تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





سلام بچه ها!! خوبین ؟ خوشین؟!
اینم بالاخره قسمت 8  و قسمت بعدم آخرشه!!
تموم شد..اهه اهه...
کاش زودتر تموم میشد!!



خب برید بخونید حرفی ندارم!!



راستی قالب خوبه؟!
اومم..
 






Super Star – 8




لوهان:
  
یه جای خلوت توی ماشین منتظرش نشسته بودم. گفته بود که میخواد باهام درباره ی موضوع مهمی حرف بزنه نمی تونستم حدس بزنم چی، اما حس بدی نسبت بهش داشتم. اگه اون بخواد برای همیشه منو ترک کنه..
سایه ی بلند زوجی که از دور به ماشین نزدیک میشدن روی زمین پیدا بود. با دیدن دستای بهم گره خوردشون ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. یعنی میشد منم یه روز بتونم دست نگارو اینطوری بگیرم و کنارش قدم بزنم؟!
تو همین فکرا بودم که در ماشین باز شد و نگار کنارم نشست. کیفشو روی پاهاش گذاشت و فوتی کرد.
با لبخند بهش سلام کردم.  بدون اینکه نگاهم کنه جوابمو داد. از صندلی عقب آبمیوه مورد علاقه شو برداشتم داد دستش. این بار بهم نگاه کرد و لبخند زد. عاشق خنده هاش بودم.
همینطوری که آبمیوه رو تو دستاش گرفته بود از شیشه ی جلو به خیابون نگاه کرد: لوهان گفته بودم که میخوام موضوع مهمی رو باهات درمیون بذارم!
سرمو تکون دادم و گفتم: میشنوم!
-خب.. لوهان من، بالاخره تونستم اونی رو که تمام عمرم منتظرش بودم بدست بیارم!
بعد از این جمله بهم نگاه کرد تا عکس العملم رو ببینه. هنوز هیچ حسی نداشتم، شاید درست حرفشو نشنیده بودم.
-بهت گفته بودم کس دیگه ای هست که من دوسش دارم!
نگاهمو ازش گرفتم: پس بالاخره تونستی...
-به خاطر همین ما؛ بهتره که دیگه همو نبینیم، چون نمیخوام هیچ سوتفاهمی براش پیش بیاد. میفهمی که؟!
نمیتونستم حرف بزنم. نه میتونستم به خاطر از دست دادنش اشک بریزم نه واسه اینکه به عشقش رسیده خوشحال باشم.
-لوهان..؟!
سرمو بلند کردم : تو مطمئنی که اونم دوستت داره؟!
-چی؟!
-از عشقش نسبت به خودت اطمینان داری؟؟ چون من تا وقتی که از این موضوع اطمینان پیدا نکنم تنهات نمیذارم!
-لوهان؟! تو..
-نگار من نمیتونم همینطوری رهات کنم، قول میدم باعث نشم رابطه ت باهاش بهم بخوره!

**********************

بک هیون:

-نگران نباش، مطمئنم همه چی درست میشه..
-آره، من میوفتم زندان!!
اخمی کردم و با لحن تندی بهش گفتم: این چه حرفیه؟! نمیذاریم بیوفتی زندان.
نیشخندی زد: هه... اون کریس از خداشه که من دورور خواهرش نباشم!!
-دیوونه میدونی که شوخی میکنه، اون خیلیم دوست داره!!
نفس عمیقی کشید و سرشو تکون داد.
همون لحظه تلفنم زنگ خورد: بله؟!
-سلام آقای بیون، میخواستم بگم که کنفرانس امروز سریال به خاطر خبرای اخیر کنسله!
-بله؟!
-گفتم که کنسله!!
-یعنی چی که کنسله؟! اون همه برنامه ریزی رو مهمون دعوت کردنو ..
-مگه شما خبر ندارین؟!
-از چی؟!
-فک نمیکنم الینا بخواد با خبرایی که ازش بیرون اومده درحال حاضر در معرض دید عموم حاضر بشه. شما هم بهتره یه سری به اینترنت بزنین!!!
گوشیو محکم کوبید.
-اح..این چی میگفت.. چه خبری؟!
سوهو همونطوری خیره خیره از پشت شیشه بهم نگاه میکرد.
گوشیو برداشتم: چیه؟!
-تو چیه؟ چی میگفتی پای تلفن؟!
-آآمم.. هیچی..من باید برم.
سریع گوشیو گذاشتم و از زندان بیرون اومد. دادگاه سوهو قرار بود پس فردا برگذار بشه. اما الان مهم تر از اون کنفرانس تبلیغاتی سریال کریس بود که به خاطر الینا کنسل شده بود. باید هرچه زودتر میفهمیدم قضیه از چه قراره.
نشستم توی ماشین و لپتاپمو برداشتم...
نمیتونستم چیزی رو که با چشمام میدیدم باور کنم، چطور همه ی این اتفاقا اینقدر سریع افتاده بود؟!
تعدا زیادی عکس از الینا و کارل دن توی یه پرورشگاه در حال صحبت با هم پخش شده بود که توی تعداد زیادی از اونا الینا در حال گریه کردن بود. بعد از اون عکسایی بود که نشون میداد الینا به دفعات ازون پرورشگاه بازدید کرده و بیشتر اوقات حواسش به یه دختر بچه ی خاص بوده. دختر بچه ای که حالا توی بغل همسر کارل بود!!
رابطه ی الینا با اون دختر بچه .. شایعه ها میگفتن که ممکنه مادرش باشه! چطور ممکنه که الینا یه بچه داشته باشه؟! ربط همه ی اینا به کارل چیه؟ چرا حالا که بچه شو از دست داده بین این همه بچه باید اونو انتخاب کنه؟!
سریع ماشینو روشن کردم و رفتم سمت خونه ی کریس.
وقتی رسیدم اون تنها جلوی تلویزیون خاموش نشسته بود. رفتم نزدیکش: کریس؟!
همینطوری که به روبروش خیره شده بود گفت: برگشتی؟!
نشستم کنارش: خبرارو شنیدی؟!
فقط سرشو تکون داد.
-این نمیتونه حقیقت داشته باشه نه؟! الینا نمیتونه دختر داشته باشه..
-چرا بک میتونه..
با تعجب بهش نگاه کردم: تو چیزی میدونی؟!
نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد: اون یه بار قبلا ازدواج کرده. پس غیر طبیعی نیست که بچه داشته باشه!!
داشت میرفت سمت اتاقش، دنبالش راه افتادم: میخوای درست توضیح بدی؟! من گیج شدم، اگه اون قبلا ازدوج کرده پس چرا هیچکس دراین مورد چیزی نمیدونه؟!!
رفت داخل اتاق و گفت: اون ازدواج کرد تا ستاره بشه بک، برای همین کسی ازین موضع خبر نداره، برای اینکه آینده کاریش به خطر نیوفته.. اون خودشو فروخت تا بتونه رویاشو بدست بیاره..
درو بهم زد. نمیدونم من اینطوری فکر میکردم یا واقعا اشک توی چشماش حلقه زده بود و صداش از شدت بغض میلرزید.

*****************************

پارمیدا:

-میخوای چیکار کنی؟!
صداش انگار از ته چاه درمیومد: نمیدونم!
بلند شدم و عصبی چندبار اتاقو دور زدم: اگه دستم به اون آدم فضولی که این عکسا رو گرفته و این داستانا رو ساخته برسه..
-اینا که داستان نیست..
با عصبانیت به طرفش برگشتم، زانوهاشو تو بغلش گرفته بود و گلوگه یه گوشه ی تخت نشسته بود.
-الن..یه بار دیگه..فقط یه بار دیگه..
-بس کن.. تمام چیزی که اون گفته عین حقیقته!!
-الن این حقیقتی نیست که مردم همه جا درباره ش حرف بزنن، ما 5 سال زحمت نکشیدیم که همش تو دو ساعت به باد بره میفهمی؟!
-پارمیدا هدف من این نبود..خودتم میدونی!!
-آره میدونم، ولی حالا که به اینجا رسیدیم، حیف نیست بذاریم همه ی زحماتمون اینطوری از بین بره؟!
-برام مهم نیست..
-الن!!
سرشو گذاشت روی پاهاش و دیگه هیچی نگفت.
نشستم لبه ی تخت: هوووف!! خب بالاخره یه توضیحی باید بدیم دیگه.. اینا منو از صبح کچلم کردن!!
همون لحظه گوشم دوباره زنگ خورد: اح.. یه لحظه امون بدین خو!!!
-بله؟!
-چی شد؟!
-خب..فعلا هیچی..
یهو گوشی از دستم کشیده شد.
-سلام آقای چویی!
-سلام، معلوم هست چه خبره؟؟ چطور این همه سروصدا راه انداختی!؟!
-معذرت میخوام!!
-معذرت خواهی الان مهم نیست، میخوای چیکار کنی؟!
-حقیقتو میگم!
-مطمئنی که این بهترین راهه؟!
-بیشتر ازین نمیخوام مخفی نگهش دارم، من از ستاره شدنم هدفی داشتم و مثل اینکه هیچ وقت قرار نیست بهش برسم. پس نمیخوام بیشتر از این این دروغا رو ادامه بدم!!
-باشه، پس من برای فردا ردیفش میکنم!
-ممنون!!
من تمام مدت داشتم با تعجب به این مکالمه گوش میدادم. تلفنو قطع کردو گوشیو داد دستم!
-الن..
-ببخش پارمیدا، ولی میشه تنهام بذاری؟ میخوام استراحت کنم..
با ناراحتی نگاهش کردم و بلند شدم: باشه..

*******************************

کریس:

-خب پس فردا ساعت 6 میبینمت!
-باشه!
-خب... فعلا!
-خدافظ!
تلفنو قطع کردم. بعد از اون شب منو رابطه ی منو نگار  طوری شده بود که حتی فکرشم نمیکردم. با اینکه زمان زیادی بود که میشناختمش اما هرگز فکر اینو نکرده بودم که یه روز بخوام اینطوری ببینمش!
قرار شد فردا با هم پدر و مادرشو ببینیم. اما من هنوز مطمئن نبودم که میخوام به این قرار ملاقات برم یا نه.
غیر از اون خبرایی که درمورد الینا پخش شده بود.. ممکن بود حقیقت داشته باشه.. این برام خیلی دردناک بود، الینایی که من میشناختم نمیتونست اینطوری باشه. اون کسی که من عاشقش بودم نمیتونست برای ستاره شدن عشقشو رها کنه.. این حقیقتی که توی این 5 سال هر روز بیشتر از روز قبل عذابم میداد. و حالا.. اینکه اون بچه ش رو هم به خاطر این کار رها کرده.. قلبم نمیتونست هیچ کدوم از اینا رو قبول کنه..
-کریس!
سرمو بلند کردم تا بک هیون رو که تو چارچوب در ایستاده بود ببینم.
-امم.. یه نفر اومده اینجا، میخواد تو رو ببینه.
-کی؟!
-آآ..خب اون، کارل دن!
از پشت میز بلند شدم: چی؟ تو مطمئنی؟!
-آره، الان تو خونه ست. گفت موضوع مهمی هست که میخواد درموردش باهات حرف بزنه!!
-باشه!
بعد از بک هیون از اتاق بیرون رفتم. کیونگ سو از روی صندلیش بلند شد.
جلو رفتم و باهاش دست دادم.
-بار اول ملاقات خوشایندی نداشتیم، امیدوارم این بار بتونم بهتون کمک کنم!
قبل از اینکه من بتونم حرفی بزنم بک هیون گفت: میخواین رضایت بدین سوهو بیاد بیرون!
دستمو رها کرد و نگاهشو برد سمت بک هیون: برای صحبت درمورد اون قضیه فرصت زیاد هست آقای بیون.
نگاه کوتاهی به من کرد و ادامه داد: اگه میشه ما رو برای چند دقیقه تنها بذارین!
گیج شده بودم..
بک هیون که رفت روبروی هم نشستیم. ساکت نشستم تا خودش شروع کنه. در واقعا هیچ نظری نداشتم که میخواد چی بهم بگه.
-بار اولی که همو دیدیم. نمیدونستم واقعا دارم با کی حرف میزنم! راستش، الینا هیچ وقت درمورد تو باهام حرف نزده بود..







طبقه بندی: Super Star. The END،
[ پنجشنبه 12 تیر 1393 ] [ 09:17 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :