تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

ســلام

چند وقت پیش یه وان شات ترجمه کرده بودم اومدم بزارم

زوجشم طبق معمول بکیوله

امیدوارم خوشتون بیادش



برین ادامه.


If I'm The Only One

Here you are again

Knocking on my door

Looking for someone to talk to again

And here I am

Listening to your stories which are always the same

Enduring it even if it hurts

I don’t understand why

You don’t learn

Isn’t it just recently when he left you?

And I don’t understand you

Like you don’t care about my heart

What does he have?

That you don’t see in me?


با این که ساعت ها از 8 گذشته بود شهر هنوزم پر سر و صدا و شلوغ به نظر میرسید اواخر پاییز بود و با گذشت هر شب هوا سرد تر و سرد تر میشد مردم با سرعت تو خیابان ها حرکت میکردن تا به خونه هاشون برسن تا به خـانوادشون برسن و شام بخورن یا دوستای قدیمی رو ملاقات کنن با وجود سردی هوا هنوزم تعداد قابل توجهی از مردم بـیرون بودن ...

جونگ ده پرده ی نازک سفید رنگ رو کنار زد و در کوچکی که رو به ایوان باز میشد رو بست اون دقیقا اخرین باری رو که توی اون ایوان سپری کرده بود رو به خاطر نمی اورد

روز ها با سرعت سپری میشد و اغلب این روز ها یا اونقدر خسته بود و یا اونقدر سرش به خاطر کار شلوغ بود که فرصت نمیکرد نسیم سرد رو در اون ایوان کوچیک حس کنه ..!

اون برای خوابیدن اماده شده بود در روز های اخیر تقاضا نامه هایی که به دستش میرسید اونقدر زیاد بودن که نمی دونست میتونه تا اخر قراردارد تحمل کنه یا نه ... اونقدر خسته بود که حتی نمی تونست به این فکر کنه که غذایی برای خودش حاظر کنه

اون حتی مطمئن نبود که میتونه چند ثانیه ی دیگه بیدار بمونه یا نه !

در اخر جونگ ده تصمیم گرفت که احساس شدید گشنگی رو نادیده بگیره اون میتونست فردا صبح چیزی برای خوردن درست کنه شاید صبح زودتر بیدار میشد و ماکارونی یا چیز دیگه ایی رو برای خودش درست میکرد ...

فقط چند قدم کوتاه تا تخت فاصله داشت که درب خونه به صدا در اومد

" لعــنت ..! "

جونگ ده دوستای زیادی نداشت و ادم اجتماعی نبود و نمی تونست حدس بزنه دقیقا کی پشت دره

به سمت در حرکت کرد در حالی که توی ذهنش سخنرانی طولانی در مورد این که نباید این موقع شب بدون هشدار مزاحم کسی شد ... ترتیب میداد

اما همه ی این فکر ها با دیدن بک هیون از بین رفت چشم هاش متورم و قرمز شده بود و هنوزم اثار گریه توی صورتش معلوم بود انگار اصلا صورتش رو پاک نکرده بود اما هنوزم میلیون ها چیز در مورد چشمای زیبای قهوه ایی رنگش وجود داشت..

جونگ ده چشمای بک هیون رو همیشه زیبا به خاطر داشت اون چشمها همیشه برق میزدن و شیطنت و بازیگوشی در داخلشون موج میزد اون چشمها وقتی که بک هیون خوش حال بود مثل سنگ های قیمیتی برق میزدن

جونگ ده همیشه اون چشم هارو اینطوری به خاطر داشت اما حالا دیدن بک هیون اینجوری.. لازم نبود که بپرسه چیشده ..این سوال فقط اوضاع رو خراب تر میکرد..

شاید جونگ ده میدونست که چیشده

لـازم نبود از بک هیون بپرسه که چیشده اونا همدیگرو خیلی خوب میشناختن اونا همدیگرو برای یه مدت طولانی میشناختن و چیزی نبود که درمورد همدیگه ندونن

جونگ ده کنار رفت تا بک هیون وارد خونه بشه و بهش کمک کرد تا روی مبل داخل حـال بشینه بک هیون میلرزید و جونگ ده متوجه شد که اون کت نپوشیده

اون احتمالا بعد از دعوای سختش با چانیول بدون این که به چیزی فکر کنه خونه رو ترک کرده بود و پیش جونگ ده اومده بود

وقتی با دقت به بک هیون نگاه کرد متوجه شد که اون نه شالگردنی داره و حتی یه کلاه حتما تا حالا حسابی یخ زده این نارحتش میکرد چطور چانیول اجازه داده بود که بک هیون اینجوری از خونه بیرون بیاد ؟

بک هیون میتونست بیرون از خونه از سرما یخ بزنه چانیول حتی اینم متوجه نمیشد ؟!

جونگ ده ناراحت بود چرا چانیول از بک هیون خوب مراقبت نمیکرد ؟

از روی مبل بلند شد تا برای بک هیون یه لیوان چای گرم بیاره چون بک هیون با شدت در حال لرزیدن بود اما بک هیون دستش رو گرفت و متوقفش کرد

" تنهام نـزار "

صداش میلرزید و این صدا با چیزی که جونگ ده به خاطر داشت خیلی فرق میکرد صدای بک هیون همیشه گرم و زیبا بود اما حـالا ..

" فقط میرم تا یه پـتو بیارم بکـ.. "

خیلی اروم صحبت کرد و دست بک هیون رو به داخل سویشرت برگردوند

" تنهـام نزار "

بک هیون بازم تکرار کرد صداش حتی از چند دقیقه قبل هم ضعیف تر بود طوری که به جونگ ده اجازه نمیداد که بره ..اه عمیقی کشید و کنار بک هیون روی مبل نشست بک هیون نزدیک تر شد و سرش رو به شونه های قوی جونگ ده تکیه داد

جونگ ده نمی خواست بپرسه ..نمی خواست بپرسه چون از اولم میدونست که چه اتفاقی افتاده

اونا دعوا میکنن مثل همیشه و بک هیون اونقدر عصبانی میشه که خونه رو ترک میکنه و چانیول به خاطر غرور مزخرفش حتی دنبالشم نمیاد ..جونگ ده نمی دونست که چرا اونا هنوزم باهمن اونا اغلب اوقات در حال دعوا کردنن ..!

بک هیون یک بار جواب سوالش رو داد

" ما عاشق همیم.. "

جونگ ده مواظب بود که دیگه این سوالو نپرسه..در واقع جوابی که بک هیون داده بود براش خیلی درد اور بود..

" ما دعوا کردیم جونگ ده ... "

به سمت بک هیون برگشت و بهش نگاه کرد اون این رو از قبل میدونست ..

" اون یه احمقه..فکر میکنه چیزی بین من و کریس وجود داره... اون..اون چطور میتونه همچین فکر کثیفی رو در مورد ما داشته باشه ؟ "

بک هیون ساکت شد و جونگ ده میدونست که اون اماده ی گریه کردنه..

" کریس رئیسه منه ...ما باهم کار میکنیم...من حق ندارم باهاش صحبت کنم...من حق ندارم ببینمش..چرا اون درک نمیکنه ؟.. "

حسودی در مورد چانیول چیز جدیدی نبود اون حتی به بک هیون و جونگ ده هم حسودی میکرد..

" به خاطر خدا اون چطور میتونه به کریس حسودی کنه ؟...اون رئیسمه..!!! "

" چطور میتونه به تو حسودی کنه ؟ تو بهترین دوستمی.."

" نمی تونم باور کنم اون چغدر احمقه ..من و کریس..این هیچوقت اتفاق نمیوفته..! "

" نمی تونم باور کنم اون خیلی احمقه.. من و تو ..این هیچوقت اتفاق نمیوفته..! "

بک هیون همینطور ادامه میداد حرف های تکراری در مورد این که چانیول چغدر احمقه جونگ ده هنوزم کنارش نشسته بود چون بک هیون اینو ازش خواسته بود.. دلش نمی خواست به این دعوا امیدوار باشه ...میدونست این احتمال که این یه دعوای واقعی باشه یک در ملیونه..دلش نمی خواست امیدی داشته باشه ..چون به خاطر این امید مسخره..دفعات زیادی اسیب دیده بود.. مطمئن نبود که اگه ایندفعه هم اسیبی ببینه میتونه تحملش کنه یا نه...

وقتی بک هیون به جونگ ده گفت که بین اونا هیچوقت اتفاقی نمیوفته..جونگ ده اینو هم از قبل میدونست ولی فکر نمیکرد شنیدنش از دهن بک هیون میتونه انقدر دردناک باشه..

اون میتونست از بک هیون خیلی خوب مراقبت کنه حتی بهتر از چانیول اما بک هیون فقط می خواست تا اون به عنوان بهترین دوستش کنارش باشه...جونگ ده از این موضوع خوش حال نبود اما مشکلی باهاش نداشت..

بک هیون مهم ترین شخص توی زندگی جونگ ده بود و اون دلش می خواست همیشه به عنوان بهترین دوستش توی زندگیش حظور داشته باشه ...لـازم نبود بک هیون عاشقش باشه..

جونگ ده با این موضوع مشکلی نداشت..!

خیلی زود متوجه شد که بک هیون خوابش برده جونگ ده با دقت به صورت بک هیون زل زد هنوزم به خاطر گریه قرمز بود اما با این همه هنوزم زیبا بود...دلش می خواست نزدیک تر بره و دلش می خواست یه بارم که شده مزه ی اون لبارو بچشه..چغدر احمقانه بود فکر کردن به این موضوع که اصلا با چیزی مشکلی نداره با این مشکلی نداره که بک هیون عاشقش نیست..با این مشکلی نداره  هیچوقت نمیتونه جایگاهی مثل جایگاه چانیول داشته باشه...

 اما در اصل با کـلش مشکل داشت..

هــنوزم درد میکشید..مهم نبود چغدر دلش می خواد اون لبارو ببوسه..اون فقط میتونست اروز کنه همین... جونگ ده صورتش رو به سمت دیگه ایی برگردوند و بعد از چند ثانیه صبر کردن و بعد از مطمئن شدن از این که بک هیون خوابه از روی مبل بلند شد و پتوی ضخیمی رو روی بک هیون کشید..

لباسش رو عوض کرد و روی صندلی روبروری مبل نشست و به بک هیون خیره شد فکر کردن به این که بک هیون الان داره خواب چانیول رو میبینه ازارش میداد..نمیدونست تا کی زندانی این عشقه..

اون بک هیون رو خیلی دوست داشت..شاید حتی بیشتر از خودش..و این دردناک بود..

صورت بک هیون مثل بچه ی کوچیکی سفید رنگ بود و جونگ ده دلش می خواست به اون صورت دست بزنه اما اینکارو نکرد..اون میترسید میترسید که با انجام اینکار نتونه جلوی عواقب بعدیش رو بگیره..اون از از دست دادن بک هیون میترسید...میترسید که اونو حتی به عنوان یک دوست هم نداشته باشه...

افتاب در حال طلوع کردن بود و این جونگ ده رو متعجب میکرد چطور تونسته بود تمام شب رو به بک هیون زل بزنه ...

اون روز صبح جونگ ده فقط دلش می خواست تا غذایی برای بک هیون درست کنه اون دلش می خواست اینکارو انجام بده چون کسی مثل بک هیون لیاقتش رو داشت..

چند دقیقه بعد میز اماده بود و تنها چیزی که سر میز کم بود بک هیون بود..

جونگ ده از اشپرخونه خارج شد تا بک هیون رو بیدار کنه اما بک هیون بیدار شده بود و با وحشت به اطراف نگاه میکرد

" اوه خدایا من تمام شب رو اینجا خوابیدم جونگ ده ؟ "

" چطوری به من اجازه دادی تمام شب رو بخوابم ..چانیول حتما نگران شده من دارم میرم جونگ ده .. "

قبل از این که جونگ ده حتی متوجه حرفای بک هیون بشه اون از اپارتمان خارج شده بود به تنها چیزی که فکر میکرد این بود که بک هیون چطور میتونه از نسیم سرد صبح جون سالم به در ببره..

جونگ ده به اتاق ناهار خوری برگشت و روی صندلی نشست اون میدونست که بک هیون از ایده صبحانه خوشش نمیاد میدونست که اون تازه متوجه میشه تمام شب رو دوباره  اونجا گذرونده اون میدونست که بک هیون با عجله به سمت چانیول برمیگرده..جایی که فکر میکنه بهش تعلق داره.. اون همه ی اینارو میدونست..

کمی از پاستای محشری رو که درست کرده بود چشید ..عـالی بود درست همونطور که می خواست..درست همونطور که بک هیون دوست داشت

اما هنوزم یه کم تلخ بود..

جونگ ده نمی دونست چرا تا این که متوجه مایع بی رنگی شد که در حال جاری شدن از چشماشه..

جونگ ده به سمت محل کارش حرکت کرد و تصور کرد که یه بار دیگه بک هیون از خونه بیرون میزنه و پیش اون میاد..ازش خواهش میکنه که ترکش نکنه...و بعد در حالی که داره دعوای خودش و چانیول رو براش شرح میده خوابش میبره..صبح روز بعد با بیدار شدنش باز هم جونگ ده رو سرزنش میکنه که چرا اجازه داده کل شب رو اونجا بمونه ؟ بک هیون کی یاد میگیره که جونگ ده مثل یه برگه ؟

جونگ ده می ایسته و به درخت بزرگ کنارش زل میزنه ...با وجود همه ی درد ها و ناامیدی ها جونگ ده هیچوقت خودش رو نمیکشه...

نگاهش رو از درخت میگره و به اسمون خیره میشه به برگ ها نگاه میکنه که چطور به سمت زمین حرکت میکنن .. چغدر طول میکشه که یه برگ به زمین برسه .. ؟

بازم هم به سمت دفترش حرکت میکنه که نـاگهانی بک هیون و چانیول رو میبینه چانیول در حال در اوردن کتشه و اون رو روی شونه ی بک هیون می اندازه ..هردو سرما رو نادیده گرفتن و با لبخند روشن بهم خیره شدن..

شاید جونگ ده میدونه که چغدر طول میکشه تا یه برگ به زمین برسه...

We should love, not fall in love, because everything that falls, gets broken"  "




طبقه بندی: One Shot،
[ سه شنبه 3 تیر 1393 ] [ 04:50 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :