تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





سلام دوستان!!

قسمت پنجم، کیمی با آبقند مراجعه کن!
محدثه توهم با جعبه ی کمک های اولیه برو ادامه!
قسمت بعد هم کایسو () داره هم اینکه رمز میذارم براش، هرکس نظر بده رمزو بهش میدم!!




خب دیگه برید بخونید!






Dream-5



آرا:

به سرعت پله ها رو بالا رفتم. بیشتر از 10 روز بود که بک هیون رو ندیده بودم.
بعد از اینکه خبر دیت بک هیون و دی او پخش شد همه چیز آروم شد، نه کاملا آروم اما دیگه توجه ها به من نبود. حالا میگفتن از اولم میدونستن که من عرضه ی دوست شدن با بک رو ندارم!! نمیدونستم از این حرفاشون بخندم یا گریه کنم..
درسته که تا اون موقع هم فن فیکشن زیاد بود، اما بعد از این قضیه دیگه داشتن زیاده روی میکردن.
آخرین پله ها رو هم رفتم و در پشت بوم رو باز کردم. محدثه گفته بود سمت چپ یه اتاق کوچیک هست. پس رفتم به همون طرف. پشت در ایستادم و نفس تازه کردم، موهامو دادم پشت گوشم و درحالی لب پایینم بین دندونام بود  دستگیره رو چرخوندم. هنوز در کامل باز نشده بود که با شدت داخل کشیده شدم و سیاهی مطلق جلوی دیدمو گرفت صدای بهم خوردن در هم پشت سرم شنیده شد.
بازوهاش خیلی محکم دورم پیچده شده بود و گرمی نفسش گوشم رو میسوزوند. تپش تند قلبش رو درست همونجایی که سرمو گذاشته بودم حس میکردم. دستامو بالا بردم و دور تنش حلقه کردم. سرشو چرخوند و روی موهام بوسه ای گذاشت. خودمو بالا کشیدم و صورتمو فرو بردم توی گردنش. حرکت دستاشو روی کمرم حس میکردم و رد داغ بوسه های تندی که زیر گوش و روی گردنم میذاشت.
انگشتامو بردم بین موهاش و سرشو عقب کشیدم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که طعم شیرین لباش رو چشیدم. اونقدر دلتنگ بودم که درد برخوردم با دیوار پشت سر رو نادیده گرفتم و دستام رو برای عمیق تر شدن این بوسه محکمتر دور بدنش پیچیدم. بوسه رو شکست و بدون اینکه لباش رو دور کنه زمزمه کرد: دلم تنگ شده بود..
دل منم برای شنیدن صداش تنگ شده بود، برای این زمزمه های دیوونه کننده ش. چشمامو باز کردم و همونطور که انگشتام رو روی صورتش میکشیدم خیره شدم به چشماش..
نفسای داغ و بلندش و پوستمو میسوزوند. حلقه ی دستامو شل کردم و اون بوسه ی کوتاه دیگه ای روی لبام گذاشت.
سرمو پایین انداختم. میتونستم گر گرفتن و سرخ شدن گونه هام رو حس کنم. موهامو از جلوی صورتم کنار زد و سرمو بالا آورد. داشت لبخند میزد و اون چشماش شیطونش باعث میشد بیشتر خجالت بکشم. تا اون موقع هیچ وقت اونطوری نبوسیده بودم.
-دلم برات تنگ شده بود!
تکرار این جمله روحمو نوازش میکرد: من بیشتر!!
آروم خندید. دستمو بالا آورد و آروم انگشتامو بوسید: متاسفم به خاطر اتفاقایی که من باعث شدم درگیرشون بشی!
سریع سرمو تکون دادم: به خاطر تو تنها نبود، به خاطر بی احتیاطی هردومون بود!!
دوباره پشت دستمو بوسید: اما من اگه..
-بکی..
هردمون خیره موندیم به هم. میدونستم وقتی اینطوری صداش میزنم.. خیلی سریع لبمو بوسید، خندید و بغلم کرد!
-بکی..هیچ وقت خودت تنها رو مقصر ندون، باشه؟!
عقب رفتو مثل بچه ها خندید: باشه!
انگشت کوچیکمو بالا بردم: قول؟!
نگاه اخمالویی کرد و انگشتش رو به انگشتم گره زد: قول قول قول.. مردونه!!
لبخند زدم: حالا خوب شد!

******************************

سهون:

توی این یه هفته تقریبا موضوع بک هیون هیونگ حل شده بود. فنا اینقدر شگفت زده و خوشحال از علنی شدن رابطه ی مثلا عاشقانه ی زوج بکسو شده بودن که دیگه به کل یادشون رفت چند وقت پیش میخواستن گردن بک هیون رو به خاطر دوس دختر داشتن بشکونن!!
به خاطر همین قضیه هم کمپانی ترجیح داد به جای چن همین زوج خوشبخت بکسو با آنا همکاری کنن و موضوع موزیک ویدئو هم عشق اون دوتا و وسط قرار گرفتن آنا بشه.. چقد مزخرف!!
همه راضی و خوشحال به نظر میان. حتی من! اما یه مشکلی هست.. آنا، اون اینجاست. جایی که نباید باشه، هرچند که هر دفعه ای که همو دیدیم تظاهر کرده نمیشناسم اما سنگینی نگاهشو روی خودم حس میکنم. میبینم گاهی چماش خیس میشه و بی هوا جمعو ترک میکنه. اما نمیتونم بفهمم چرا..
من خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکردم تونستم فراموشش کنم. شاید انتظار داشته بعد از این مدت هنوزم حسی بهش داشته باشم. شاید اگه از اول من تظاهر به نشناختنش نمیکردم اونم این کارو نمیکرد. ولی هنوزم نمیفهمم دلیل رفتارشو اون گفت دوسم نداره.. پس نباید به خاطر دور بودن ازم ناراحت باشه. شایدم انتظار داشته مثل یه دوست باهاش برخورد کنم حداقل نه یه غریبه!!
همه ی اینا چیزایی بود که گاهی خیلی گذرا درموردشون فکر میکردم. درواقع اون موقع بیشتر فکرم محدثه بود که این روزا زیادی داشتن بهش سخت میگرفتن. استعداد و تواناییش فوق العاده بود و اونا میخواستن به گروهی که قرار بود دو ماه دیگه دبیوت بشه برسوننش. کنار کسایی که هرکدوم حداقل 2 سال کارآموز بودن!!
هردفعه که باهاش حرف میزدم فقط بهش میگفتم که این سختی ها فقط برای چند روزه و وقتی دبیوت بشه همه چیز اونقدر سریع اتفاق میوفته که خودشم نمیفهه چه طور این همه وقت گذشت چه طور اینقدر معروف شد. خسته بود، اینو از چهره ش که گاهی از دور میدیدم متوجه میشدم اما پای تلفن همیشه خودشو شاد و سرحال نشون میداد اونم به شیوه ی خودش فکر منو میکرد مثلا!!
آخرین بار برام یه شعر فارسی خوند که خیلی ازش خوشم اومد. باعث شد دلم برای مامانم تنگ بشه. برای همین قرار گذاشتیم یه روز باهم بریم خونه مون. البته قرار که نه، اون در اصل مخالفه که بیاد اما من به زور میبرمش. خود مامانم هم بی تابی میکنه برای دیدنش. دو ساله دارم براش از دختری حرف میزنم که تو ایستگاه مترو توکیو فرشته ی نجاتم شد ..
دوسال قبل، توکیو:
چند بار به صورت آب زدم. نه فقط به صورتم همه ی موهامم خیس شده بود. انقدر رنگ پریده و داغون بودم که حتی خودمم از دیدن قیافه ی خودم تو آینه وحشت میکردم. دو روز بود هیچی نخورده بودم. نمیتونستم این بغض لعنتی نه میذاشت چیزی از گلوم پایین بره نه میشکست و خلاصم میکرد.
زخمای روی مچ دستم انقدر میسوخت که دلم می خواست از درد فریاد بزنم اما صدام توی گلو حبس شده بود. حتی به سختی نفس میکشیدم.
 رد قرمز خون روی کاسه ی دستشویی بهم میگفت که دارم خون زیادی از دست میدم. مهم نبود برام، میخواستم انقدر ضعیف شم که بمیرم.. اما مچ دستمو که نگاه کردم ترسیدم، ترسیدم از مردن. من چطور رسیده بودم به جایی  که تو یه کشور غریبه، یه شهر غریبه توی یه دستشویی عمومی انقد خون از دست بدم که بمیرم؟!
یهو در دستشویی باز شد و یه دختر اومد تو. از توی آینه دیدمش که با دیدن من هول شد، نگاهش که به دست خونیم افتاد چند قدم عقب و تقریبا بیرون رفت. نگاهمو ازش گرفتم و چندتا دستمال برداشتم. حتما فهمیده که اینجا دستشویی مردونه ست!
چند لحظه همون جا ایستاد و به من که درحال تلاش برای بند آوردن خون دستم بودن خیره موند.
-The door of girls room is close so I..
نفهمیدم چی میگه. اما بدون تامل اومد داخل و رفتن داخل یکی از دستشویی ها.
برام مهم نبود این دختر که حتی زبونشم نمیفهمیدم چرا از سرویس بهداشتی مردونه استفاده میکنه. چندتا دستمال دیگه برداشتم و زدم بیرون. اگه میخواستم برگردم خونه باید به موقع سوار مترو میشدم تا به هواپیما برسم.
برام جای تعجب بود خلوت بودن بیش از اندازه ی این ایستگاه. درسته که نیمه شبه اما نباید اینقد خلوت میبود. نشستم روی صندلی و دستمالا رو بیشتر روی مچم فشار دادم. به نظر خونش بند اومده بود.
سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم. اوه سهون، تو خیلی قوی تر از این حرفایی.. هنوز کلی راه برای زندگی کردن داری.. به درک که رفت مگه نه؟!
خیسی اشکو روی صورتم حس کردم. کاش میتونستم با صدای بلند گریه کنم.
نمیدونم چقدر گذشت اما صدای جیغ مانندی باعث شد چشمامو باز کنم. سرمو چرخوندم و همون دختر توی دستشویی رو دیدم که با وحشت بهم خیره شده.
رد نگاهشو گرفتم و دستمالای غرق در خون روی دستمو دیدم. خدای من.. مگه خونش بند نیومده بود؟!
میخواستم بلند شم که دستمو گرفت: اینطوری که خوب نمیشه!!
با تعجب بهش نگاه کردم. داشت کره ای حرف میزد. کاملا معلوم بود که خارجیه پس چه طوری کره ای بلد بود؟ اونم تو ژاپن؟؟!
-بذار کمکت کنم!
نمیدونم چرا اما قبول کردم. در چمدونشو باز کرد و یه جعبه بیرون آورد. جعبه ی کمک های اولیه!!
دستمالا رو از روی مچم برداشت و خون دور زخما رو تمیز کرد: خوبه، اونقدر عمیق نیست که بخیه بخواد.
لهجه ش یکمی عجیب غریب بود. اما متوجه میشدم چی میگه.
روی زخما مایع ضدعفونی کننده ریخت و بعدم محکم بستش: مراقب باش، یکم طول میکشه تا خوب بشه!
جعبه رو توی چمدونش گذاشت و نشست کنارم: اگه میخواستی خودتو بکشی باید خیلی عمیق تر از این میزدی!!
خنده م گرفت. من واقعا قصد خودکشی نداشتم. فقط میخواستم یه دردی مثل این باعث بشه اتفاقی که برام افتاده بود رو فراموش کنم.
-چرا میخواستی خودتو بکشی؟!
-چطور فهمیدی من کره ایم؟!
-اومم خب.. از حرفایی که تو خواب میزدی..
با تعجب پرسیدم : تو خواب؟
-آره، من چند دقیقه ست که اینجا نشستم و تو خواب بودی، بعد متوجه زخم روی دستت شدم!
سرمو تکون دادم. ساکت بودم اما نمیتونستم نگاهمو بگیرم ازش، اون یه جور فرشته ی نجات بود.
-کجا میخوای بری؟؟
حس کردم نگاه ثابتم بهش خجالت زده ش میکنه و میخواد با حرف زدن یه جوری این مشکلو حل کنه.
-میرم فرودگاه اما نمیدونم چرا این مترو اینقدر دیر اومد!!
-واقعا؟! خب میدونی یه مشکلی برای این ایستگاه پیش اومده یکم طول میکشه. تا ایستگاه بعدی هم راه زیاده. اما گفتن نیم ساعته درستش میکنن!!
نگاهی به ساعتم انداختم. هنوز دیر نشده بود.
-میخوای بری کره؟!
-آره.
چندبار لباشو خیس کرد و بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت: میشه اینطوری نگام نکنی؟ اینجا یکم زیادی خلوته و توهم زیادی مشکوکی.. درسته که کمکت کردم اما همه ی آدما که قدر کمک رو نمیدونن!!
از این حرفش خنده م گرفت: معذرت میخوام من.. همونطور که میبینی حالم زیاد خوب نیست.. نمیدونم چرا اما وقتی بهت نگاه میکنم آروم میشم.. شاید به خاطر اینکه تو این موقعیت بدون ترس بهم کمک کردی.. آدم قدر نشناسی نیستم!
-اوهوم..
-تو کجا میری؟
-فرودگاه! من از اینجا میرم شانگهای و بعدشم ایران!!
-ایران؟ پس تو..
همون موقع بلند گو ورود مترو به ایستگاه رو اعلام کرد. باهم سوار شدیم. و بین راه هم کلی حرف زدیم. دیگه خبری از اون بغض سنگین نبود. حتی سوزش دستمم فراموش کرده بودم.
وقتی فهمید کارآموز اس امم گفت که اونم میخواد برای همین بیاد کره و به همین دلیلم کره ای یاد گرفته.  گفت خودشم نمیدونه چقدر طول میکشه اما قول داد که برمیگرده !







طبقه بندی: Dream-The END،
[ یکشنبه 22 تیر 1393 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :