تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلامم

با یه وان شات ترجمه ایی اومدم که زحمت ترجمشو مـترجم خوشگلمون رکسـی کشیده

دستش طلا..زوجشم بکیوله :")



برین ادمه.


Missing

چانی در حالی که پلک میزنه با پرتوی نوری که از پنجره به داخل اتاق سرک کشیده بیدار میشه.چشماشو می ماله و قبل از این که دوبا ره ولو بسه خمیازه ای می کشه..سرشو به ارومی می چرخونه و می بینه که تو تخت تنهاست .بعد از هضم این موضوع تو جاش نیم خیز میشه و به اطراف نگاه می کنه تا مطمئن بشه که تو اتاق تنهاست..

با خنده طرفه بکهیونو نگاه می کنه و می بینه که مرتب شده است..حدس می زنه که حتما زودتر سرکار رفته و وقتی اون خواب بوده تختو مرتب کرده...با یاد آوریه این عادت با نمکش لبخندی می زنه...بلند میشه تا دوش بگیره...بعد از 15 دقیقه در حالی که لباس می پوشه تا برای رفتن به سره کار اماده بشه...گوشی شو چک می کنه تا ببینه شاید بک پیامی برای صبح به خیر داده باشه...ولی مثل همیشه چیزی نیومده...با خودش فکر می کنه که حتما سرش خیلی شلوغه...بعد از بستنه دکمه های یقه ی پیرهنه سفیدش(چه اسلامی ..دکمه یقه رو هم می بنده چانی)..گوشی شو بر می داره و د حالی که لبخند رو لباشه پیامی با متنه عاشقانه برا بک می فرسته..گوشیو می زاره و به سمته کمد میره تا جوراب بر داره....وقتی بر می گرده یه نگاه به گوشی ی اندازه تا ببینه چیزی دریافت می کنه یا نه....لبخند رو لباش می ماسه ولی متوجه میشه که ارسالش با مشکل مواجه شده..با نگاه کردن به ساعت تصمیم می گیره پیام دیگه ای سر کار براش بفرسته....

وقتی  می رسه همه با لبخند بهش خوشامد میگن...با وجود اون خوشامد گویی های گرم می تونه حس ناراحتیو تو لبخنداشون ببینه( حس امیزی داره هاا)....ولی ترجیح می ده اهمیت نده...

وقتی به اتاقش می رسه لوهان سرشو به سمته اون می چرخونه و می گه:صبح به خیر چانیول...

در حالی که به سمته میزش میره پاسخ میده:صبح به خیر ...قهوه ی امروز چه طوره؟تلخ؟

-مثل روزای قبل تلخ.... و می خنده...

-اههههه اونا واقعا باید کیفیته قهوه هاشونو بالا ببرن.....

در حالی که کیفشو زمین می زاره و تکیه می ده می پرسه:امروز چطوری؟

-خوبم...

-همه چی با سهون خوب پیش میره؟؟

همزمان که سرشو تکون می ده :اره ما خوب پیش می ریم...

-خوش حالم که اینو می شنوم..

بعد از گذشتن چند ثانیه می پرسه:صبح شما چطور بوود؟ همه چی رو به راهه؟؟

-مثل همیشه..

بعد نگاهی به قابه عکس روی میزش که عکسی از سفری که پار سال با بک رفته بوود می اندازه و لبخند می زنه......

-بکی بازم زود رفت سره کار؟

-با سر تایید می کنه:اره اخیرا سرش خیلی شلوغه..

-هیچ پیامی براش فرستادی؟

-صبح سعی کردم ولی نمی رفت..و در حالی که گوشی شو از جیبش میاورد بیرون گفت: حالا بازم امتحان می کنم...

لوهان به حرکاته چانی نگاهی می کنه و چهرش از نگرانی موج می زنه...

چانی سعی می کنه تا دوبا ره ارسال کنه ولی هر دفعه همون جوابو می گیره...با خستگی گوشی رو می اندازه و اههه بلندی می کشه(نمی خایش بده من من الان به شدت محتاجم) و زیر لب می گه:شاید باید یدونه جدید بخرم این یکی خیلی قدیمی شده.....

لوهان لبشو گاز می گیره و با سر اشاره می کنه:اره حتما می تونیم بریم یدونه جدیدشو برات بگیریم...

-اره باید به بکی هم بگم بیاد.اون خیلی دوست داره گوشیامون شبیه هم باشه.....

لوهان با صدایی خسته:مطمئنا اون خوشش میاد...

 چانی با نگاهی نگران می پرسه:حالت خوبه لوهان؟

-اره ...خوبم...ببخشید... و سعی می کنه جو رو درست کنه..:خوب بهتره کارو شروع کنیم...(کاش منم تو اون شرکت بودم هیییی)

چانی با شوق و ذوق :اره...راستی می تونی به کیونگسو بگی یه دسته گل برا بکی بفرسته؟

-باشه ...تو جلسه می بینمت..فعلا

لوهان نگاهی به چانی که با لبخند به عکسشون نگاه می کنه می اندازه و بعد از اتاق خارج می شه....

موقع ناهار چانی بازم سعی می کنه...ولی اصلا سر در نمی یاره که گوشیش چه مرگش شده..فراموش می کنه و به همکاراش ملحق می شه..کیونگسو بینه اکیپشون تو سالن غذا خوری  نشسته بوود ..وقتی میبینه چانی به سمته میزشون میاد جا براش باز می کنه...چانی میشینه و گرم حرف زدن می شن..بعد از چند دقیقه یاده در خواستی که از کیونگسو کرده بود میوفته...

-گلا رو واس بکی فرستادی؟

کیو چشمکی می زنه( چشمک فقط بکی بلده بزنه تو بشکن بزن):اره ...تازه گفتم رو کارتم بنویسن عاشقتم..امیدوارم که خوب بشه..

-این عالیه مرسی ...بک عاشقه اونا میشه...حتما باید سر راه خونه یه گلدون بگیرم...حتما دلش می خواد او نارو واس مدتی تازه و زنده نگه داره...

-کیو با صدایی اروم :اره .. واقعا ناراحت کنندست که ادم چیزه زیبایی مثل او نارو در حال خراب شدن ببینه...

-به خاطره همینه که تو همیشه اونا رو تو آب نگه می داری...تا زنده باشن !!!

-اره

چانی سعی می کنه روزشو عادی بگذرونه...لوهان از دور به چانی خیره میشه...

وقتی ساعت کاری تموم میشه..چانی به سرعت کیفو کوتشو بر می داره..از همه به خاطر تلاش و کارشون تشکر می کنه و با دوستای نزدیکش خدافظی می کنه..

-فردا می بینمتون ...و از اونجا خارج می شه..

لوهان: من دیگه نمی تونم ادامه بدم.....با گریه ادامه می ده:این واقعا منو اذیت می کنه...

کیونگسو در حالی که با جاری شدنه اشکاش مقابله می کنه به لوهان که گریه می کنه نگاه می کنه و جلو میاد و سعی می کنه ارومش کنه..

-لوها..ن

-بکی مرده....اون سه ماهه که مرده...

-لوهان با ساعدش جلو چشماشو می گیره..

-اون رفته کیونگسو ...رفته..

سهون که تا اون زمان یه گوشه وایستاده بود تکونی به خودش میده و لو هان رو از پشت بغل می کنه:لوهان ...بسه گریه نکن...ما همه اینو می دونیم..(منم اگه گریه کنم سهون میاد بغلم کنه؟؟کیمی میاد تو رو بغل می کنه اگه غمگین بشی..)....

با وجوده این حرفا لوهان نمی تونست جلو اشکاشو بگیره:هر روز... هر روز همینه...با صدایی که به دله بقیه سوهان میزد ادامه داد :اون می دونه..چانی میدونه..ولی فقط داره خودشو عذاب میده...

کیونگسو با لبای لرزون زمزمه می کنه:لوهان ...اون نمی تونه با این مشکل کنار بیاد...

-می دونم اون تظاهر می کنه که بکی هر روز صبح زود میره سر کار...تظاهر می کنه که گوشیش خرابه...تظاهر می کنه که بکی زندست در حالی که نیس....

تمامه تلاشه کیونگسو برای مهار اشکاش بی فایده بوود..در حالی که اشکاش جاری می شه :اون نمی تونه با این مسئله کنار بیاد...اون بکی رو خیلی ناگهانی تو تصادف از دست میده تویه روزی که مثل روزای دیگه  باید عادی می بوود...

-اون قلبمو میشکونه ....هر دفعه قلبمو می شکونه وقتی می گه ازت بخوام که واس بکی گل بفرستی...منو تو هردومون می دونیم که برایه روح نمیشه گل فرستاد...

-بهتره به حاله خودش بزاریمش...اون دلش می خواد تو دنیایی زندگی کنه که بکی هنوز زندست...ما نمی تونیم اینو ازش بگیریم...

 

وقتی چانی خونه میرسه گلدونو با اب پر می کنه و وسطه میزه آشپز خونه میزاره و گلایی که سره راه گرفته رو توش می چینه....سریع دوش می گیره و لباس راحتی هاشو می پوشه.....

غذا رو حاضر می کنه و برا بکی هم میکشه....و در حالی که برنامه مورده علاقشونو می بینه .جلو تلویزیون شروع به خوردن می کنه...عقربه ساعت که به 10 میرسه چانی آماده خوابیدن میشه و با دستای خودش سمته بکی و مرتب می کنه...و به خواب میره...

صبح با انرژی پا میشه..و با خمیازه به سمته بکی بر میگرده و با جایه خالیش مواجه میشه...لبخندش هیچوقت محو نمیشه چون می دونه بک زود از خونه رفته بیرون...ولی اونقد مهربونه که قبل از رفتنش تختشو مر تب می کنه....(این خارجیا افسردن؟به خودم امیوار شدم بابا....یه فیکه خارجی ندیدیم اخرش قشنگ تموم شه!!!)

 

The end…..

لحظه به لحظه ی بودنه با تورو دوره کردم...من خدا رم خسته کردم....تنها نشستمو عکستو غرقه گریه کردم...دیگه رو به مرگم...بگو بر می گردم

(مبهم)



طبقه بندی: One Shot،
[ چهارشنبه 11 تیر 1393 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :