تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر



سلام ملت!

این شما و این هم قسمت آخر سوپراستار!!


آخرش اونجوری که خودم میخواستم نشد امیدوارم شما خوشتون بیاد!!

حس خوبی دارم تموم شده!!
هه هه..





راستی اگه از نظرات این راضی نباشم میرم دیگه نمیام، خود دانید!!







Super Star – 9



الینا:

لباسمو مرتب کردم و برای آخرین بار تو آینه نگاهی به خودم انداختم. امروز بالاخره همه چیز تموم میشد!
قرار نبود اینطوری تموم بشه اما.. دیگه توان ادامه دادن نداشتم. هرچی میگذشت بیشتر صدمه میدیدم، سارا تنها تر و کریس هم بیشتر ازم متنفر میشد.
-آماده ای؟!
پارمیدا پشت سرم ایستاده بود. سرمو تکون دادم و همراهش از از اتاق بیرون رفتم. تصمیم داشتم بعد از این دیگه هیچ فیلمی بازی نکنم. از اولم اگه کریس نبود دنبالش نمیرفتم. حالا که همه چیز رو برای دی او گفته بودم میتونستم بیشتر پیش سارا باشم با اینکه قرار بود هیچوقت بهش نگم که مادرشم!
اون میتونست پیش دی او و مرلا برای همیشه شاد زندگی کنه بدون اینکه هیچ کمبودی داشته باشه. اون نیازی نداشت که درباره ی مادری که وقتی شیرخوار بود رهاش کرده چیزی بدونه.
سرمو تکیه دادم به شیشه ی بغل ماشین. خورشید داشت غروب میکرد. پایان این روز پایان زندگی حرفه ای من هم بود. پارمیدا که کنارم نشسته بود دستمو گرفت: از کاری که میخوای بکنی، مطمئنی؟!
بهش نگاه کردم. نگرانم بود. سرمو تکون دادم: آره..
-پس بذار یه خبر خوب بهت بدم!
لبخند زدم، میتونستم حدس بزنم چی میخواد بهم بگه.
نفس عمیقی کشید و به چانیول که داشت رانندگی میکرد نگاه کرد: خب ما داریم ازدواج میکنیم. هفته ی دیگه!
نگاهمو ازش گرفتم : خوش بخت باشید!
از ته دلم براش خوشحال بودم. پارمیدا و چانیول خیلی بهم کمک کرده بودن.

***************************

نگار:

نشستم کنارش توی ماشین.
داشت بهم نگاه میکرد و لبخند میزد. هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم.
-خیلی قشنگ شدی!
سرمو پایین انداختم و لبخند زدم.
-نگار قبل از اینکه بریم، باید یه چیزی بهت بگم!
با کنجکاوی سرمو بلند کردم: چی؟!
نگاهش به روبرو بود. نفس عمیقی کشید و گفت: خب، درسته که من اون شب.. ما همو بوسیدیم اما؛ اون حسی نبود من واقعا بهت دارم. من.. هنوزم تو رودوست خودم میدونم!
هیچی نمیتونستم بگم فقط نگاش میکردم.
-اون شب سعی کردم به خودم دروغ بگم اما.. با یه احساس دروغی نمیشه زندگی کرد.تو باید کسی رو پیدا کنی که واقعا عاشقته!
-اما من عاشق توئم!!
-میدونم اما، من نمیتونم اون کسی باشم که تو میخوای. من نمیتونم اینطوری که میخوای عاشقت باشم!
-من نمیخوام عاشقم باشی.. فقط میخوام کنارت باشم!
-متاسفم، من میدونم یه روز یه نفر پیدا میشه که واقعا تو رو دوست داره. فقط اون آدم من نیستم!
-کریس..
میدونستم با حرفایی که شنیدم دیگه جای هیچ تردیدی نیست. اون منو نمیخواست.. هیچوقت نمیخواست..
کریس:
هنوز خودمم با خودم کنار نیومده بودم. درست بود که اون تو ماجرای ازواجش با کیونگ سو تقصیری نداشت اما، از وقتی موضوع رو فهمیده بودم به هزار راه دیگه فکر کرده بودم که میتونست بدون ترک کردن من مادرشو نجات بده..
جدا از این قضیه. اون نباید بچه شو به خاطر من رها میکرد..
الینا منو به خاطر مادرش ترک کرده  بود بچه شو به خاطر من.. با خودم فکر میکردم تو تمام این مدت من چرا باید بی خبر میموندم. اون میتونست همه چیز رو بهم بگه..
با همه ی اینا اومده بودم که ببخشمش، تا دوباره کنارش باشم. تو این 5 سال اونقدر از دوریش درد کشیده بودم که برام دیگه مهم نبود چه کارایی کرده و نکرده.. فقط میخواستم دوباره پیشش باشم.
اون واقعا عاشق من بود. و هیچ وقت برای رسیدن به شهرت ترکم نکرد.
-کریس!!
5 سال بود که این صدا اینطوری اسمم رو صدا نزده بود. حس شادی اون لحظه رو حاضر نبودم با هیچی توی این دنیا عوض کنم.
برگشتم به طرفش. جلو رفتم و بدون هیچ حرفی بغلش کردم.
-کریس..
سرمو گذاشتم روی شونه ش و عطر تنش رو با تمام وجودم نفس کشیدم:
دلم تنگ شده بود. برای اینکه اینطوری صدام بزنی..
از بغلم بیرون اومد و با چشمای پر از سوالش خیره شد بهم: کریس تو..
-همه چیزو میدونم. کیونگ سو همه چیزو برام گفت. خودت باید زودتر میگفتی.. اما اشکالی نداره. دیگه بیشتر از این نمیتونستم دوریتو تحمل کنم، نمیتونستم کنارت باشم و نادیده ت بگیرم..
-کریس..
-نگفتی سارا دخترته؟!
سرشو پایین انداخت: اگه مردم میفهمیدن برای خودش بد میشد. وقتی بزرگ شد خودم بهش میگم. البته مطمئنم که اون هیچ وقت مادری رو ترکش کرد دوست نداره.
-اون در هر صورت عاشق مادرشه.همونطور که تو عاشق اونی!

***************************

لوهان:

میدونستم اینطوری میشه!
نمیگم خوشحالم، چون ناراحتی نگار منو ناراحت میکنه، شاید حتی بیشتر از خودش ناراحت بودم.
ولی مطمئن بودم میتونم یه روزی قلبشو مال خودم کنم و یه شادی پایدار و همیشگی بهش بدم. از وقتی دیدمش این هدف زندگیم شده اینکه همه ی تلاشم رو بکنم تا اونو شاد نگه دارم.
کنارش نشستم و دستشو گرفتم.
-اون هیچ وقت منو دوست نداشته..
-ولی تو میتونی با این موضوع کنار بیای نه؟
-این همه سال گذشت.. این همه منتظرش بودم.. اما اون هنوزم سر عشق اولش هست.. هنوزم اونو دوس داره.. منم همینطور، منم سر عشق اولم هستم نتونستم فراموشش کنم.
-درسته ولی شاید تو این چند سال کسی نبوده که عشق واقعیشو بهت تقدیم کنه.. شاید اگه یه نفر تو این دنیا پیدا بشه که واقعا عاشقت باشه بتونی فراموشش کنی..
سرشو چرخوند و نگاه کرد بهم: تو مطمئنی؟!
دستمو جلو بردم و قطره های اشکو از روی صورتش پاک کردم: مطمئن نیستم. ولی قول میدم بهت کمک کنم!
لبخند زد: لوهان..
-جونم؟
-میگی هیچکس نبوده که عشقشو به من بده، اما تو خودت..
-نمیخوام خودمو بهت تحمیل کنم، من همیشه کنارت هستم نگار تا آخر دنیا هم میمونم تو باید انتخاب کنی که میخوای عشقمو قبول کنی یا نه!




خب تموم شد دیگه راحت شدیم دسته جمعی!!







طبقه بندی: Super Star. The END،
[ جمعه 20 تیر 1393 ] [ 05:51 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :