تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





بله، من اومدم با یه قسمت از فیکشن برای همتای عزیز!!
میدونم فیکشن میریام نصفه مونده. ولی خب چه میشه کرد نوشتنش فکر آزاد میخواد که من فعلا ندارم!!
فردا قسمت یکی مونده به آخر سوپر استار رو میذارم!




خب امیدوارم که خوشتون بیاد!!








مثل اینکه قرار نبود این جر و بحث ها پایانی داشته باشه.
دیگه هیچ امیدی به آینده ی این خونه نداشته باشم. آخرین باری که مامان با اصرار پدربزرگ برگشت خونه می دونستم که اگه دعوای دیگه ای راه بیوفته دیگه هیچ راه برگشتی نیست. بالاخره از هم جدا میشن و من میمونم تنها این وسط. از خونه زدم بیرون، ساعت 10 شب. اونقدر گرفتار بحث و جدالن که نمی بینن منو.
راه افتادم سمت مدرسه. تنها چیزی که میتونه تو این موقعیت آرومم کنه توپ نارنجی و حلقه ی زمین بسکتباله. نفس عمیقی کشیدم و بوی نم و هوای تازه ی بهار سئول رو وارد ریه هام کردم. اگه این همه نگرانی برای آینده م نداشتم این شب قشنگ و شکوفه های گیلاس درختا میتونستن تمام وجودمو غرق شادی کنن. با همه ی غمی که توی دلم دارم لبخند میزنم. هیچکس واقعا نمیدونه پشت این لبخند چیه.
وارد سالن بسکتبال شدم. سکوت آرامش بخشی همه جا رو در بر گرفته بود نور ماه که از پنجره ها داخل سالن می تابید راه های روشنی رو کف زمین ایجاد کرده بود. یه توپ از داخل سبد برداشتم و رفتم وسط زمین. صدای برخورد کفشام به کفپوش توی سالن میچرخید. چند بار توپو به زمین زدم و رفتم سمت خط پنالتی.
نفس عمیقی کشیدم و آماده ی پرتاب شدم. ضربان قلبم تندتر از همیشه بود و باعث میشد دستام بلرزه، نمی تونستم اونطوری که باید تمرکز کنم.. اولین پرتاب خطا رفت.
لبمو گزیدم بی توجه به بغضی که بی رحمانه راه گلوم رو بسته بود توپ دیگه ای برداشتم و دوباره آماده شدم. سعی میکردم جلوی لرزش دستامو بگیرم اما موفق نمیشدم، پرتاب دوم بدتر از اولی شد.
پلکامو محکم روی هم فشار دادم. هوا رو به شدت وارد ریه ها م کردم و دوباره آماده شدم. این دفعه علاوه بر لرزش دستام  پرده ی اشک هم جلوی دیدمو گرفته بود. چشمامو بستم و دوباره بازشون کردم.
این بغض لعنتی مثل اینکه قصد نداشت منو به حال خودم بذاره. حتی نفسامم به لرزه افتاده بود. درست لحظه ای که خواستم پس بکشم و توپو بی هدف رها کنم دوتا دست از پشت سرم جلو اومد و توپو محکم نگه داشت.
نگاهی به دستای مردونه و انگشتای کشیده ای که دور توپ حلقه شده بودن کردم. صدایی از پشت سرم گفت: آماده ای؟؟
برای آخرین بار بغضم رو مخفی کردم و سرمو تکون داد. توپ به طرف حلقه پرتاب شد و مستقیم از داخلش رد شد. لبخند زدم و به عقب برگشتم. لوهان اونجا بود.
-میشه با هم حرف بزنیم؟!
صورتش رو نور ماه روشن کرده بود. گفتم: آره.. چی شده؟!
زبونش رو روی لب هاش کشید و بعد از کمی مکث گفت: من .. میدونم که الان چه شرایطی داری.
نگاه میکرد مستقیم به چشمام. توی چشماش برق اعتماد بود. چیزی که خیلی وقت بود هیچ جا اثری ازش نمی دیدم. دستمو گرفت و با تحکم ادامه داد: میخوام بدونی من پشتتم. هرچی که بشه.. من همین جام، می تونی بهم تکیه کنی.
گرمی دستاش و حالت نگاهش قلبمو آروم میکرد. سرمو پایین انداختم، دیگه بغضم شکسته بود چشمام خیس شدن.
-هی..
سرمو بلند کردم تا نگاهش کنم، دوتا دستشو به طرفم دراز کرده بود. به نگاه متعجبم لبخند زد و گفت: این فقط برای اینه که ..
حرفش تموم نشد. بدون اینکه بفهمم به طرفش دویم و خودمو تو بغلش انداختم. سرمو روی سینه ش گذاشتم و بلند بلند گریه کردم. بازوهاشو محکم دورم پیچید و موهامو نوازش کرد.
بعد از این همه مدت یه آغوش پیدا کردم برای اشک ریختن، برای آروم شدن.
وقتی آروم شدم از بغلش بیرون اومدم. میخواستم تشکر کنم که انگشتشو روی لبام گذاشت: ششش.. لازم نیست چیزی بگی!!
دستشو پایین برد و دور کمرم حلقه کرد: بهت قول میدم همیشه همینقدر نزدیک بهت بمونم. بهم قول بده تسلیم شرایط نشی. با هم از پس همه ی مشکلات بر میایم!!
بدون هیچ حرفی نگاهش میکردم که با لحن بچگانه ای گفت: قول بده دیگه!!
لبخند زدم: قول  میدم!!







طبقه بندی: One Shot، Fiction،
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 04:22 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :