلی اروم زدم و بدون اینکه جوابی دریافت کنم داخل رفتم.
فورا خودشو جمع و جور کرد.متوجه حضورم شده بود.میدونستم داره گریه میکنه.دیدن چانیول اونم با این وضع عذابم میداد.
لبه تختش نشستم.نگاهم روش بود ولی حرفی بینمون رد و بدل نشد.حتی یک کلمه.
بلاخره خودش سکوتو شکست و گفت:کاری داشتی؟
صداش بغض داشت ولی مدام سعی میکرد خودشو خونسرد جلوه بده
دستمو به طرفش بردم و گونشو با پشت دست لمس کردم.خیس بود.
-مهمونا کم کم دارن میرن.بیا حداقل ازشون تشکر کن.
جوابی نداد وبدون توجه بهم از جاش بلند شد.میخواست بره بیرون اما برای چند لحظه ایستاد و دستی رو صورتش کشید و حالا رفت بیرون از اتاق.و من موندم تو تاریکی.مثل همیشه.

#####
چانیول:

چیزی نمیفهمیدم و این کاملا تو چهره آشفتم موج میزد که گیج و منگ بودم.با هر بدبختی بود مهمونا رو بدرقه کردم و دوباره برگشتم تو اتاقم.لوهان هنوز اونجا بود.
-چرا تو تاریکی نشستی؟
نشستم رو همون جای قبلیم.درست جفته پنجره.صدای آرومش به گوشم خورد که میگفت:منتظر موندم تا بیای.
به صفحه ی گوشیم خیره شدم:زنگ نزد نه؟
سرشو به نشونه منفی تکون داد که باعث شد موهاش تو صورتش پخش بشن.بامزه شده بود.لبخندی زدم که باعث شد اونم بخنده.
میدونستم اینکه لوهان مدام کنارمه و کاری میکنه که آروم بشم بدون دلیل نیست.دلیلی داره که من نمیدونم.ولی نمیخواد بهم بگه.شاید فعلا نمیخواد که حرفی بزنه.
-میخوام بخوابم.
مثل فشفشه از جاش پرید و نگاهی بهم انداخت:باشه.شببخیر
فکر کنم بازم ناراحتش کرده باشم.نفس عمیقی کشیدم و چشمامو برای چند لحظه روی هم گذاشتم.داشتم خاطراتی که با بکهیون داشتم رو دونه دونه مرور میکرد.قطره های اشک از بین پلکای بستم بیرون میومدن.
ساعت 3 بود.ولی من هنوز بیدار بودم.از اتاقم بیرون رفتم و تو چارچوب در اتاقه لوهان متوقف شدم.خوابیده بود.
برگشتم تو پذیرایی و رو مبل نشستم.خونه ساکته ساکت بود.پسرا خواب بودن و فقط صدای تیک تاک ساعت بود که این سکوتو میشکست.
چیزی به دره خونه کوبیده میشد.و بعد هم صدای زنگه در.امیدوار بودم که بکهیون باشه و با این فکر لبخندی رو صورتشم نقش بست.با سرعت درو باز کردم اما نه اون نبود.دوباره به همون حالت قبلیم در اومدم.
-میشه بیام داخل؟
صدای یک دختر بود.موهاش آشفته تو صورتش پخش بودن و روی لباس هم تیکه های خون دیده میشد.
اولش ترسیدم.گفتم شاید دیوونه باشه که با این وضع اونم این وقته شب وسطه جنگله.اما دلم نیومد اونطوری بذارم بره.
از جلوی در کنار رفتم و بهش گفتم که بیاد داخل.اونم بدون هیچ حرفی وارد خونه شد.
کمکش کردم بشینه روی مبل.
-تو کی هستی؟چرا این شکلی شدی؟
به وضوح میلرزید و صدایی از در نمیومد.میتونستم ترس و وحشت رو تو صورتش بخونم.بخاطر همین دیگه سوالی نپرسیدم و نشستم کنارش.

#####
لوهان:

صدای چانیول رو که شنیدم متوجه شدم که بیداره.بلند شدم رفتم که کنارش باشم اما با دیدن یک دختر که کنارش نشسته بود خشکم زد.میخواستم برگردم تو اتاقم اما نمیتوستم تحمل کنم که یکی دیگه کنارش باشه.فکر کردم شاید دوست دخترش باشه.نمیتونستم تحمل کنم اون ماله یکی دیگه باشه.
رفتم کنارشون و نیم نگاهی به دخترک انداختم:چانیول این کیه؟
از اینکه اونجا بودم تعجب نکرد و کنارم ایستاد و گفت:منم نمیدونم ولی گذاشتم بیاد داخل چون...دلم واسش سوخت!
همش باید از دسته چانیول حرص میخوردم؟کسی رو که نمیشناخت بخاطر دلسوزی راه داد داخل خونه.
نگاه جفتمون رو دختر بود که بلاخره خودش به حرف اومد:ممنون که گذاشتین بیام داخل...من جیون هستم
نگاهش رو لب های چانیول بود و این حرصمو در میاورد رفتم و جلوش ایستادم دست به سینه و گفتم:خب این جا چیکار میکنی خانومه جیون؟
همچنان نگاهش رو چانیول بود و بعد از مکث کوتاهی جواب داد:تو جنگل گم شدم.
پوزخندی زدم و برگشتم کناره چانیول.اصلا حس خوبی به اون دختر نداشتم.




خب اینم پایان قسمت اول
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظر  یادتون نره



طبقه بندی: Broken Wings،
[ سه شنبه 3 تیر 1393 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ MRS PARK ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :