تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر




سلام میکنم!

بهله بازگشته ام با یه تک شات از نوع فیکشن واسه نازی!

تو داستان واسه اینکه به بقیه بخوره اسمش آنائه!
" زندگی من " نامش هست!
 
چون خودش میخواست براش با جکسون نوشتم، هیچگونه اکسوئی نداره..
کیمی
درمورد پوسترم هیچی ندار بگم :|

 

بپر ادامه بخون نازی..
بقیه هم بفرمایید







-    برای بار آخر دارم میپرسم میخوای من برم؟!
با خون سردی و نگاهی که خالی از هر احساسی بود سرشو تکون داد : منم برای بار آخر بهت جواب میدم. آره! میخوام بری، درست از همون راهی که اومدی بری و دیگه هیچ وقتم برنگردی.
نفسشو با صدای بلند بیرون داد و دستاشو به کمرش زد: چند دفعه دیگه باید تکرار کنم تا بری؟!
دخترک لبشو بین دندوناش فشرد و نگاه خستشو از اون گرفت. بغضشو به سختی پایین داد و گفت: باشه، اگه تو اینطور میخوای من میرم.
دوباره نگاهشو دوخت به چشماش، شاید این نگاه آخرین التماسش بود: مثل همیشه حرف حرف توئه!
لبخند زد، از همون لبخندایی که بدون اینکه بخواد فهمیده بود دل جک رو میبره. همونایی که جکسون عاشقشون بود. اما این لبخند آخر مثل قبلیا قلبشو قلقلک نداد. فقط چنگ زد، پاره کرد، شکست..
جکسون بدون اینکه حتی نگاهشو ازش بگیره ابروهاشو بالا انداخت و با سر اشاره ای به در خروجی خونه کرد: از اون طرف
دیگه لب هاش حتی جای لبخندی از روی درد رو هم نداشتن. نگاهشو ازش گرفت، دسته ی چمدونی رو که از قبل بسته شد بود به دست گرفت و به سمت در رفت. سنگینی نگاه جک رو پشت سرش حس میکرد و چقدر اون لحظه براش سخت بود، هر احساسی که توی اون خونه تجربه کرده بود حالا تبدیل به درد شده و قلب زخم خورده شو بیشتر خراش میداد.
ایستاد و از روی لباس به قلبش چنگ زد. نمی دونست چقدر دیگه توان تحمل این دردو داره. فقط میدونست که باید بره میدونست نباید جلوی چشمای جک خسته و درمونده به نظر بیاد. میخواست آخرین تصویری که جکسون ازش داشت همون لبخند باشه.
-خوش گذشت!
باورش نمیشد که قلب شکسته ش هنوزم برای شنیدن این صدا پر میزنه.. انگشتاشو بیشتر روی قلبش فشرد. جکسون جلو رفت و درو براش باز کرد: بفرمایید!!
پلکاشو روی هم فشار داد تا از ریزش اشکاش جلو گیری کنه، تو دلش دعا میکرد حرف دیگه ای نزنه چون اگه یه بار دیگه صداشو میشنید مطمئن بود نمیتونه با پاهای خودش از اونجا بره.
سرشو پایین گرفت و به حرکتش سرعت بیشتری داد. درست لحظه ای که پاشو از خونه بیرون گذاشت جکسون دوباره شروع کرد به حرف زدن. قلبشو رها کرد و اجازه داد آزادنه بتپه..
-متاسفم که یه وسیله بودی!
حس کرد که دیگه حرکت دیوانه وار قلبشو توی سینه حس نمیکنه، تمام آرزوش این بود که همون لحظه بمیره. هیچ وقت فکر نمیکرد روزی برسه که این حرفا رو از زبون جک بشنوه. به قلب یخیش اجازه داده بود که با حرارت وجود اون آب بشه و حالا..
دیگه هیچی ازش باقی نمونده بود. یه جسم بی روح. یه مرده ی تنها .. با تکه های شکسته ی قلبی که سینه شو زخم میزدن.
رفت.. خونه ای رو که بهترین روزای عمرشو توش گذرونده بود ترک کرد.. اولین و تنها خونه ای که داشت!!
کنار پنجره منتظر ایستاد و وقتی دیدش شماره ی مارک رو گرفت: بیا هرجور شده سوارش کن. اگه حرفی نزد ببرش هتلی که خودت میدونی. آره..
منتظر موند تا سوار تاکسی بشه و بعد پرده رو کشید. اونقدر محکم که باعث شد از جاش دربیاد.
چند لحظه بعد خونه ش حتی جایی برای پا گذاشتن نداشت. همه چیز داغون شد بود. همه ی وسیله ها، میز ها، کمد ها، صندلی ها و پرده ها.. امیدوار بود با نابود شدن اینا خاطره هاش هم از بین برن اما اینطور نشد..
خاطره ها هنوز جون داشتن. انگار آنا هنوز اونجا بود، دیوارا تصویر لبخندو صدای گرمشو حفظ کرده بود. همه وسیله های نابود شده ی اون خونه یادی از اون داشت. قلبش پاره پاره شده بود.
میدونست اینطوری میشه میدونست بدون اون خیلی دووم نمیاره. تمام تلاششو کرد تا ذره ای عشق توی قلب آنا باقی نمونه. که زنده بمونه باقی عمرشو خوش بخت زندگی کنه..
اشکای مزاحمو از روی صورتش پاک کرد و بین وسیله ها دنبال گوشی موبایلش گشت.روی زمین سرد کنار در درست روی رد آخرین قدم های آنا نشست و شماره ای رو گرفت.
-دارم فردا میرم اونجا.
- ...
-میدونم، دیگه هیچی ندارم که بخوام از دست بدم.
- ...
-من کارمو انجام میدم. شما هم اگه دیر رسیدین ایرادی نداره، ترجیح میدم زنده نمونم..
دیگه تحمل شنیدن صدای کسی که نگران زندگیش بود نداشت. اون همین حالاشم زنده نبود. خودش ساعتی پیش زندگیشو از خونه بیرون انداخته بود.
با تمام قدرتی که داشت گوشیو به سمت دیوار روبروش پرت کرد. گوشیش روی زمین افتاد چندین تیکه شد..
دلش برای تماسای ضبط شده و اس ام اسایی که ازش داشت تنگ میشد..  
پوزخندی زد و سرشو به دیوار پشت سر تکیه داد: چیکار کردی باهام ها؟! دختره ی  عوضی.. می تونستم تا آخرین لحظه داشته باشمت.. چیکار کردی که بی رحم شدم با خودم به خاطرت؟؟ چیکار کردی که عزیز تر از جونم شدی؟؟ کاش میشد یه بار دیگه لبخندتو ببینم...  چیکار کردی؟؟
سرشو چند بار محکم به دیوار کوبید..  چشماشو بست و خنده شو مجسم کرد. لبای غرق خنده ای که دیوونه میشد برای بوسیدنشون...
مثل یه بچه زانوهاشو تو بغلش کشید به کنج دیوار خزید : زندگیم بودی آنا .. زندگیم..

***********************

دیگه حس برخورد دستای اون مرد به تنش مثل قبل آزارش نمیداد. حالا که روحو قلبشو از دست داده بود دیگه این تن ارزشی نداشت. تمام مدتی که اون باهاش عشق بازی میکرد چشماشو بست و فقط به آنا فکر کرد. تنها لبخند اونو دید و تنها صدای تپش قلب اونو شنید. تنها صدایی که تونسته بود باهاش آروم بگیره.. برای اون که هیچ وقت مادری نداشت تا براش لالایی بگه، پدری نداشت که با دستای مردونه ش نوازشش کنه؛ آنا همه چیز بود، همه ی زندگیش  و حالا به خاطر این شغل لعنتی..
پلیس مخفی بودن اوایل جالب بود براش. برای اون که توی پرورشگاه بزرگ شده بود و خانواده ای نداشت. رفت و آمد با خلاف کارا و رابطه داشتن با هزار جور آدم فقط برای رو کردن دستشون و یا اگه نیاز بود کشتنشون.  اما وقتی آنا پاشو توی زندگیش گذاشت همه چیز عوض شد. زندگیش عوض شد..  نمیخواست ادامه بده اما چاره ای نداشت. وقتی قبول میکنی که یه پلیس مخفی باشی باید تا آخر عمرت پاش واستی.
مردی که روش بود فریادی کشید و خودشو رها کرد. بی حال کنارش روی تخت افتاد.
حالا وقتش بود باید کارشو تا قبل از رسیدن بقیه یک سره میکرد. چاقویی رو که زیر تخت مخفی کرده بود برداشت و با یه لبخند ساختگی بهش نزدیک شد. دستشو روی کمرش کشید و در حالی پشتش رو میبوسید با تمام قدرتش چاقو رو پشت گردنش فرو کرد. این روش مخصوص خودش بود، قطع کردن همه ی اعصاب. مرد بعد از چند ثانیه از هوش رفت.
از صداهایی که از بیرون اتاق شنیده میشد می تونست بفهمه که وقت زیادی نداره. پنجره های اتاق حفاظ داشتن و تنها راه خروج در اتاق بود و پشت اونم پر از قاتل.
پشت در ایستاد و چشماشو بست. نفس عمیقی کشید و دوباره اون لبخند رو مجسم کرد. اجازه داد صدای تپش قلب آنا توی گوشش بپیچه.. دستگیره رو چرخوند. در با صدای آرومی باز شد و حالا اون با چشمای بسته زندگیش رو میدید که  با لبخند منتظرش ایستاده بود..




گریه نکنین!!
این آخرش رو خودتون حدس بزنید که چی میشه.. جکسون میمیره یا زنده میمونه!
ممکنه پشت در پلیس باشه ممکنه قاتل باشه!
هرجور دوست دارین!






طبقه بندی: One Shot، Fiction،
[ سه شنبه 24 تیر 1393 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :