تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلام

ببخشید یه چند روز نبودم مـریض شدم نتم قاط زده بود

قسمت یکی مونده به اخر اکو..خیلی چرت شد میدونم

ایشالله ک خوشتون میاد



برین ادامه.



Echo.ep9

My God, it's so beautiful when the boy smiles,
Wanna hold him


 18 December – Korea

گریه میکرد بدون در نظر گرفتن این که ساعت ها از نیمه شب گذشته بود به قاب عکس چوبی زل زده بود و در دل به صاجب اون عکس گله میکرد اتفاقات چند روز اخیر بیش از حد تحمل و انتظارش بود

دلشم می خواست از صاحب اون عکس دروغ بودن تمام اون اتفاقات رو بشنوه

" کـیانا..؟ "

به سمت صاحب صدا چرخید و از دیدن دی او اونم این موقع شب به شدت جا خورد با دست سعی داشت اشک های سمج روی صورتش رو پاک کنه ..

دلش نمی خواست اونو ببینه حداقل نه الان ..دلش نمی خواست با تحقیر توی صورتش پوزخند بزنه !

پسر کنـارش نشست و به دیوار تکیه داد و به تبعیت از اون به قاب عکس چوبی زل زد

" دی او بـرو..خواهش میکنم الان حوصله جر و بحث کردن با تورو ندارم.. "

ددی او بدون توجه به صحبتای اون دستش رو به طرف شونه هاش داز کرد و مجبورش کرد تا سرش رو روی پاهاش بزاره ..

" بخواب..و انقدر غر نزن.."

نمی دونست چرا ولی به راحتی تسلیم شد شاید زیاد از حد خسته بود ...

" فکر میکردم ازم متنفری..چرا اجازه میدی روی پات بخوابم..؟ "

دی او دستش رو به طرف قاب عکس چوبی دراز کرد و با لبخند جوابش رو داد

" از دست پدرت عصبانی ؟.. منم مثل تو از دستش عصبانیم.. "

حرفای دی او براش عجیب بود دلیل عصبانی بودن اون از پدرش معلوم بود اما دی او چی ؟ نگاهش روی صورتش دی او ثابت شد اون لبخند..

اوه خدایا اون پسر وقتی لبخند میزد از همیشه زیباتر میشد

میدوسنت مسئله های مهتر از اون لبخندم وجود داره ولی تنها چیزی که میتونست بهش فکر کنه فقط اون پسر بود دلش می خواست بـغلش کنه

" اینجوری بهم نگاه نکن..تو چیزای زیادی رو نمیدونی..پدرت ادم خوبی بود اما..زیادی خود خواه بود ..این خودخواهی زیادش باعث شد خودش و خـانوادش تا حدودی نابود بشن.. "

" دی او..تو چرا ازش عصبانیی..؟ "

" از کـارم استفعا دادم..حـالا حس بهتری دارم.. "

بازم جوابش رو نداده بود ..دی او به طرفش چرخید و با همون لبخند پیشونیشو اروم بوسید

" اوضاع خوب شده کـیانا همه چی ...دیگه لازم نیست ازتون محافظت کنم.. "

" داری مـیری .. ؟ "

بازم جوابی نداد سرش رو به دیوار تکـیه داد و چشماشو بست.. مـیترسید ..مـیترسید که جواب سوالش مثبت باشه...اونوقت چه اتفاقی میوفتاد.. ؟

 .....................

Mohadese :

نـور افتاب رو حس میکردم مستقیم به سمتم تـابیده میشد اما دلم نمی خواست چشمامو باز کنم ...به سختی پلکامو از هم باز کردم و به اطرافم نگاه کردم ..همه جا سفید بود ...

سه هون : بـالاخره بیدار شدی..

به سرعت به سمتی که صدا ازش میومد چرخیدم سه هون به دیوار تیکه داده بود و با اخم بهم نگاه میکرد ناخداگاه تمام اتفاقات اون روز رو به خاطر اوردم ..نمایشگاه ..دیدن سه هون اونجا...پرت شدنم از پله ها..

محدثه : چند وقته که بیهوشم.. ؟

سه هون : 4 روز..

دستم رو به لبه ی تخت گرفتم و به سختی روی تخت نشستم سرم به شدت درد میکرد اما سعی کردم نادیدش بگیرم سوالای زیادی داشتم تا بپرسم..

محدثه : نمی خوای حقیقتو بهم بگی.. ؟ دیگه خسته شدم از بس همه بهم دروغ گفتن..تو توی اون نمایشگاه لعنتی چیکار میکردی.. ؟

سه هون : من صاحب اونجام..

با وحشت به دهنش خیره شدم چطور ممکن بود سه هون صاحب اونجا باشه در حالی که تمام نقاشی ها مال کریس بودن..!

محدثه : پس..پس کریس چی..؟

_ : اون مـرده..

سرم به طرف شخص سومی که وارد اتاق میشد چرخید ..بک هیون با اون صندلی چرخدارش وارد اتاق شد و با بی رحمی اون کلمه رو عدا کرد..مـرده..چطور ممکن بود کریس بمیره..نـه...من تمام این مدت منتظر بودم تا برگرده..

دستم رو به سمت گوشام دراز کردم و محکم گرفتمش

محدثه : هـردوتون..دارین دروغ میگید..نمی خوام چیزی بشنوم..دارین دروغ میگید..فقظ برین..دلم نمی خواد ببینمتون..تـرو خدا برین...

سه هون به طرفم اومد و دستهامو محکم گرفت ..

سه هون : باید گوش کنـی...میفهمی چی میگم باید...تو هیچوقت نخواستی تا گوش بدی اما این بار مجبوری..

تقلا میکردم ..اما سه هون محکم دستامو گرفته بود میدونستم چیزای خوبی در انتظارم نیست..

_ : کریس..درست بعد از این که ترکت کرد..تصادف سختی داشت...نتونست دووم بیاره...اون مرده..

بعضم ترکید و اشکام با شدت روی گونه هام جاری میشدن نمی تونستم باور کنم..بیشتر از همه دلم نمی خواست که باور کنم...بک هیون بدون توجه به حـال خرابم ادامه داد

_ : تو از وضعیت پدر و مادرش خبر داری کریس ماهانه یه مقداری از در امد نمایشگاهش رو به اونا میداد..بعد از مـرگش..اوضاع پدر و مادرش از قبل هم خراب تر شد..من بهش خیلی مدیون بودم...برای همین هرساله یه نمایشگاه به اسم اون برگزار میکردم

نمی خواستم بیشتر از این بشنوم ..با شدت گرفتن لحظه ایی گریم اخمای سه هون هم غلیظ تر میشد ..مچ دستمو ول کرد و بـغلم کرد..

سه هون : بک برای امروز بسه ..ممنونم که اومدی..

به محض بسته شدن در با صدایی که به شدت میـلرزید گفتم..

محدثه : اوه سه هون..ازت متنفرم..

.....................

Mehrsa :

با تعجب به لوهـان و دست گلی همراهش بود نگاه میکردم این وقت روز اینجا چیکار میکرد

_ : نمی خوای بزاری بیام تو؟

با صداش از افکارم بیرون اومدم و با یه لبخند نصف و نیمه از جلوی در کنـار رفتم و دست گل رو ازش گرفتم

مهرسا : اینجا چیکار میکنی و مناسبت این دست گل چیه ؟

_ : با دی او استفعا دادیم ..و این دست گل مناسبت خاصی نداره برای توئه..

جـا خوردم برای من ..و استفعا دادن از کار..با تمام وجود درکشون میکردم اونا حق داشتن..

خواستم جوابش رو بدم که زنگ تلفن متوقفم کرد به طرف تلفن حرکت کردم و جواب دادم..

_ : از بیمارستان تماس میگیریم خانم کیم قرنیه احدایی برای خواهرتون پیدا شده

شکه شدم و نمی تونستم حرفایی که اون زن میزنه رو باور کنم ...با تمام وجود خوش حال بودم ..بالاخر الن میتونست ببینه..نفس عمیقی کشیدم و به خودم مصلت شدم و گفتم

مهرسا : میتونم اسم بیماری که قرنیه هاشو احدا میکنه بپرسم ؟

_ : اون شخص اسرار داشت که اسمش بعد از عمل گفته بشه و بیمارستان هم موضف که اسم بیمار رو تا بعد عمل فاش نکنه..

تلفن رو قطع کردم ..لوهان با کنجکاوی به صورتم زل زده بود و منتظر بود حرف بزنم ..دستما محکم بهم کوبیدم و به طرفش حرکت کردم و محکم بغلش کردم ..میتونستم بفهم که به شدت جـا خورد سرفه ی کوتاهی کردم و با سرعت ازش جدا شدم..

گونه هام حتما تا حالا سرخ شده بود لوهان با لبخند گشادی نگاهم کرد و گفت :

_ : نمی خوای بگی چی شده که انقدر خوش حالی ؟

مهرسا : بالاخره قرنیه ی احدایی برای الن پیدا شد..دیگه میتونه ببینه..فقط..

یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت

_ : فقط ..؟

مهرسا : شخصی که قرنیه هارو احدا میکنه نخواسته ما اسمشو بدونیم..حداقل نه تا بعد از عمل..عجیب نیست..؟

 




طبقه بندی: Echo.The END،
[ دوشنبه 9 تیر 1393 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :