تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر





سلام به همه!
الان دارم این پست رو میذارم واسه سر صبح!
ببینم کی اون موقع بیداره!
بهله!

خب این فیکشن واسه حورا .. حورا + چانکای داره!!
یه نمه طنزه..یعنی سعی کردم بشه..
برید بخونید!



مسکوئه اونجا!!






مسکو؛ روسیه

سرمو کمی آوردم بالا تا زنی که روبروم ایستاده بود بتونه از زیر کپ صورتمو ببینه و با عکس روی کارت شناسایی مطابقت بده. هردو دستم توی جیب پالتو بود و با چشمای نیمه باز به کارتم توی دستش خیره شده بودم.
سرش رو تکون داد و کارت رو پس داد بهم. ازش گرفتم و دوباره دستمو فرو کردم توی جیب. سرمو پایین انداختم و درحالی که فقط دومتر جلوی پامو میتونستم ببینم از اتاق بیرون رفتم. حالا سوال این بود: چه طوری میخوام اون یکیو پیدا کنم؟!
اگه اون وقتی که داشتن برام توضیح میدادن نیکای(!) بغل گوشم جیغ  ویغ نمیکرد الان اینقدر مشکل نداشتم. عیب متاهل بودن و بچه داشتن همینه دیگه، شوهرت بهت شک میکنه، بچه هم بدون مهر بی دریغ مادر بزرگ میشه.

فک کردم بهتره خودم منتظر بشم تا اون نفر دوم خودش منو پیدا کنه اون که مشخصات منو میدونه به هرحال منم کارایی که لازمه رو انجام میدم!
هوا اونجا تو روسیه خیلی ناجوان مردانه سرد بود، در هر صورت این آخرین ماموریته و بعدم خلاص. 8 سال خدمت  تو FBI  ( !! ) وقتش بود تموم بشه. درست که شوهر گرام میخواست ادامه بده ولی من تا اینجا هم زیاد اومده بودم. وقتش بود که بیشتر به خانواده و بچه برسم.. الهی کوچولوی خوشگل من دلم براش تنگ شد!!
این یکی آخرین ماموریت و خیلی هم زیادی سری بود واسه همین نمیتونم توضیح بدم!ً! چانیول هم خبر نداره ازش، طفلک فکر میکرد اومدم با دوستم گردش روسیه، نیکای رو گذاشتم واسه اون تو خونه پدری کنه براش. البته بد نبود یاد بگیره پوشک عوض کنه، تنها نگرانیم این بود که اون دوست منحرفش بیاد خونه و شر درست کنن سه تایی. نیکای عوض من و چانیول شبیه اون هم اسم خودش بود. هیچ وقت چانیول رو برای گذاشتن اسم دوستش روی بچه م نمی بخشم، خودشم میدونه!


اگه خودم نیکای رو دنیا نیاورده بودم شکم درمورد رابطه ی اون دوتا قبل از ازدواجمون به یقین تبدیل میشد!

-حورا؟!
متعجب از اینکه چرا صدای چانیول داره تو سرم میپیچه سرمو بالا آوردم و .. این دقیقا چانیول بود که روبروم ایستاده بود. اومد جلو: تو اینجا چیکار میکنی؟!
-خودت اینجا چیکار میکنی؟
-من اومدم ماموریت!
-منم اومدم مامورت خب!
-تو که گفتی میای گردش؟!
-آآ..آره آره من اومدم گردش، اون دوستم..
-ولی تو که همون مشخصات مامور همکار من تو این پروژه رو داری؟!
-هان؟!
-انگار همکاریم، بیا !
دستمو کشید و باهم از فرودگاه خارج شدیم. نشستیم داخل ماشینی که از قبل اونجا قرار داده شده  و سوئیچش دست چانیول بود. نفس عمیقی کشید و رو بهم گفت: چرا بهم نگفتی؟
-مگه خودت گفتی؟
-راست میگی نباید میگفتیم!
-نیکای رو چیکارش کردی؟
-پیش کای(!!! الان این تعجب ها به خاطر وجود سجع بین نیکای، کای و FBI  هست در اصلش)  گذاشتم، خواهرش مراقبشه نگران نباش!
-صدبار گفتم نمیخوام بچه م مثل اون بشه، کای زیر دست اون خواهراش بزرگ شده که این شده دیگه.. بچه ی من نباید اونطوری بشه!!
-چرا پشت سر خواهرش حرف میزنی؟ تو با خودش مشکل داری!!
-چرا نذاشتیش پیش مامانت یا یورا؟!
-چون میخواستم پیش کای..  ادامه ی حرفشو نزد ولی من فهمیدم چی میخواد بگه.
 اون شدیدا تمایل داشت نیکای درست مثل کای بزرگ بشه. به بچه م از همون سن رقص یاد میدادن. فقط خداروشکر میکردم که پوستش برای کای شدن زیادی سفیده!!
گفتم: منو تو بعدا باید یه دعوای درست حسابی بکنیم، خب؟
-پایه ام!
-راه بیوفت!


یک هفته بعد؛

 سئول - کره ی جنوبی

برخلاف انتظارم .. نه، اعتراف میکنم که انتظارش رو داشتم و خودمو تا حدی آماده کرده بودم براش. چانیول و کای همزمان از خونه خارج شدن و نیکای من تو بغل اون منحرف بود. همونطور که به ماشین تکیه زده بودم نگاه غضب آلودی به دوتاشون انداختم و چانیول به سرعت ملتفت شد که باید قبل از جوش آوردنم نیکای رو از اون موجود دور کنه!

در مقابل چشمای بهت زده ی من کای با لبخند چند قدم جلو اومد و بعد آروم نیکای رو که کفشای صورتی قشنگی پاش بود روی زمین گذاشت. نیکای کوچولو با خنده دستاشو به طرفم دراز کرد و همونطور که با صدای قشنگش میگفت مامان چند قدم به طرفم اومد!
با ناباوری اول به کای و بعدم به چانیول که نیشخند مسخره ای روی لبش بود نگاه کردم: اون.. داره راه میره؟!

چانیول و کای هردو بهم لبخند زدن و سر تکون دادن.
کای: میبینی که داره راه میره!
چانیول اومد جلو، دست نیکای رو گرفت و فاصله ی باقی مونده رو همراهیش کرد. بغلش کردم و لپشو بوسیدم: چه جوری انقد سریع یاد گرفتی راه بری مامانی؟!

نیکای دستشو به طرف کای گرفت و لبخند زد.
بدون اینکه به کای نگاه کنم با صدای آرومی که فقط خودمو چان بتونیم بشنویم گفتم: تو هنوز حرف نزده داری راه میری، فکر میکنم تا چند وقت دیگه بتونی مثل اون برقصی!
کای جلو اومد و لپ نیکای رو کشید: اون خیلی با استعداده!
اخم کردم: خیلی خب دیگه، ممنون که این یه هفته رو مراقبش بودی.. بودین!!
درو باز کردم و نشستم تو ماشین.
همونطور که خودمو مشغول مرتب کردن لباسای نیکای نشون میدادم گوشامو تیز کردم تا حرفاشون رو بشنوم.
کای: فکر نمیکنم هیچ وقت بتونم کاری کنم ازم خوشش بیاد!
چانیول آروم روی شونه ش زد: الان تا حدودی این کارو کردی، قبلا هم یکم امیدوارم بودم!
-اون خیلی خشکه!
چان خندید: هی.. اینطوری نیست، من میشناسمش خیلی طول نمیکشه !
-اوهوم..بشین برو تا ناراحت نشده!
شیشه رو کشیدم پایین و سرفه ی کوتاهی کردم . هردوشون برگشتن به طرفم.
-70 %
چانی: چی؟!
-70% ، موفق شده کاری کنه ازش خوشم بیاد!!



خوب بودش؟؟ خخ.. من خیلی تلاش میکنم طنز خوب بنویسم ولی خنده دار نمیشن!
بله..
دعا میکنم دوست بداشته باشید!





طبقه بندی: Fiction،
[ سه شنبه 31 تیر 1393 ] [ 05:30 ق.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :