تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر


با سلام خدمت همه ی شما عزیزان!
من نویسنده ی جدید هستم اسمم یوتاب هستش به معنای درخشان!
به عنوان اولین پستم و به نشانه ی فعال بودنم 7 قسمت از داستانم رو یه جا تو این پست گذاشتم براتون!!

رو این شکلک بالایی کلیک کنید لینک 6 تای اولشه!

خب عزیزان و دوستان گرامی برای خوندن قسمت 7 و خلاصه از قسمت های پیشین به ادامه ی مطلب مراجعه کنید.



نه عمه دارم نه به روح اعتقاد دارم!






خلاصه ی قسمت های 1 تا 6 :
الینا یه ستاره ی بازیگریه که به تازگی با کریس که اونم بازیگر قابلیه توی یه سریال همکاری کرده.الینا احساسات خاصی نسبت به کریس داره که همشون از جانب کریس نادیده گرفته میشن. این موضوع برمیگرده به چند سال پیش که اون دوتا با هم دوست بودن و رابطه ی عاشقانه ای داشتن اما الینا به خاطر اینکه بتونه بازیگر بشه کریس رو ترک کرده!!
سوهو که نامزد خواهر کریسه یه روز با یه دختر به اسم مرلا لاکس تصادف میکنه و باعث میشه بچه ای که اون حامله بوده از بین بره. کریس وقتی میره تا از پدر اون بچه ( کارل دن ) رضایت بگیره میفهمه که اون مرد همون کسیه که الینا 5 سال پیش باهاش ازدوج کرد تا از طریق اون به هدفش برسه، یعنی کیونگ سو!!
از یه طرف دیگه کیونگ سو که بیشتر از 4 سال تو فرانسه و از خانواده ش دور بوده برمیگرده پیش پدرش و میفهمه از الینا یه دختر به اسم سارا داره که از بدو تولد به خواست الینا توی پرورشگاه بزرگ شده.
نگار هم یه مدله که از بچگیش عاشقه کریس بوده اما اون الینا رو به نگار ترجیح داده. حالا نگار داره تلاش میکنه که کریس رو به دست بیاره و تقریبا موفق شده. اما این وسط پسری به اسم لوهان که پسر سفیر چین توی کره ست عاشقش میشه!!

خب..
و اینم قسمت هفتم و جوابی به همه ی چراها!!



Super Star – 7


الینا:

به صندلی ماشین تکیه زده بودم و از شیشه ی دودی رنگ حیاط پرورشگاه رو نگاه میکردم. بچه ها با خنده مشغول بازی بودن و من با فقط با حسرت نگاهشون میکردم. مدت زیادی بود چنین شادی نابی رو توی زندگیم حس نکرده بودم. با انگشتام روی فرمون ضرب گرفته  و منتظر اومدن دی او و مرلا بودم.  بالاخره پدر دی او قضیه ی سارا رو بهش گفته بود و حالا نوبت من شده بود تا حقایق دیگه ای رو هم بهش بگم.
دی او مرد فوق العاده ای بود، از همون ابتدا..

5 سال قبل :

از کریس خدافظی کردم و راه خونه رو پیش گرفتم. اون مثل همیشه چند لحظه رفتنم رو تماشا کرد و بعد راه خودش رو رفت. سرمو بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. آسمون سیاه شب پر از ستاره های چشمک زن بود. نگاهم همچنان به آسمون بود که حس کردم دستم کشیده میشه..
پیگو راهشو به طرف درختای کنار راه  کج کرده بود.
رفتم و کنارش ایستادم: هی چیزی شده پسر؟!
پیگو دمشو کاملا بالا نگه داشته بود و دندوناشو با خشم نشون میداد. توی تاریکی نمیتونستم بفهمم داره به چی نگاه میکنه..
قلاده شو کشیدم و گفتم: بیا بریم پسر اونجا چیزی نیست!!
حرکت کردم و اونم کمی دنبالم اومد اما یهو با چنان قدرتی شروع به دویدن کرد که سر طناب از دستم بیرون اومد. مستقیم دوید وسط جنگل و منم که نمیدونستم چیکار کنم دنبالش راه افتادم.
مرتب صداش میزدم اما انگار قصد نداشت بایسته. هوا اونقدر تاریک بود که حتی نمیتونستم ببینم دارم کجا میرم. فقط رد سفید پیگو رو توی تاریکی دنبال میکردم.
نمیدونستم چقدر دویدم اما اونقدر خسته شده بودم که دیگه نمیتونستم ادامه بدم.. تقریبا پیگو رو گم کرده بودم. ایستادم و نفس تازه کردم. با همه ی توانم صداش زدم اما خبری ازش نبود.
دوباره راه افتادم نور کمرنگی رو از دور میتونستم ببینم پس به طرف همون رفتم. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که پام به یه چیزی گیر کرد و محکم زمین خوردم..

********************************

حس کردم یه چیز خیس داره روی صورتم کشیده میشه. چشمامو باز کردم و صورت پشمالوی پیگو رو جلوی روم دیدم. سعی کردم بلند شم: هی ..
دردی توی سرم پیچید و باعث شد دوباره دراز بکشم.
اطرافم روشن بود و این نشون میداد که دیگه وسط جنگل نیستم. جایی که توش بودم یه خونه بود!! اما خونه ی کی؟!
نشستم و و اطرافمو با دقت نگاه کردم. از دیوارای چوبی و پنجره های بزرگ میشد فهمید که این یه خونه ی جنگلیه.. اساسیه ی اتاق خیلی شیک و همه چوبی بودن. تخت بزرگ و با روکش سفید  که من روش خوابیده بودم روبروش نمایی از زیبایی آسمون شب و درختای سربه فلک کشیده رو داشت.
پیگو روی تخت کنارم دراز کشیده بود. دستی به سرش کشیدم و گفتم: کجا آوردی منو؟!
با چشمای قهوه ایش نگاه قشنگی بهم کرد و از روی تخت پایین پرید.
منم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم باید میفهمیدم کجا اومدم. همونطور که از پله های چوبی پایین میرفتم پسری رو دیدم که  طبقه ی پایین روی مبل سفید رنگی نشسته و لپ تاپش روی پاشه.
چندتا پله ی دیگه رو که پایین رفتم متوجه م شد. لپ تاپو کنار گذاشت و اومد جلو.
-بیدار شدی؟! درد نداری؟!
باقی پله ها رو پایین رفتم و سرمو به نشونه ی نفی تکون دادم.
اومد جلوتر: من که جای زخمی ندیدم. فک میکنم از شک بیهوش شده بودی. ولی بهتره به دکتر سر بزنی!
دوباره فقط سرمو تکون دادم. یه دفعه خم شد و پیگو رو که کنارم ایستاده بود نوازش کرد: سگ خوبیه اگه اون نبود پیدات نمیکردم!!
پیگو که انگار از اون پسر خوشش اومده بود صورتشو لیسید.
پسر خندید: هیی... شیطون!
دوباره بلند شد در حالی دستشو جلوم گرفته بود و میخندید گفت: دو کیونگ سو هستم!!
با تردید دستشو گرفتم: الینا..
-خوبه! حرفم میتونی بزنی.. بیا بریم من میرسونمت خونه.
دستشو کشید و ادامه داد: حتما تا الان کلی نگرانت شدن. فک کنم گوشیت وقتی زمین خوردی ضربه خورده. هرکاری کردم روشن نشد تا بتونم به خانواده ت خبر بدم!!
-ممنون..من خودم میتونم برم!
-این موقع شب جنگل خیلی تاریکه راهتو پیدا نمیکنی. مشکلی نیست من میرسونمت!
-اما..
-اما نداره دیگه زود بیا..
اینو گفت و به طرف در خروجی خونه رفت. پیگو هم دنبالش راه افتاد!!
.
.
 ماشین مشکی ای جلوی پرورشگاه متوقف شد و یه مرد و زن ازش خارج شدن. دی او فرق چندانی با 4 سال پیشش نداشت. حتی میتونم بگم بهتر هم شده بود. مثل اینکه این دختر ، مرلا، بهش  اون شادی ای رو که واقعا لیاقتش رو داشت داده بود.
دست در دست هم از حیاط رد شدن و داخل ساختمون رفتن. حس عجیبی داشتم. یه جورایی خوشحال بودم که سارا بعد از 5 سال پدرشو میبینه و صاحب یه خانواده ی فوق العاده میشه. و برای خودم.. نمیدونم. در هر صورت من بدترین مادر دنیا بودم..
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و منتظر تماس مدیر پرورشگاه شدم. تقریبا یک ساعت بعد ورود دی او و مرلا بهم زنگ زد.
-چی شد؟!
-این دختر واقعا ماهه الینا، اون عاشق سارا شده. البته دختر توهم با شیرین زبونی هاش حسابی دلشو برد!!
نفس عمیقی کشیدم تا جلوی شکستن بغضمو بگیرم: با کیونگ سو حرف زدی؟!
-آره، بهش گفتم میخوای باهاش حرف بزنی، الان منتظرته!
-نگفتی که کی؟!
-نه.
-خوبه، مرلا؟!
-پیش ساراست.
-ممنون. الان میام!!

***********************

کنارش ایستادم، نمیتونستم بهش نگاه کنم. بعد از این همه وقت.. جرئتشو نداشتم.
دستاشو به نرده ی جلوی بالکن تکیه داده بود و نگاهش به درختای بلند حیاط پرورشگاه بود.
نمیدونستم چطور باید شروع کنم. باید تمام حقیقتی رو که سال ها مخفی مونده بود براش  میگفتم اما نمیدونستم چه جوری..
-چطور تونستی؟!
نگهان بدون اینکه بهم نگاه کنه، بی مقدمه پرسید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ستاره شدن رویای بچگیم بود.
-همین؟!
لحنش پر از خشم بود.
-اما وقتی ازت جدا شدم و سارا به دنیا اومد. دیگه این چیزی نبود که میخواستم تا وقتی..
مکث کردم.
دی او نگاهشو به طرف من آورد و بالافاصله پرسید: تا وقتی چی؟!
 سرمو پایین انداختم: تا وقتی فهمیدم اونم وارد این کار شده.. من همه چیزمو از دست داده بودم و این تنها راهی بود که میتونستم به زندگیم برش گردونم.
-داری درمورد کی حرف میزنی؟!
-تو تمام اون مدت.. وقتی همو میدیدیم. وقتی تو عاشق من شدی.. وقتی پدرت ازم خواست که عشقتو قبول کنم.. من عاشقش بودم. چند سال بود که عاشقش بودم. اونم همینطور، ما کنار هم دیگه خوشبخت بودیم. اما من ..
-صبر کن ببینم داری میگی که ..
قطره اشکی رو که روی گونه م سر خورده بود پاک کردم: منو کریس از همون بار اولی همو دیدیم بهم علاقه مند شدیم. یه علاقه ی وصف نشدنی. این رویای من بود که ستاره بشم و اونم پشتیبانم بود. اون حتی یه بار منو برد و تو کمپانی پدرت تست بازیگری دادم. حتما یادت هست که بهت گفتم اون روز یه امتحان خیلی مهم دارم..
دی او آروم سرشو تکون داد: و گفتی که قبول شدی..
-چند روز بعدش حال مادرم بد شد. بردیمش بیمارستان و اونا گفتن که باید قلبش هرچه سریع تر عمل بشه. وگرنه میمیره.  ما هیچ پولی نداشتیم..
همون موقع بود که پدرت اومد سراغم. تو درباره ی احساست نسبت به من بهش گفته بودی و اونم تحقیق کرده  و بیشتر جزئیات زندگی منو فهمیده بود . بهم گفت که تو بعد از، از دست دادن مادرت چقدر افسرده شدی. اما اون کیونگ سویی که من میدیدم هیچ نشونی از افسردگی نداشت. پدرت گفت که این بهبودی به خاطر منه..
ازم خواست عشق تو رو قبول کنم و اونم درعوض خرج عمل مامانمو میداد. این تنها راهی بود که میتونستم مامانمو نجات بدم..
وقتی مامان حالش بد شد اونقدر درگیر شده بودم که فرصت نکردم کریس رو در جریان بذارم. بعد از اون هم دیگه هیچوقت باهاش تماس نگرفتم.. نمیتونستم باهاش روبرو بشم نمیتونستم هیچ حرفی بزنم و توضیحی بدم پس فقط سکوت کردم..
اون ماجرای ازدواجم روخیلی تصادفی فهمید و از اونجایی که هیچکس درمورد مریضی مامانم نمیدونست.. فکر کرد که من به خاطر ستاره شدن حاضر شدم باهات ازدواج کنم.
چند سال که گذشت. بعد از اینکه تو ماجرای اجبار پدرت رو فهمیدی و ازم جدا شدی من متوجه شدم که حامله م.. تصمیم گرفته بودم تا آخر عمرم رو صرف خوب بزرگ کردن بچه م کنم. پدرت ازم خواست چیزی درموردش به تو نگم تا جلوی پیشرفتت رو نگیره و منم اینو حق تو میدونستم..
اما بعد از یه مدت. کریس با بازی تو یه فیلم سینمایی تبدیل به یه ستاره ی بزرگ شد. منم..
برای بدست آوردنش حاضر شدم که سارا رو تنها بذارم..
من یه آدم خودخواهم.. بدترین مادری که تا به حال وجود داشته..






طبقه بندی: Super Star. The END،
[ شنبه 7 تیر 1393 ] [ 09:37 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :