تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر



سلام من باز اومدم امروز این پست دوممه!!
هییح..
من عاشق این پیشی هه شدم اصن خیلی خومشله!!

اومم راستی.. شاید قسمت بعد این یکم دیرتر بشه تو این فرصت باقی فیکشن ها رو پشت هم میذارم!
باید واسه دریم یه فکر اساسی بکنم !!
خب فهلا برید این قسمت رو بخونید دوسش بدارید پلیـــز!
کامنت فراموش نشه!







چقده خوشمله این... ووهیی..
برید ادامه





Dream-7



محدثه:

چشمام رو که تا اون لحظه بسته بودن باز کردم و نفس عمیقی کشیدم، انگشتام به انگشتای سهون گره خورده بود. فشاری به دستم وارد کرد: چرا انقد هولی؟!
-تو هم بودی هول میکردی، باور کن از اون موقعی که میخواستم اودیشن بدم بیشتر استرس دارم!
حیاطو رد کردیم و جلوی در ورودی ایستادیم.سهون درو باز کرد و رو بهم گفت: مامانم که نمیخواد بخوردت!!
اخمی کردم و پشت سرش وارد خونه شدم: اوه سهون!!
سهون خندید و بلند گفت: مامان، ما اینجاییم!
دوباره نفس عمیق کشیدم. سهون نیشخندی زد و سرشو نزدیک صورتم کرد: تنفس مصنوعی لازم نداری؟!
ضربه ی آرومی به بازوش زدم: میشه بس کنی؟!
تو همون فاصله بودیم که نگاه سهون به پشت سرم رفت و ازم فاصله گرفت.
برگشتم عقب. خانم اوه با لبخندی روی لبش اونجا ایستاده بود. تقریبا هم قد مامان خودم و صورتش همون معصومیت رو داشت. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. تعظیم کوتاهی کردم.
اومد جلو و بدون هیچ حرفی بغلم کرد. غیرمنتظره بود برام. دستامو گذاشتم دور کمرش و از بالای شونه ش به سهون که چشماش از خنده محو شده نگاه کردم.
-سهون ما خیلی خوشبخته که تو رو داره. همونطور که این جمله رو میگفت ازم جدا شد و بدون اینکه لبخند از روی لبش محو بشه ادامه داد: تو واقعا خوشگلی!
سهون با لحن بچگانه گفت: از منم خوشگل تر مامان؟!
خنده م گرفت. خانم اوه منو به سمت کاناپه ی شکلاتی رنگ راهنمایی کرد و گفت: معلومه که آره، بشین عزیزم!
نشستم رو کاناپه و سهونم بلافاصله کنارم قرار گرفت. فکر میکنم تاثیر حضور مامانش بود این رفتار!
خانم اوه روبرومون نشست و به سهون چشم غره رفت: فکر کردم آوردیش اینجا که من ببینمش!
سهون بهم نزدیک تر شد: خب از همین فاصله م میتونین دیگه!
هردوشون خندیدن و مامانش رو به من گفت: سهون اونقدر ازت تعریف کرده که جای هیچ سوالی نذاشته برام ولی خب زیاد نمیشه به حرفای یه پسر اعتماد کرد مگه نه؟!
سرمو تکون دادم و نگاه کوتاهی به سهون کردم.
سهون دست به سینه شد و با حالت قهر گفت: مامان!! یکیو پیدا کردی که تو اذیت کردن من بهت کمک کنه؟!
-انقد حرف نزن پسر. نمیخوای از دوستت پذیرایی کنی؟!
سهونی پوفی کرد و از جاش بلند شد: باشه باشه، من میرم شما دوتاهم غیبتاتون رو بکنید!!
رفت سمت آشپزخونه و خودشو مشغول کرد.
-اینجا بهت سخت میگذره؟!
نگاهمو از سهون گرفتم و آروم گفتم: خب میشه گفت آره، این روزا خیلی سخت تمرین میکنم ولی اینا سختیا زیاد به چشمم نمیان، چون یه روز نتیجه همشو میبینم!
-سهون میگه زیادی به خودت سخت میگیری و بیشتر از بقیه تمرین میکنی. باید بیشتر مراقب خودت باشی سلامتیت از هرچیزی مهم تره.
نگاهی به سهون کردم که معلوم نبود دقیقا داره چیکار میکنه اونجا: خودش همیشه بهم میگه ولی من زیاد توجه نمیکنم، عوض استراحت خوب غذا میخورم!!
هردوباهم خندیدیم.
-اینقدر که سهون درباره ت حرف میزنه ناخودآگاه باهات حس نزدیکی میکنم، اون زیاد نمیاد خونه ولی تو بیا و بهم سر بزن. میدونم برای یه دختر دور بودن از مادرش خیلی سخت تر از یه پسره، میخوام بهت کمک کنم تا دوریشو کمتر حس کنی!
سهون با یه سینی توی دستش از آشپزخونه اومد بیرون. سه تیکه کیک با فنجونای کوچیک توی سینی بود. سینی رو گذاشت روی میز و نشست کنار من: حرفای خصوصیتون تموم نشده بود؟!
خانم اوه همونطور که یه فنجون قهوه با کیک جلوی من میذاشت گفت: داشتم ازش میخواستم زود به زود بهم سر بزنه تو اگه بری که دیگه اومدنت با خداست!
-مامان، سرم شلوغه خب!
-میدونم سرت شلوغه، آمارشو سوهو بهم داده که وقتشو اصلا نداری بیای اینجا. خندید: ولی اشکالی نداره، جوونی باید وقتتو با دوستات بگذرونی!!
سهون همونطور که با چشمای ریز شده به مامانش نگاه میکرد گفت: میبینی سوهو هیونگ چه جوری آمار میده؟!
خندیدم و گفتم: سوهو فوق العاده ست. مگه نه؟!
سهون پوفی کرد و منو خانم اوه خندیدیم.

*******************************
 
دی او:

با احتیاط فیلم نامه ی موزیک ویدئو رو از بین انگشتای لرزون کای کشیدم بیرون. هیچ تغییری نکرد همچنان به همون نقطه که قبلا خطی از فیلم نامه بود و حالا تقریبا میشد زانوی پای راست من خیره مونده بود.
پلک زد. دستاشو روی زانوهاش گذاشت. دوباره پلک زد. بلند شد و نگاه غضبناکی بهم انداخت. آماده بودم، تقریبا، که درمقابل هرگونه عکس العملی که نشون داد فقط سکوت کنم چون دیگه جای هیچ توضیحی نبود خودش باید با این قضیه کنار میومد.
خیره شدم به چشماش که مطمئن شم داره به صورتم نگاه میکنه. با احتیاط فیلم نامه رو بردم پشت سرم و یه قدم نامحسوس به عقب برداشتم.
-خیلی بچه ای، دو کیونگ سو!!
اینو گفت و با دستای مشت شده ای که تو هوا تاب میخوردن از اتاق بیرون رفت.
نفسی از سر آسودگی کشیدم و فیلم نامه رو گرفتم جلو روم. اون صفحه ای که باز بود، بدترین قسمتش بود!
فیلم نامه رو یه جا مخفی کردم و از اتاق رفتم بیرون. چانیول و تائو داشتن باهم یه سریال طنز میدیدن و همزمان سر باقی مونده های اسنک دعوا میکردن، تائو پیروز بود؛ چون اون هیچی از حرفای بازیگرا که با لهجه ی غلیظ بوسانی حرف میزدن نمیفهمید!!
نشستم کنار چانی که سرخوشانه میخندید و تیکه های اسنک گاه به گاه از دهنش بیرون میپرید. خیره شدم بهش، حالش به نسبت چند روز پیش زیادی خوب شده بود!
-کیونگ سو، میشه با اون چشمات اونطوری به من زل نزنی؟!!
چانیول آخرین قسمت باقی مونده از اسنک رو داخل دهنش چپوند و نگاه کرد بهم.
-اهه هیونگ همشو تو خوردی که!! تائو غر زد و بلند شد: دفعه ی بعد خودم تنها میخورم، تو مجبورم کردی اینو بیارم باهم فیلم ببینیم، ولی هیچی هم ازش نفهمیدم. هیونگ تو خیلی بدجنسی!!
چانیول لگد زد به باسن تائو و هلش داد : بیا و خوبی کن حالا! بده خواستم سریال طنز ببینی روحیه ت شاد شه!
-به کریس میگم، اون خیلیم از تو خوش تیپ تره!  زبونش رو نشون داد و رفت.
چانیول پوفی کرد و لباسشو تکوند: چیه توهم به کریس میگی؟!
-هیونگ مثل اینکه حالت خیلی خوبه؟!
-کی؟ من؟ من مگه از دست موجوادت خبیث پراکنده تو این خونه میتونم  خوبم باشم؟
-خب.. چند روز پیش همین موجوادت خبیثت رو هم نمیدیدی اصلا!!
تائو مجددا ظاهر شد و خودشو پرت کرد کنار چانیول. عروسک سگش توی بغلش بود و با اخم به تی وی خیره شد!
منو چان نگاه میکردیم بهش با تعجب.
-کیونگ سو هیونگ میشه اونطوری نگام نکنی؟! به اندازه ی کافی صورت اخمالوی کریس عصبیم میکنه.
چانی با خنده زد روی شونه ی تائو: پس به خاطر کریسه، حالا من خوش تیپ ترم یا اون؟!
-اون!
تائو سور به روبروش نگاه میکرد و یه میلی متر م تکون نمیخورد هیچ قسمت بدنش. چانی کمی تکونش داد و گفت: بهش فکر نکن پسر بالاخره درست میشه، همم؟!
سرشو تکون داد.
-خب، حالا تو میدونی چطور شده که چانیول هیونگ حالش اینقدر خوبه؟!
چانیول نگاهش بین من و تائو میچرخید. تائو دستشو زد زیر چونه ش و با خون سردی گفت: اون عاشق شده!
چانیول از جاش پرید و همونطور که طلبکارانه به تائوی خون سرد زل زده بود داد کشید: چــــــــــی؟!!
صداش از همیشه بم تر بود. تائو روی کاناپه سرد خورد و سرشو روی پای من گذاشت: دارم میگم عاشق شدی، تو عاشقش شدی هیونگ اعتراف کن!!
چانیول با زانو به پهلوی تائو زد و دوباره داد کشید: چی میگی تو بچه؟!
-آآیییی...هیونگ!!
دستمو گذاشتم پهلوی تائو و آروم ماساژش دادم: چرا بچه رو میزنی؟!
تائو بهم نگاه کرد و نیشخند زد: اون نمیخواد قبول کنه که عاشق شده، شاید میترسه دختره فرار کنه!!
همراه تائو خندیدم. چانیول دوباره داد زد: تائو به چه دلیلی داری میگی من عاشق شدم؟!
-به همون دلیل که الان داری جیغ میزنی هیونگ.. و البته چندتا دلیل دیگه!
تائو ریز ریز میخندید و چانیول رو حرص میداد.
پرسیدم: هیونگ واقعا عاشق شدی؟ اگه شدی بگو، ما میتونیم بهت کمک کنیم. نگاه کردم به تائو: مگه نه؟!
چانیول ظرف اسنک رو گذاشت کنار و نشست روی میز روبروی ما دوتا: بذار اول ببینم این بچه چی میگه بعدا تصمیم میگیرم که بهم کمک کنید یا نه!
تائو نشست و ژست متفکرانه ای به خودش گرفت: تو عاشق آنا شدی هیونگ !
چانیول وا رفت.
با تعجبی که البته نمیتونستم جلوی خنده شو بگیرم پرسیدم: واقعا عاشق آنا شدی؟ هیی..باید زودتر میفهمیدم!
-چیو میفهمیدی؟ من خودم هنوز نمیدونم!
تائو به پشتی کاناپه تکیه زد و یه پاشو روی اون یکی انداخت: البته، خودشم هنوز نمیدونه!
چانیول نفس عمیقی کشید و سرشو پایین انداخت: نه که اصلا ندونم، راستش می ترسیدم که قبول کنم واقعا عاشقش شدم. فکر میکنم واسه همین یه مدتم اونطوری که تو میگی. نگاه کردم بهم: تو خودم بودم!
-خب پس چی شد که یهو ..اینطوری سرخوش شدی؟!
تائو خندید: چون که یه بار باهاش حرف زد و باهم دوست شدن، بهش نزدیک شد، فکر میکنم از اون روز حست نسبت بهش قوی ترم شده !
چانیول آروم سرشو تکون داد.
تائو موهاشو بهم ریخت و با خنده گفت: هیونگ باید بری بهش بگی، خب؟!
-میترسم!
-آخه از چی میترسی، باید بهش بگی دیگه!
-می ترسم اون یکی دیگه رو داشته باشه، ما که از زندگیش خبر نداریم اون دو هفته بیشتر نیست که اومده کره!
این حرفش رو در حالی زد که نگاه غمگینی به در اتاق منو کای می انداخت. می دونستم اون یه حسای نسبت به کای داره اما نه خودش نه ما نمیخواستیم این موضوع رو به روش بیاریم. حالا این موقعیت پیش اومده میتونست کمک زیادی بهش بکنه، اون از وقتی بک هیون و آرا دوست شدن زیادی تنها شد و این واقعا یه فرصت فوق العاده برای بیرون اومدنش از این تنهایی بود!








طبقه بندی: Dream-The END،
[ سه شنبه 31 تیر 1393 ] [ 07:36 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :