تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلامم

واقعا شرمندم به خاطر این همه تاخیر..

جدا شرایط روحیم خوب نبود اصلا..میدونم بهونست از نظر شما ولی خب دیگ =_=

اینم قسمت اخر اکو..خودم که خیلی دوست داشتم این قسمتو به خوبی و خوشی تموم شد فقط یه ذره خاکستریه

این قسمت اخریو این تن بمیره نظر بدین :|

پوسترم میدونم داغونه .. :|



برین ادامه.

Echo.ep10

6 Months later

Elina :


_ : الـن.. ؟

سرم رو به طرف مهرسا برگردوندم در حالی که نفس نفس میزد نگاهم میکرد ..لبخندی به روش زدم و توپ رو با شدت به طرفش پرت کردم به محض پرتاب کردن توپ خنده ی بلندش کل پارک رو پر کرد نگاهم رو ازش گرفتم و به لوهان نگاه کردم با لذت به خنده های مهرسا خیره شده بود

بعد از مرخص شدنم از بیمارستان و باز کردن چشمام اونم دو هفته قبل این اولین گردش خانوادگی بود که به پیشنهاد مهرسا و به همراهی کیانا میرفتیم...ما سه نفر اولین بار در کنار هم..

شاید میتونستم قبول کنم اونم جزئی از خانوادمونه..و الان بهمون احتیاج داره..حالا که دی او رفته بود کانادا اون بیشتر از هر وفت دیگه تنها شده بود و باید تا برگشت دی او کنارش میموندیم..این وظیفه هردومون بود..

از اونا دور شدم و به طرف رودخونه حرکت کردم باد به شدت میوزید و موهامو هر لحظه به هر طرف حرکت میداد

اهسته دستم رو بلند کردم و چشمامو لمس کردم ..شاید لذت بخش ترین چیز توی این دنیا توانایی دیدن بود و من حالا بازم میتونستم همه چیزو ببینم..

روی زانو هام خم شدم و گل زرد رنگی که کنار رودخونه در اومده بود رو کندم ..این دوباره دیدن و فقط مدیون توئم..

سـوهو..

اون در اخ
ر دینشو نسبت به من و خانوادم عدا کرد..دکتر فقط نام احدا کننده رو به من گفت و من ترجیح دادم مهرسا هیچوقت در این مورد چیزی ندونه

بعضی وقتا دلم براش تنگ میشه ..ما وقت زیادی رو باهم میگذروندیم..اون قبل از این که زیاد بهش وابسته بشم رفت..شاید باید خوش حال باشم که انقدر زود رفت قبل از این که دیر بشه..اما نیستم..

ممکنه بازم یه روز همدیگرو ببینیم..اما من هیچوقت نمیشناسمش..و اونم دیگه قادر نیست منو ببینه..

قطرات بارون  منو از افکارم بیرون اورد ..ناخداگاه بعض کردم..گل زرد رنگ رو توی دستم فشار داد و با یه حرکت سریع توی اب پرتش کردم..

خـداحافظ سوهو..

.....................

Elahe :

سرفه ی بلندی کردم و به سختی روی تخت جابه جا شدم سعی میکردم به یورا که روی تخت بپر بپر میکرد لبخند بزنم اما این چند وقته حتی لبخند زدن هم سخت شده بود

دلم می خواست جلوی یورا رو بگیرم که دیگه پیشم نیاد اما نمی تونستم انگاری حتی اونم فهمیده بود وقت زیادی برای این که پیش مادرش باشه نداره ..اروم دستم رو دراز کردم و پاشو گرفتم به شدت به طرفم برگشت و با اخم بانمکی نگاهم کرد

پاشو ول کردم و با دست به کنارم اشاره کردم و گفتم

_ : بیا اینجا..

با خوش حالی به طرفم شیرجه زد و خودش رو توی اغوشم انداخت..با ته مونده زوری که داشتم محکم بغلش کردم چندبار متوالی به موهاش بوسه زدم و اهسته بغل گوشش زمزمه کردم " دوست دارم..بیشتر از هر چیزی توی زندگیم.. " بیشتر خودش رو توی بغلم فروکرد و چیزی طول نکشید که خوابش برد..

به صورتش سفید رنگش خیره شدم اینروزا به همه ی ادمای اطرافم خیره میشدم ساعت ها دلم می خواست همیشه چهره هاشون رو به خاطر داشته باشم...

در اتاق با صدای جیرجیر ارومی باز شد بک هیون و پرستارش انا وارد اتاق شدن اخم کرده بود و سعی میکرد بهم نگاه نکنه..مسخره بود ولی حتی این اخم کردن هم برام دلنشین بود بک هیون به انا اشاره کرد و انا کمکش کرد تا روی تخت بشینه ...چند دقیقه بعد هردو توی اتاق تنها بودیم و فقط صدای نفس های اروم یورا بود که سکوت بینمون رو میشکوند..

_ : برو بیمارستان..

به سختی روی تخت نشستم و گفتم :

الهه : دیگه وقتی نمونده..

با ناباوری به صورتش زل زدم اشکاش با شدت روی گونه هاش جاری میشد

الهه : بـکـ.. گریه میکنی..؟!

_ : خواهش میکنم..فقط برو بیمارستان..برو شاید..شاید هنوز امیدی باشه..

الهه : مشکل اینه..مـن دیگه امیدی به زندگیم ندارم..هیچی..دیر یا زود چانی میاد و یورا رو برای همیشه میبره..و تو..از وقتی تصادف کردی متوجه رفتاری که با من داری شدی..؟ تو ازم متنفری..من باعث شدم برای همیشه روی اون صندلی چرخدار لعنتی زندگی کنی..من از خودم..برای تمام کارایی که کردم متـنفرم..!

دستش رو دراز کرد و منو محکم به طرف خودش کشید ..

_ : ازت متنفر نیستم قسم میخورم..تو کاری نکردی تقصیر تو نبود هیچوقت..من فقط عصبانی بودم ..من میترسیدم تو باز بری..به خاطر فلج شدنم بری..الهه اگه بلایی سرت بیا..من دووم نمیارم..

سرم رو توی شونه هاش فرو کردم اشک از گوشه ی چشمم روی پیراهن ابی رنگش ریخته میشد

الهه : چرا انقدر دیر اینارو گفتی..؟ من تورو به خاطر چیزی که مسببش خودمم ول میکردم و میرفتم..؟ خیلی احمقی..خیلی..من دوست دارم..چرا نمیفهمی..

شونه هامو توی دستاش گرفت و با اون صورت اشک الودش گفت

_ : بیا همین امشب بریم بیمارستان..برای زندگیت بجنگ ..به خاطر خودت..به خاطر یورا..اون به مادر خودش احتیاج داره..نه به کسای دیگه..به خاطر من..من بدون تو نمی تونم زندگی کنم..حتی به خاطر چانیول..

نگاهم بین یورا و بک هیون میچرخید ..میترسیدم ..اما صورت مصمم بکی بهم امید میداد ..

لبخند کـمرنگی زدم و سرم رو اهسته تکون دادم..

.....................

U-tab:

هـانا دستامو محکم گرفت و لبخند مهربونی به روم زد و گفت :

_ : حالا که کاملا با قضیه کنار اومدی همه چیز بهتره تو بالاخره میتونی به زندگی عادیت ادامه بدی..

اشنایی با هانا شاید بیشتر شبیه یه معجزه بود 6 ماه پیش بود دلم می خواست بمیرم و خودمو پرت کنم توی اون رودخونه..اگه اون اتفاقی از اونجا رد نمیشد و قانعم نمیکرد هنوزم توی این دنیا خیلی چیزا دارم که براش بجنگم الان اینجا نبودم..

اون بهم کمک کرد با تمام نقطه های کور داخل زندگیم کنار بیام..تا بتونم حلشون کنم ..بتونم دوباره خودم باشم..همون دختر سرزنده و با اقتدار ..بغلش کردم و از مطبش بیرون اومدم

حالا که با همه چیز کنار اومده بودم دیگه حس تنفری نسبت به چانیول نداشتم..حتی بعضی وقتا پیش خودم اعتراف میکردم هنوزم یه چیزایی از اون دوست داشتن خاک گرفته وجود داره

راهم رو به طرف مهد کودکی که درش کار میکردم کج کردم دلم می خواست بازم اونجا برگردم..اونجا بودن کنار اون همه بچه بهم ارامش میداد به محض رسیدن به اونجا با نرده های بسته روبرو شدم با تعجب به اطرافم نگاه کردم ساعت 10 صبح رو نشون میداد این وقت روز نباید با این نرده های بسته روبرو میشدم..

_ : سـلام خـانم معـلم..

با شدت به طرف صدا برگشتم چانیول در چند قدیمیم ایستاده بود خیلی واظح دست و پامو گم کرده بودم ازش نمیترسیدم فقط..حس خوبی به اینجا بودنش نداشتم..

_ : میشه باهم حرف بزنیم..؟

هنوز برای حرف زدن باهاش اماده نبودم درسته دوستش داشتم اما اون باعث شده بود خیلی عذاب بکشم..

یوتاب : من حرفی برای گفتن ندارم..

_ : من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم..خواهش میکنم..

بر خلاف میلم باهاش هم قدم شدم چیزی ته دلم قلقلکم میداد که همراهش برم..توی پیاده رو قدم میزدیم...و چند دقیقه بعد درست کنار همون رودخونه ایی ایستادیم که اونشب تصمیم داشتم خودمو توش غرق کنم ناخداگاه لبخند زدم دنیا واقعا عجیب بود اون شب درست به خاطر همین پسری که کنارم بود می خواستم به زندگیم پایان بدم اما حالا با خودش کنار این رودخونه ایستاده بودم

_: بازم لبخند بزن..لبخندات..به ادم امید میده..

جوابی بهش ندادم فقط به نرده ها تکیه دادم

_: معـذرت می خوام..با تمام وجودم ازت می خوام منو ببخشی..من ادم پستیم..تو بیشتر از همه بهم کمک کردی..و من اونجوری بهت صدمه زدم..

یوتاب : معـذرت خواهی چیزیو درست نمیکنه..

حالا روبروی هم قرار گرفته بودیم و بهم نگاه میکردیم..

_: میدونم..بزار جبران کنم..میدونم خواسته ی زیادیه..اما بزار جبران کنم..

دلم نمی خواست عجولانه تصمیم بگیرم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم..

یوتاب : ببین..چانیول..من..من به وقت احتیاج دارم..

لبخند شیرینی زد و دستش رو جلو اورد و گفت :

_ : قبوله..پـس..اشتـی..؟

با تردید دستم رو جلو بردم و گفتم..

یوتاب : اشـتـ ـی..

.....................

Mohadese :

ماشین رو کنار تپه نگه داشت و با قیافه ی سردی که تمام این 6 ماه ازش دیده بودم گفت

_ : برو پیشش..من همینجا منتظر میمونم..

لبخند کمرنگی زدم و گفتم :

محدثه : زود میام..قـول میدم

به قدم های بلند خودم رو به قـبر کریس رسوندم ..رز های سفید رنگ رو کنار عکسش قرار دادم و با لبخند به عکسش خیره شدم

محدثه : همیشه اینجوری بهم نگاه کن باشه..؟ با همین لبخند..

دستم رو به سمت قلبم دراز کردم و چند بار روش کوبیدم و گفتم..

محدثه : تو همیشه اینجایی ..تا ابد..این قلب همیشه مال توئه..مال توئم میمونه..از الان معذرت می خوام اگه دیگه نتونستم بیام دیدنت..از الان معذرت می خوام برای چیزایی که قراره ببینی..اما تو رفتی..و حالا یه دیوونه توی این دنیاست که بهم احتیاج داره..قول میدم هر لحظه از زندگیم..دلم برات تنگ بشه...

اشکامو با دستم پاک کردم و بوسه ی ارومی به قاب عکس سفید رنگش زدم و به سمت ماشین حرکت کردم سه هون سرش رو به فرمون تکیه داده بود در سمت راننده رو باز کردم با صدای در سرش رو از فرمون بلند کرد و با تعجب بهم خیره شد ..دستش رو گرفتم و گفتم :

محدثه : کریس منتظره..بیا بریم..

صورتش کاملا شک زده بود توجهی بهش نگردم و دنبال خودم تا قبر کریس کشوندمش سرم رو به سمت قاب عکس کریس کج کردم و گفتم :

_ : این همون دیوونه ایه که میگفتم..

سه هون دستش رو کنار کشید و با تعجب بهم نگاه کرد و گفت

_ : این کارا چه معنی میده..؟

محدثه : می خوام کریس بدونه که تورو انتخاب کردم..می خوام بدونه می خوام بقیه عمرمو پیش تو باشم..

_ : تـو چند وقت پیش می خواستی ازم طلاق بگیری..

روی پنجه های پام بلند شدم و با دستم صورتش رو گرفتم و بوسه ی ارومی به لباش زدم و گفتم

محدثه : معذرت می خوام..که این همه وقت محبور بودی یه موجود بی احساسو تحمل کنی..

_ : چون اون مرده منو انتخاب کردی..؟

محدثه : نـه..حتی اگه اون زنده هم بود بازم تو انتخاب من بودی..

_ : مطمئنی پشیمون نمیشی..؟

محدثه : دیوونه..هیچوقت هیچکس از این که پیش اوه سه هون باشه پشیمون نمیشه..

بهش فرصت حرف زدن دوباره ندادم محکم بغلش کردم ..میتونستم دستاشو حس کنم که اونم متقابلا بغلم میکرد..


The END





طبقه بندی: Echo.The END،
[ دوشنبه 23 تیر 1393 ] [ 06:54 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :