تبلیغات
Exo Island
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما قالب سبز RSS
امکانات وب

べっきょん★

Online User User

EXO-K ベッキョンのカレンダー



کد کج شدن تصاویر



سلام !
خب این هم قسمت بعدی..
گفته بودم باید براش فکرای اساسی کنم، خب کردم!
هییح..
این قسمت خنده و گریه باهم داره..
نمیدونم چرا حس کردم اولش کمی طنزه.. اگه نیست بهم بگین دیگه تلاش نکنم واسه طنز!

برید ادوومهه..
همتون هم درویش کنید! صاحاب دارن!!



 

راستی قسمت بعدی هم خیلی مهمه هم رمز داره!
هرکس رمزو میخواد تو همین پست بگه که من میخوام رمز رو، تاکید میکنم حتما بگید رمز میخواین!








Draem-8





بک هیون:

تقریبا کار گریمم تموم شده بود. نگاه کردم به خودم تو آینه، واقعا جذاب شده بودم و البته تحریک کننده! چون قرار بود لباسمو دربیارم روی شکمم کلی نقاشی کشیدن بودن. وااو.. اگه خودم به طور طبیعی این شکلی بودم عاشق خودم میشدم تمام اصلا!
خوش به حال کیونگ سو که قرار بود همچین بدنیو تو بغلش بگیره امشب!
با این فکر زیر چشمی نگاهش کردم. اونم به اندازه ی من نقاشی کرده بودن اما ساده تر، ولی حاضرم اعتراف کنم که جذاب شده بود. به خصوص لباش زیادی تو چشم میومد. بی اختیار زبونمو روی لبام کشیدم: اح..
گریمور که روی شکمم خم شده بود سرشو بلند کرد: چیزی شده؟
-این چیزی که به لبم زدی چرا اینقدر تلخه؟ چشماش از تعجب گرد شد.
 همونطور که به دی او اشاره میکردم ادامه دادم: اگه مال اونم از همینه بهتره یه فکری به حالش بکنی، من حاضر نیستم همچین چیز تلخیو ببوسم!!
دی او با تعجب به من و گریمورم به اون نگاه میکرد.
صاف ایستاد و درحالی که نگاهش به وسایل روی میز بود گفت: راست میگی این زیادی تلخه، باشه عوضش میکنم یادم رفته بود شماها قراره..خب..
پوفی کردم و دوباره به تصویر خودم تو آینه خیره شدم که البته به وسیله ی اون خانم جلوی دیدم گرفته شد. داشت بین وسایلی که جلو ی من رو میز بود دنبال چیزی می گشت. قلم مویی که تا چند لحظه پیش تو دستش بود گذاشته بود پشت گوشش. حالا که دقت میکردم می دیدم که موهاش یکم از چیزی که فکر میکردم روشن تره. رنگ جالبی بود، یعنی به منم میاد؟
 داشتم به رنگ موهاش دقت میکردم که از جلوم رفت کنار و دوباره تصویر خودم توی آینه پدیدار شد.
آرایش صورتم با اینکه زیاد تو چشم نبود اما کلی عوضم کرده بود، می ترسیدم اینطوری برم بیرون همه عاشقم بشن  ..
رشته ی افکارم با صدای بلند بهم خوردن در پاره شد.
کای به صورت خیلی .. افشون، پریشون، یه همچین چیزایی، جلوی در واستاده بود. انگشتاشو برد بین موهاش و کشیدشون عقب. اومد جلو و پشت صندلی من ایستاد: کارت تموم شده؟
-نه!
به وضوح می دیدم که نگاهش به عضلات نقاشی شده ی شکممه.
-مم ..من باهات کار دارم هیونگ!
همون موقع گریمور به طرفم اومد و رو به کای گفت: الان تمومش میکنم، یکم دیگه کار داره!
کای سرشو تکون داد و چرخید به سمت دیوار طوری که پشتش به دی او باشه. گریمور خم شد و همونطور که لبشو می گزید رژ لب جدیدی روی لبم کشید.
چند لحظه  بعد بلند شد و پرسید: تست کن ببین مزه ش چه طوره، اینو میشه بوسید؟
کای برگشت : چی؟!
قبل از اینکه من فرصت کنم و جواب بدم گریمور خندید و گفت: هیچی بک هیون گفت رژ لبی که براشون زدم تلخه و نمیتونه ببوسش، من نمیدونم دی او براش شبا شیرینشو میزنه حتما!!
خنده ش با نگاه ترسناک دی او و کای بهم روی لبش ماسید. چرا اینطوری شده بود اوضاع؟؟
سریع بلند شدم و پیراهنمو برداشتم. دست کایو کشیدم: مگه تو با من کار نداشتی بیا بریم!
بردمش از اتاق بیرون. به طور عجیبی احساس میکردم تو چشماش اشک جمع شده و لباش می لرزه. پیراهنمو پوشیدم، رفتیم یه گوشه ی خلوت.
-خب میگفتی؟!
-هیونگ من..
ابرو بالا انداختم و نگاهش کردم: تو چی؟!
-خب تو..تو که واقعا هیچ حسی به کیونگ سو نداری مگه نه؟ کاری نمیکنی اونم به تو حسی داشته باشه نه؟!
با تعجب پرسیدم: چی داری میگی؟!
حرفاش واقعا تعجب برانگیز بود. سرشو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی میکرد.
گفتم:  اینکه سوال نداره کای، ما هیچ حس .. حس عشقی نسبت هم نداریم. من دوست دختر دارم و اونم..
جمله ی بعد رو قبل بیرون پردن از دهنم سبک سنگین کردم، وقت درستی واسه شوخی نبود : اونم نمیتونه همچین حسی بهم داشته باشه، مطمئن باش!
سرشو تکون داد و تکیه زد به دیوار پشت سرش.
-هی.. مشکلی پیش اومده؟!
-من.. میدونم که اون بهم خیانت نمیکنه و اینکه این بازیا هیچ وقت با زندگی واقعی برابری نمیکنه اما هیونگ، دلم آشوب میشه بهش فکر میکنم.. همه ی اون وقتایی که تو و اون باهمید من تنها بودم!
نفس عمیقی کشیدم و با قیافه ی متعجب و صدای خیلی خیلی آرومی پرسیدم: کای.. داری میگی که تو واون.. ؟
-آره.. سرشو بیشتر خم کرد.
-اون وقت الان داری میگی ؟؟
-هیونگ خب ما اصلا نمیتونستیم ریسک کنیم که واکنش اعضا نسبت به این موضوع چی میتونه باشه..
صداش رفته رفته پایین میومد به طوری که کلمات آخر به سختی شنیده شدن. صورتش مثل بچه ای شده بود که داره به شکستن گلدون مورد علاقه ی مادرش اعتراف میکنه.
-چند وقته؟!
-هنوز یه سال نیست..
کمی فکر کردم و گفتم: خب الان که من نمیتونم این بند و بساطو کنسل کنم که..
-میدونم!
-خب پس چیکار کنم؟
-نمیدونم!
-خب اینو کنسل نمیتونم بکنم بعدا جواب فنا رو هم نمیدونم چه طوری باید بدم خب اونا کلی رو کاپل ما حساب باز کرد فن فیکشن نوشتن!
-میدونم!
-خب چرا از اول نگفتی که بتونیم یه کار دیگه کنیم؟!
-نمیدونم!!
-یااا کیم جونگین غیر از این دوکلمه چیز دیگه ای نداری بگی؟؟؟
-هیونگ.. ببین من اصلا نمیخوام که این برنامه ها کنسل بشه، من خیلی هم خوشحالم که دارم اینجوری کمک میکنم و به تو و  کیونگ سو هم به اندازه ی کافی اعتماد دارم !!
-خب پس مشکلت چیه؟!
دقیقا میخواست بگه نمیدونه که نگاه غضب آلودم  باعث شد منصرف بشه : مم..خب م..مشکلی ندارم!
-خیلی خب.. پاشو برو سرتو به یه چیزی گرم کن فکر ما رو هم نکن اصلا. لازمم نیست طرف این موزیک ویدئو بیای. کلا از ذهنت پاکش کن فک کن دی او یه کار دیگه داره، خب؟؟!
سرشو تکون و نگاه ناامیدانه ای بهم انداخت.
-خب، برو پسر خوب برو بذار ما هم به کارمون برسیم!

*********************

کای:

پرده ی اتاق رو کامل کشیده بودم اما به خاطر روشنایی بیرون نور ملایمی فضا رو روشن کرده بود. پتو رو توی بغلم مچاله کردم و صورتمو با یه گوشه ش پوشوندم. این اتاق بدون کیونگ سو از جهنم بدتر بود!!
پس کی برمیگردی؟ هاا..؟  من تنهام، میترسم.. مگه نگفتی وقتی  بترسم بغلم میکنی؟؟ کجایی پس.. ؟؟
پتو رو پرت کردم یه طرف و به شکم دراز کشیدم روی تخت.
دیوونه نشو.. اون کار داره که نیست، ترکت نکرده که. مثل بچه ها رفتار میکنی کیم جونگین.. بزرگ شو، تو داری به همه کمک میکنی. به چیزایی خوب فکر کن!!
بلند شدم و بالای تخت نشستم. پاهامو دراز کردم و پتو رو روشون کشیدم. دست به سینه خیره شدم به دیوار خالی روبرو.. دو کیونگ سو، اگه ببینم داری با بک هیون میخندی پوست هردوتونو میکنم!!
یعنی تا الان اون لباتو.. خدای من خیلی بیشتر از یه بوسه تو اون فیلم نامه بود. اونطوری که گریمتون کرده بودن.. بک هیون هیونگ اونقدرام منحرف نیست نه؟  ولی همین که به بدنت دست میزنه دیوونه م میکنه!!
کاش من جای اون بودم..  وقتی برگردی مطمئنا گریمت رو پاک کردی..!!

تقه ی آرومی به در خورد. قبل اینکه جواب بدم در باز شد انتظار ناامیدانه ام برای اینکه دی او اونجا باشه از بین رفت. چانیول اومد داخل اتاق. درو بست و تکیه زد بهش. سرشو پایین گرفته بود..
-چانیول؟!
بدون اینکه سرشو بالا بیاره اومد جلو و لبه ی تخت نشست. با تعجب نگاهش کردم و دوباره صداش زدم اما هیچی نگفت. قبل از اینکه بخوام هرکاری کنم پتو رو زد کنار و رفت زیرش، سرشو روی پام گذاشت و صورتشو مخفی کرد.
-ه..هیونگ حالت خوبه؟!
نمیخواستم به نتایجی که با دی او در مورد احساسات چانیول رسیده بودیم فکر کنم، حداقل تو این موقعیت نه..
-بذار..بذار بمونم!
برای چند دقیقه هردو بدون اینکه حرفی بزنیم یا حرکتی کنیم تو همون حالت موندیم. تا وقتی که حس کردم شلوارم همون جایی که چانیول سرش رو گذاشته داره خیس میشه..یعنی اون.. به شونه هاش که دقت کردم میلرزیدن. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ دستمو گذاشتم روی شونه ش و آروم تکونش دادم: هیونگ؟!
کم کم صدای هق هقش بلند شد و لرز شونه هاش شدید..
دستمو از شونه تا روی کمرش کشیدم و سرمو تا نزدیک گوشش پایین بردم: هرچقد دوس داری گریه کن من به کسی نمیگم!!
سرشو چرخوند و با چشمای قرمز و خیس از اشک خیره شد بهم.. دیدن این حالتش دلمو میلرزوند. یعنی واسه خاطر چی اینطوری گریه میکرد؟
موهای پراکنده شو از روی صورتش کنار زدم و با لبخند گفتم: تموم شد گریه ت؟؟
-جونگین آآ..
صداش به خاطر گریه گرفته و بم شده بود.
-بله؟
قطره اشک دیگه ای رو گونه ش سر خورد: چرا من همیشه باید شکست بخورم؟!
اون حالش، گریه ش و حالا این جمله..
-هیونگ..
-نمیگم مشکل از اونه، یا هرکس دیگه.. همش تقصیر خودمه، قلبم همیشه دنبال کسایی میره که مال من نیستن.. باید جلوشو بگیرم..
-منظورت چیه؟ یعنی تو..
لبخند تلخی روی لبش نشست: من.. حس گنگی نسبت بهت داشتم، حسی که الانم نمیفهمم چرا اصلا به وجود اومده بود.. و حالا، حسی رو که مطمئنم عشقه نسبت به اون دارم، اما..
بی اختیار اخم کردم و منتظر ادامه ی حرفش شدم.
-اونم یکی دیگه رو برای خودش داره!!






طبقه بندی: Dream-The END،
[ پنجشنبه 2 مرداد 1393 ] [ 07:33 ب.ظ ] [ UTab_WanG ]
درباره وبلاگ

کشف کردیم اونم یه جزیره ^_^
ما چند تا ادم خوش شانسیم که از قضا یه جزیره ی دور افتاده رو کشف کردیم
حالا تصمیم گرفتیم اسم جزیرمونو بزاریم جزیره ی اکسو
به جزیره ی ما خوش اومدین !!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :