تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر

سـلامم

باخت مقتدرانمونو با امـریکا تسلیت میگم لامصبا خیلی غــول بودن :|

خب خب اینم قست دوم فیک فراموشی

رازدی هلنا ی توی داستان رکـساناست


نظـرم نمیدین دیگه :|




برین ادامه.

Oblivion.ep2

: چـانیول :

چشمامو با شدت باز کردم ...عرق سردی روی صورتم نشسته بود و سینم با شدت بالا و پایین میرفت ..دوباره اون کابوس همیشگی فکر نکنم هیچوقت از دستش خلاص بشم ..

هوا کاملا تاریک شده بود و فضای اتاق اصلا معلوم نبود ..دستم رو دراز کردم و اباژور کنار تخت رو روشن کردم طبق انتظاری که داشتم بک پشت در نشسته بود چشمای بستش و نفسای عمیقی که میکشید نشون میداد خیلی وقته که خوابیده...

حتی تو خواب هم اخم کرده بود  ..به طرفش حرکت کردم و با یه حرکت سریع کولش کردم و اروم روی تخت خوابوندمش...

با شنیدن صدای برخورد قطرات بارون با پنجره به طرف پنجره حرکت کردم و پرده ی نازک رو کنار زدم و سرم رو به پنجره یخ زده چسبوندم ...همیشه میدونستم از زندگی حال و ایندم چی می خوام و قراره به کجا برسم اما حالا هیچ نظری نداشتم قراره چه اتفاقاتی برام بیوفته ...انگاری به یکباره همه چیز تاریک و سیاه شده بود

" چـانـ ـیول ؟؟.. "

صدای ترسیده ی و حضور  ناگهانی بـک پشت سرم باعث شد سرم رو از روی شیشه بردارم و به پشت سرم نگاه کنم..هر دو دستش رو با سرعت دور گلوم حلقه کرد و با عصبانیت بهم زل زد

" مـی خواستی فرار کنی..هه..تو هرجا بری من بازم پیدات میکنم و برمیگردونمت پیش خودم..تو جایی رو نداری که بری.. "

سرفه ی بلندی کردم و سعی کردم واظح حرف بزنم اما فشار دستاش هر لحظه زیاد و زیاد تر میشد..دستم رو روی دستای گره شدش گذاشتم و سعی کردم فشار وارد بر خودم رو کمتر کنم و با صدای ضعیفی گفتم..

" مـ..ن بدون تو..هـیچ..جا نمیرم..پـ.ارک چانیـ.ول بـکـ..هیون رو دوست ..دار..ه.. "

میتونستم شل شدن دستاشو حس کنم ..به محض جدا شدن دستش از روی گردنم سرفه ی بلندی کردم و با دست سعی کردم گردن اسیب دیدم رو اروم کنم

بک حالا چهارزانو روی زمین نشسته بود اهسته کنارش روی زمین نشستم و اروم بغلش کردم دستاش دور کمرم حلقه شد و نفس های نامنظمش مرتب به گردنم برخورد میکرد ...بوسه ی ارومی به گوشش زدم و سعی کردم با حرکات دستم روی کمرش کمی ارومش کنم ..

" مـ..من فقط ترسیدم ..فکر کردم رفتی.. "

کمی از خودم جداش کردم و بوسه ی کوتاهی به لباش زدم و گفتم..

" میدونم..مـهم نیست.. "

با خشم خودشو عقب کشید و گفت

" چـرا مهمه..نزدیک بود خفت کنم.. "

دستش روی رد های کبودی دور گلوم حرکت میکرد هنوزم میتونستم سوزش ته حلقمو حس کنم اما همه ی اون خاطرات چند لحظه پیش به نظر بی معنی میومد حالا که اون توی بغلم اروم نشسته بود..

" تو تـمام چیزی هستی که حـالا دارم بکـ.. من ولت نمیکنم.. "

..........

" فلش بک "

4 مـاه قـبل :

: هلنـا :

برای بار هزارم نگاهم به سمت ساعت چرخید 1 ساعت از نیمه شب گذشته بود و هنوز چانیول به خونه برنگشته بود اونم درست روز اولی که بک هیون اینجا میگذروند تنها موندن با اون پسر به اندازه ی کافی ترسناک بود حالا حتی نمیدونستم چانیول کجاست..

با صدای زنگ تلفن از جا پریدم و با سرعت خودم رو به تلفن رسوندم صدای اروم و خونسرد سه هون توی گوشم پیچید 1 ساعت پیش بهش زنگ زده بودم و اون قول داده بود هرجور شده چانیول رو پیدا کنه

" سـه هون ؟؟؟ چـیشد پیداش کـردی ؟ "

" دارم میارمش خونـه ..تا چند دقیقه دیگه میرسیم "

به محض قطع شدن تلفن نفس راحتی کشیدم و خودم رو روی مبل پرت کردم ..چیزی نگذشته بود که صدای باز شدن درب پارکینگ رو شنیدم و به دنبالش باز شدن در خونه

چانیول در حالی که دستش دور گردن سه هون انداخته بود لنگون لنگون وارد خونه شد با سرعت خودم رو بهشون رسوندم و نگاهم روی گچ سفید رنگ پاش ثابت مونده بود با وحشت دهنم رو باز کردم و گفتم

" چـه بلایی سر خودت اوردی پارک چانیول ؟؟..چرا بهم زنگ نزدی.. "

لبخند نصفه و نیمه ایی به روم زد و به کمک سه هون روی مبل نشست و گفت

" تـصادف کردم میدونستم نگران میشی برای همین اول به سه هون زنگ زدم ..مچ پـام در رفته باید چند هفته ایی توی گـچ..باشـ.. "

نگاهش به پشت سرم ثابت موند و حرفش رو قطع کرد با تعجب بهش نگاه کردم و به عقب برگشتم و بک هیون رو دیدم که بالای پله ها ایستاده و بهمون خیره شده باز هم با اون نگـاه خالی از هر احساسش هر سه نفرمون رو زیر نظر داشت ..

اخمای چانیول هر لحظه بیشتر در هم میرفت لازم دیدم توضیح بدم دلم نمی خواست دچار سوتفاهمی بشه قبل از این که حرفی بزنم سه هون دهنش رو باز کرد و گفت

" اون بـک هیونه ..یکی از دوستای قدیمی منه از هلنا خواستم چند وقت پیش شما باشه تا خونه ایی پیدا کنه اشکالی که نداره نـه ؟ "

بک هیون اهسته سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و باز هم به چانیول خیره شد

برام عجیب بود چرا انقدر بهم نگاه میکردن در اخر چانیول نگاهش رو از بک هیون گرفت و گفت

" دوستای سه هون دوستای ماهم محصوب میشن .. مشکلی نیست..هلنا عزیزم من خستم میشه کمکم کنی برم توی اتاق ؟ "

سه هون ضربه ی ارومی به شونه ی چانیول زد با بک هیون که حالا پایین پله ها ایستاده بود دست داد و گفت

" مـنم برم فردا صبح زود باید استودیو باشم "

به محض بیرون رفتن سه هون به چانیول کمک کردم تا به اتاق خوابمون بره و بعد باز به نشیمن برگشتم بک هیون هنوز همونجایی ایستاده بود که چند لحظه قبل به خاطر داشتم..

" نمـی خوابی..؟ "

تیله های سیاهرنگ چشماش روی صورتم ثابت موند و بعد از چند لحظه با شب بخیر کوتاهی به سرعت از اونجا محو شد

بازم احساس بدی که صبح به محض دیدن بک هیون داشتم به سراغم اومد..نمی دونستم چرا اینجوری میشم فقط عقلم بهم دستور میداد تا جایی که میتونم از این پسر دور باشم..

اون فقط 1 روز بود که اینجا بود چرا انقدر همه چیز در رابطه با اون پسر سرد بود ؟




طبقه بندی: Oblivion،
[ شنبه 28 تیر 1393 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ K¡M¡ä ]
comment
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :